eitaa logo
استاد احمد رهدار
590 دنبال‌کننده
16 عکس
4 ویدیو
13 فایل
﷽ 🔅کانال رسمی حجت الاسلام والمسلمین احمد رهدار🔅 ارتباط با استاد: @a_rahdar
مشاهده در ایتا
دانلود
تحلیل 1 ـ ماهیت جنگ ایران و اسرائیل احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 12/10/1404 ـ قم از منظر «راهبرد مقاومت»، جنگ ایران و اسرائیل صرفاً یک درگیری نظامی کلاسیک میان دو دولت تلقی نمی‌شود، بلکه بخشی از یک تقابل ساختاری و فرسایشی در برابر نظم امنیتیِ غرب‌محور در غرب‌آسیا است. در این چارچوب، مسأله اصلی نه مرز جغرافیایی و نه حتی توازن تسلیحاتی، بلکه تغییر موازنه اراده‌هاست. راهبرد مقاومت که پس از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی صورت‌بندی نظری یافت، بر این پیش‌فرض استوار است که قدرت‌های مسلط بیش از آنکه برتری ذاتی داشته باشند، از برتری روانی و بازدارندگی مبتنی بر هراس بهره می‌برند؛ بنابراین شکستن این هژمونی روانی، مقدمه تغییر موازنه سخت است. در این چارچوب، اسرائیل نه صرفاً یک دولت، بلکه گره مرکزی نظم امنیتی آمریکا در منطقه تعریف می‌شود و هرگونه فرسایش در قدرت بازدارندگی آن، به معنای تزلزل در معماری کلان این نظم تلقی می‌گردد. راهبرد مقاومت بر اصل «نامتقارن‌سازی قدرت» بنا شده است. در برابر برتری هوایی، فن‌آوری پیش‌رفته و حمایت گسترده غرب از اسرائیل، محور مقاومت به‌جای ورود به جنگ کلاسیک، شبکه‌ای چندلایه از بازیگران همسو ایجاد کرده که از لبنان تا یمن امتداد دارد. این شبکه، عمق استراتژیک را از حالت سرزمینی به حالت پیوندی و ایدئولوژیک تبدیل کرده است. در چنین الگویی، ضربه به یک نقطه الزاماً پاسخ را از همان نقطه دریافت نمی‌کند؛ بلکه جغرافیای درگیری سیال می‌شود. این سیالیت، هزینه محاسبه‌پذیری جنگ را برای اسرائیل افزایش می‌دهد و آن را از یک جنگ نقطه‌ای به یک معادله باز و چندجبهه‌ای بدل می‌کند. از این منظر، منطقه‌ای‌شدن جنگ نه نشانه گسترش بی‌هدف بحران، بلکه بخشی از منطق بازدارندگی شبکه‌ای است که می‌کوشد دشمن را در معرض فشار هم‌زمان و پراکنده قرار دهد. در این تحلیل، عنصر زمان جایگاهی اساسی دارد. مقاومت برخلاف راهبردهای مبتنی بر «ضربه برق‌آسا»، بر فرسایش تدریجی بنا شده است. هدف، پیروزی سریع نیست؛ بلکه تحلیل بردن ظرفیت‌های روانی، اقتصادی و اجتماعی طرف مقابل است. تجربه جنگ‌های گذشته در لبنان و غزه نشان داده که تداوم درگیری ـ حتی با شدت پایین‌تر ـ می‌تواند به تغییر ادراک امنیتی در جامعه اسرائیل بینجامد. هنگامی که مفهوم «امنیت مطلق» به «امنیت شکننده» تبدیل شود، ستون اصلی مشروعیت امنیتی دولت اسرائیل دچار تزلزل می‌شود. از دیدگاه مقاومت، این فرسایش ادراکی اهمیتش کم‌تر از خسارت‌های نظامی نیست. هم‌زمان، این راهبرد بر پیوند میان