یک عمر در انتظاری تا کسی بیاید که تورا درکت کند
و تو را همان گونه که هستی بپذیرد
و عاقبت در می یابی که او از همان آغاز ، خودت بوده ای.
این جنگ ،جهانش چندم است
که این چنین تلفاتش قطره های جوشیده از چشمانم را هم به خون الوده ميكند؛
فکر میکردم آدمها همانطور که آمدهاند ، میروند. نمیدانستم که میمانند ، ردشان میماند ، حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و ببرند:)))))
اصلا بیخیال همه چی یه شب زنگ بزنیم هیچی نگیم دوتایی بشینیم واسه همدیگه گریه کنیم..