بی صبرانه منتظر پاییزم .
روزای کوتاه، ساکت، سرد، هودی،
خیابونای زرد و نارنجی،
قهوه زیر بارون ..
ما بازنده بودیم. هر بار که رها میشدیم و رها نمیکردیم بازنده بودیم. هربار که میمردیم و میماندیم بازنده بودیم. ما هربار که بالهایمان بریده میشد و در قفس میماندیم، بازنده بودیم. ما بازنده بودیم هربار که فراموش میشدیم و فراموش نمیکردیم. ما بازنده بودیم؛ ما بازنده بودیم هزاران باری که با چشم دیدیم و باز باور نکردیم.
فهمیدن خیلی سختتر از شناختنه؛
ممکنه خیلیا تورو بشناسن،
اما خیلی کمن اونایی که تورو میفهمنت .
اما همین رویاها و خیالهایمان است که ما را از این روزمرگیهای کشنده نجات میدهد.
روزی خواهد رسید که از خاطرات آزاردهندهی ما تنها داستانی باقی بماند که دیگران تنها برای جالب بودن ماجرای آن به او گوش دهند اما تو فراموش نخواهی کرد، من فراموش نخواهم کرد... که چه گذشت بر ما:)
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم گم بشوم...
هربار که هوای رفتن به سرم میزند میروم در گوشهای تنها مینشینم
تا این سودا از خیالم بگذرد
میدانم اگر بروم
هرگز به اینجا بازنخواهم گشت: )