میدان و افکار عمومی تأکید دارد. جنگ در این چارچوب صرفاً در جغرافیا رخ نمی‌دهد، بلکه در عرصه روایت‌ها نیز جریان دارد. مقاومت می‌کوشد در سطح جهانی، تقابل را به‌صورت نبردی میان «سلطه و رهایی» بازنمایی کند و از سرمایه نمادین مسأله فلسطین برای بسیج افکار عمومی بهره گیرد. در مقابل، اسرائیل و حامیانش تلاش می‌کنند این تقابل را در قالب «مبارزه با تروریسم» تعریف کنند. بنابراین، یکی از عرصه‌های اصلی جنگ، جنگ روایت‌هاست؛ زیرا مشروعیت بین‌المللی می‌تواند دامنه عمل نظامی را محدود یا گسترش دهد. در سطح عمیق‌تر، راهبرد مقاومت این جنگ را بخشی از فرآیند گذار نظم منطقه‌ای می‌داند. با کاهش تمرکز مستقیم ایالات متحده بر خاورمیانه و انتقال اولویت‌های راهبردی به شرق آسیا، خلأ نسبی قدرت شکل گرفته است. مقاومت می‌کوشد از این خلأ برای بازتعریف توازن استفاده کند و نشان دهد که معادلات امنیتی منطقه بدون در نظر گرفتن بازیگران بومی قابل تثبیت نیست. در این چارچوب، هرگونه درگیری با اسرائیل صرفاً پاسخ به یک رخداد مقطعی نیست، بلکه بخشی از پروژه بلندمدت «خوداتکایی امنیتی منطقه» تلقی می‌شود؛ پروژه‌ای که می‌خواهد وابستگی ساختاری به چتر امنیتی آمریکا را بی‌اعتبار کند. با این حال، راهبرد مقاومت با یک چالش بنیادین نیز مواجه است: حفظ توازن میان گسترش فشار و جلوگیری از جنگ تمام‌عیار. منطقه‌ای‌شدن جنگ، اگر از کنترل خارج شود، می‌تواند به مداخله مستقیم قدرت‌های بزرگ و تغییر ناخواسته معادله منجر شود. ازاین‌رو، یکی از ظریف‌ترین ابعاد این راهبرد، مدیریت سطح تنش است؛ به‌گونه‌ای که بازدارندگی تقویت شود، اما آستانه جنگ فراگیر شکسته نشود. این وضعیت نوعی «جنگ در آستانه» ایجاد کرده است؛ جنگی که دائماً به لبه درگیری گسترده نزدیک می‌شود، اما تلاش می‌شود از سقوط به ورطه تقابل مستقیم و ویرانگر جلوگیری گردد.
تحلیل 2 ـ فروپاشی دیپلماسی یا فریب راهبردی؛ تحلیل گذار از مذاکره به منازعه احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 12/12/1404 ـ دوحه در آخرین ماه سال ۱۴۰۴ شمسی (روزهای پایانی فوریه ۲۰۲۶)، تحولات غرب‌آسیا وارد مرحله‌ای تازه و بی‌سابقه شد. حملات گسترده ایالات متحده و اسرائیل به ایران، که با ترور مقام معظم رهبری همراه بود، نقطه عطفی در منازعات منطقه‌ای محسوب می‌شود. پرسش اساسی اما این است: آیا این درگیری نتیجه ناگزیر «شکست دیپلماسی» بود یا محصول «فریب راهبردی» طراحی‌شده توسط واشنگتن و تل‌آویو؟ این نگاشت سیاستی با گردآوری و تحلیل آخرین شواهد موجود، از جمله اظهارات مقامات عمانی و اسناد بین‌المللی، استدلال می‌کند که حملات اخیر نه ناشی از فروپاشی مذاکرات، بلکه در پی «موفقیت قریب‌الوقوع» آن و برای خنثی‌سازی هرگونه آشتی میان تهران و واشنگتن طراحی شده است. یافته‌های این پژوهش، بحران عمیق اعتماد در نظام بین‌الملل و الگوی رفتاری غرب در تعامل با کشورهای مستقل را آشکار می‌سازد. گاه‌شماری تحولات از پیشرفت تا حمله نشان می‌دهد که مذاکرات از ۶ فوریه ۲۰۲۶ با میانجی‌گری عمان در مسقط آغاز شد و در ۱۸ فوریه دور دوم مذاکرات در ژنو با پیشرفت‌های اولیه در چارچوب هسته‌ای همراه بود. در ۲۶ فوریه، دور سوم مذاکرات ژنو به توافق بر سر «صفر شدن ذخایر» مواد هسته‌ای انجامید. فردای آن روز، وزیر خارجه عمان در مصاحبه با CBS News «صلح در دسترس» را اعلام و درخواست فرصت بیشتر کرد، اما در ۲۸ فوریه اسرائیل و آمریکا عملیات «پیش‌دستانه» خود را آغاز نمودند. روایت‌های متضادی درباره شکست مذاکرات مطرح است. از یک سو، روایت رسمی آمریکا و اسرائیل بر ضرورت اقدام پیش‌دستانه تأکید دارد. واشنگتن و تل‌آویو حملات خود را به‌عنوان اقدامی برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای توجیه کرده‌اند. استیو ویتکاف، فرستاده ویژه ترامپ، در مصاحبه با فاکس نیوز مدعی شد که ایران در مذاکرات ژنو اعلام کرده بود ۴۶۰ کیلوگرم اورانیوم ۶۰ درصد در اختیار دارد که «برای ساخت ۱۱ بمب هسته‌ای کافی است». او افزود که تیم مذاکره‌کننده ایرانی با «حق مسلم غنی‌سازی» وارد مذاکره شد و این موضع، طرف آمریکایی را متحیر کرد. دونالد ترامپ نیز دو روز پیش از حملات اعلام کرد «از نحوه مذاکرات راضی نیستم» و هشدار داد که ایران «باید توافق کند». نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، هدف از عملیات را «رفع تهدید وجودی از رژیم ایران» خواند و بر ضرورت تغییر رژیم تأکید کرد. در مقابل، روایت جایگزین با ارائه شواهد متعدد، روایت رسمی آمریکا را به چالش می‌کشد. بدر البوسعیدی، وزیر خارجه عمان به عنوان میانجی مذاکرات، در مصاحبه با CBS News اعلام کرد: «توافق صلح در دسترس ما بود، اگر فقط به دیپلماسی فرصت دهیم». مهم‌ترین افشاگری وی، توافق ایران بر سر دو اصل اساسی بود: نخست «عدم انباشت» به این معنا که ایران موافقت کرد «هرگز مواد هسته‌ای قابل استفاده برای بمب» را ذخیره نکند، و دوم «تبدیل به سوخت غیرقابل بازگشت» که ذخایر موجود به پایین‌ترین سطح ممکن کاهش یافته و به سوختی تبدیل شود که فرایندی غیرقابل بازگشت دارد. البوسعیدی این پیشرفت را «کاملاً جدید» و «بی‌سابقه» توصیف کرد و افزود که این مسئله بحث غنی‌سازی را کم‌رنگ می‌کند، زیرا اکنون درباره عدم انباشت صحبت می‌شود. وی همچنین تأکید کرد ایران برای «بحث درباره همه چیز» از جمله برنامه موشکی، در چارچوبی گسترده‌تر اعلام آمادگی کرده است. دبیرکل سازمان ملل نیز روز ۲۷ فوریه از «ادامه مذاکرات غیرمستقیم» استقبال کرد و طرفین را به «کار با عزم راسخ و حسن نیت برای دستیابی به توافق پایدار» فراخواند.
