دُختَرمَشهَدے🥲✨
صفحه ⁸ ادامه مقدمه نویسنده✨ رسم وفای به عهد را خوب می دانی. مردانه پای {{قالوابلی}} که در عهدالست گف
صفحه ¹¹
عنوان فصل : بخش اول ، در منظر خانواده
نذر عمویم عباس✨
سر سجاده نشسته بودم . آن روز با تمام روزها فرق می کرد . نماز صبحم که تمام شد ، بغض و نگرانی امانم را برید . آقا محمد وارد اتاق شد ، با دلشوره گفتم:{{ امروز تاسوعاست!}} سجاده را جمع کردم و چادر را بی حوصله روی سجاده گذاشتم . لبهٔ تخت نشست . گفتم :{{ می ترسم . امروز روز نذرمه !}} آمد رو به رویم نشست و گفت :{{ بی بی ، این قدر خودت رو اذیت نکن . توکل کن به خدا !}}
موبایلم را نگاه کردم . منتظر بودم مصطفی حاضری امروزش را در تلگرام بزند . هر چند هنوز وقتش نبود ، با دل بی قرارم کاری نمی تونستم بکنم . از پله ها پایین آمدم و کتری را روی گاز گذاشتم . صبحانه را روی میز چیدم . غلغل کتری که بلند شد ، چای را دم کردم و منتظر شدم تا آقا محمد هم بیاید . صبحانه خورده و نخورده از پشت میز بلند شدم .
داخل ماشین مدام نگاهم به گوشی ام بود تا مصطفی آنلاین شود و حاضری بزند ، اما نزد . گونه ام را روی شیشهٔ بخار گرفته چسباندم و. در دلم صدایش کردم . چشمانم را بستم .
#ادامه_دارد...
#کتابخوانی📚