خود ِجناب شهریار هم وقتی نوشت :
تو بمان و دگران ، وای به حال دگران
بعدش روشو برگردوند و زیر لب گفت :
دل شکسته و اشک روان . . گواهت بس که
خوش به حال دگران:))))
از یجایی به بعد فقط دلتنگ خودت میشی، همونی که حتی یادت نمیاد کی و کجا جا گذاشتیش .
گاهی آدم میماند بین ماندن و نماندن، به رفتن که فکر میکنی اتفاقی می افتد که منصرف میشوی، میخواهی بمانی ولی رفتاری میبینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودِ جهنم است:))
ما آدما خیلی وقتا احساساتمون و به قدری عمیق مخفی میکنیم که خودمونم یادمون میره، چی بود و کجا دفنش کردیم ...
یه روزیم همه ی این داستانایی که الان درگیرشیم تموم میشه!
چی میمونه؟! ماهایی که کل وجودمون خراش برداشته..
من زندگی میکنم، برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم. نه برای این که زندگی را دوست دارم: ).