میخندم، همینطور میخندم اما دلم شاد نمیشود
چون شب
که این همه ستاره روشنش نمیکند..
هنوز هم برایت مینویسم؛
مانند کودکی نابینا،
که هرروز برای ماهی مردهاش غذا میبرد:))
میگفت: از چی میترسی، وقتی بد ترین شب هایِ زندگیت رو بدون اینکه به کسی چیزی بگی گذروندی .!
هدایت شده از - ᴛɪʀᴇᴅ
یکی تموم آرزوهای من رو خراب کرده و تبر رو گذاشته روی شونه من !