در تحلیل چرایی حمله در اوج پیشرفت دیپلماتیک، چندین مؤلفه قابل تأمل است. نخست، الگوی تاریخی تکرار تجربه ۲۰۲۵ است. شبکه CGTN در تحلیلی به شباهت این رویداد با جنگ ۱۲ روزه ژوئن ۲۰۲۵ اشاره کرده است. در آن زمان نیز پس از پنج دور مذاکره، اسرائیل عملیات «چکش نیمه‌شب» را آغاز کرد و آمریکا به آن پیوست. این الگوی تکراری نشان‌دهنده آن است که اسرائیل به‌عنوان «عامل بی‌ثبات‌کننده» و «بازدارنده توافق» عمل می‌کند. دوم، منطق فریب راهبردی است. تحلیل‌گران CGTN معتقدند که «حمله در حالی که دیپلمات‌ها در حال گفت‌وگو هستند، یک انتخاب راهبردی نیست، بلکه یک خیانت به فرایند است». این اقدام به جهان این پیام را می‌دهد که مذاکره آمریکایی صرفاً یک تاکتیک تأخیر و پوششی برای آماده‌سازی نظامی است. منطق این فریب راهبردی را می‌توان در چند محور خلاصه کرد: خرید زمان برای استقرار نظامی که پوشش دیپلماتیک فرصتی برای تکمیل آرایش نظامی فراهم آورد؛ خنثی‌سازی توافق موفق، دقیقاً زمانی که ایران به پیشنهاداتی بی‌سابقه تن داد؛ و تغییر رژیم به جای تغییر رفتار که اظهارات نتانیاهو درباره «رفع تهدید وجودی» نشان‌دهنده هدفی فراتر از محدودسازی هسته‌ای است. سوم، بحران مشروعیت و اعتبار بین‌المللی است. این اقدام، ایالات متحده را با چالش‌های عمیقی مواجه ساخته است. رئیس مجمع عمومی سازمان ملل پیش از این در داووس هشدار داده بود که «سازمان ملل نه تنها تحت فشار، بلکه تحت حمله مستقیم قرار دارد». وی تأکید کرد: «صداهایی که زمانی از سه رکن منشور ملل متحد حمایت می‌کردند، در برابر فرسایش این ارکان به‌طور فزاینده‌ای سکوت می‌کنند». نقض آشکار ماده ۲ (۴) منشور ملل متحد که توسل به زور را ممنوع می‌کند، «نظم مبتنی بر قواعد» را با چالش جدی مواجه ساخته است. همان‌طور که رئیس مجمع عمومی تأکید کرد، «بنیان‌گذاران سازمان ملل فهمیده بودند که جایگزین چه خواهد بود: در جهانی که زور حرف اول را می‌زند، تنها یک نتیجه ممکن است: هرج‌ومرج و جنگ». ارزیابی پیامدهای این رویداد، هزینه‌های متعددی را برای طرف‌های درگیر نمایان می‌سازد. هزینه‌های فریب راهبردی برای آمریکا شامل از دست دادن اعتبار دیپلماتیک است؛ هرگونه مذاکره آینده با ایران یا دیگر کشورها با بدبینی عمیق مواجه خواهد شد. همچنین تقویت گفتمان مقاومت، چرا که تجربه نشان داده است حمله نظامی به ایران، نه به تضعیف، که به انسجام داخلی و تقویت رویکرد مقاومت می‌انجامد. علاوه بر این، انزوای بین‌المللی با همراهی نکردن متحدان اروپایی و محکومیت جهانی، هزینه‌های سیاسی را افزایش می‌دهد. هزینه‌های امنیتی برای منطقه نیز شامل گسترش جغرافیای درگیری است؛ ایران پیش‌تر هشدار داده بود که به هر حمله‌ای پاسخ متقارن و نامتقارن خواهد داد. بی‌ثباتی انرژی با توجه به موقعیت ایران در تنگه