‹اغمــٔـا›
شِکوهای نیست ز طوفان حوادث مارا دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند . .
جانم گرفت حسرت ديدار دیگرش!
با ما هر آنچه یار نکرد، انتظار کرد . .
او به شلوغی های زندگی و دغدغههای هم نسلانش
تعلقی نداشت؛
روح او تکهای از دشتهای باز
دریاهای بیمرز و آسمانهای روشن بود:))
در اعماق تاریکی فرومیرویم ، تا زمانی که دریای بالای سرم آسمانم میشود و ما ستارگانی در حال سقوط میشویم .