آدمیزاد تاب نمیآورد؛
بالاخره باید یک جایی را داشته باشد
تا به آن پناه ببرد'!
شهری، دیاری، خانهای، سایهای، تنی، وطنی، آغوشی . . .
و بیچاره آدمی که هیچ یک را ندارد: )
تا اطلاع ثانوی فاقد درک کردن اتفاقات دور و اطراف؛ و در گیجی کامل به سر میبرم..
و گاه بی آن که بدانیم در شب سخن می گوییم،
و صبح از چشم خود می فهمیم گریسته ایم...
آن قدر که در پلک هایمان
انارهایِ شکسته بسیار است.
ما شخصیت اصلی نیستیم، ما حتی از افراد متفرقه هم نیستیم. ما آدمهای دور از قصه ایم. نه خبر داریم چه میگذرد، نه جهان را نجات میدهیم و نه اهمیت میدهیم چه خواهد شد. صبح به صبح چای مینوشیم و شب به شب سر به بالش میگذاریم !