برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور کنند یا نکنند. فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
یه بزرگی میگفت:
«اعتماد مثل دومینو میمونه، حالا دستت
بخوره، پات بخوره، عمداً بزنی یا هر چیز
دیگه؛ وقتی ریخت دیگه کار از کار گذشته»
چقدر درست میگفت..!
تو در کرانهی عالم،
درون خویش
به یغما فتادهای؛
و کزین هزاران هزار،
یکی نگفت بر شانهات چه میگذرد!
میدونی..
بعضی وقتا اینقدر درگیر
آینده میشی که نمیفهمی که
الان وسط جایی هستی
قبلا آرزوشو داشتی.
‹اغمــٔـا›
زیبایی کتاب:
باید در خودت ، یک گوشه ای از وجودت، آدمی ساخته باشی که در روزهای سخت، نیازی به پناه بردن به هیچ کجا و هیچ کس نداشته باشد.
‹اغمــٔـا›
آینهای چو بشکند، بند نمیخورد دگر وصله نمیتوانزدن، قلبِ هزار پاره را . .
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم؟!
حالِ همه خوب است؛ من اما نگرانم . .