هرمز، امنیت انرژی جهان را در معرض تهدید جدی قرار داده است. همچنین احیای گروه‌های افراطی محتمل است، زیرا بی‌ثباتی در ایران می‌تواند به سود گروه‌های تکفیری و تجزیه‌طلب تمام شود. در حوزه توصیه‌های سیاستی، برای دیپلماسی ایران بازتعریف راهبرد مذاکره ضروری است؛ با اثبات عدم پایبندی آمریکا به تعهدات، هرگونه مذاکره مستقیم باید منوط به تضمین‌های چندلایه بین‌المللی شود. دیپلماسی عمومی فعال از طریق افشای مستمر جزئیات پیشرفت‌های مذاکراتی و نشان دادن حسن نیت ایران در برابر بدعهدی آمریکا نیز حائز اهمیت است. همچنین تقویت همکاری‌های منطقه‌ای با استفاده از ظرفیت کشورهای میانجی مانند عمان، قطر و عراق برای ایجاد اجماع منطقه‌ای علیه راهبرد فریب ضروری به نظر می‌رسد. برای جامعه بین‌المللی، بازتعریف نقش میانجی‌ها الزامی است؛ میانجی‌ها باید تضمین‌های لازم برای جلوگیری از «تاکتیک خرید زمان» را از طرفین مطالبه کنند. احیای نهادهای راستی‌آزمایی از طریق تقویت نقش آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به‌عنوان مرجع بی‌طرف و مستقل نیز حائز اهمیت است. علاوه بر این، ایجاد مکانیسم الزام‌آور بین‌المللی برای الزام کشورها به احترام به مذاکرات در جریان و جلوگیری از حملات پیش‌دستانه ضروری است. برای افکار عمومی جهان، تاریخ‌نگاری دقیق و مستندسازی الگوی «فریب دیپلماتیک» غرب برای عبرت‌آموزی نسل‌های آینده اهمیت دارد. همچنین تغییر روایت مسلط از «شکست دیپلماسی» به «ترک میز مذاکره» در افکار عمومی باید در دستور کار قرار گیرد. در نتیجه‌گیری، آن‌چه در روزهای پایانی فوریه ۲۰۲۶ رخ داد، نه شکست دیپلماسی، بلکه ترک عمدی میز مذاکره در اوج موفقیت بود. این رویداد، فراتر از یک منازعه منطقه‌ای، زنگ خطری برای کل نظام بین‌الملل است. زمانی که مذاکرات در جریان با حمله نظامی پاسخ داده شود، اعتبار دیپلماسی به‌عنوان ابزار حل منازعات برای همیشه مخدوش می‌گردد. جهان در این برهه، نه با یک شکست دیپلماتیک، که با یک «خیانت راهبردی» مواجه است.
در عین حال، ایران با آسیب‌پذیری‌های جدی مواجه است. در حوزه پدافند هوایی، سامانه‌های اس ـ ۳۰۰ در جنگ ژوئن ۲۰۲۵ نابود شدند. اقتصاد کشور با تورم بالای ۴۰ درصد و رشد منفی ۲.۷ درصد در سال ۲۰۲۶ دست‌وپنجه نرم می‌کند. خطر کاهش سرمایه انسانی متخصص زیر آستانه بحرانی وجود دارد. مشروعیت داخلی از طریق مهندسی اعتراضات داخلی در ادامه اعتراضات پیشین تحت تأثیر قرار گرفته است. و مهم‌تر از همه، خلأ قدرت بی‌سابقه پس از ترور مقام معظم رهبری، چالش بزرگی برای کشور ایجاد کرده است. توصیه‌های سیاستی برای تصمیم‌سازان ایران، تداوم راهبرد فرسایشی با مدیریت ذخایر، جراحی بودجه‌ای و هدایت منابع به زیرساخت‌های حیاتی، جلوگیری از مهاجرت نخبگان فنی با مشوق‌های ویژه، و بهره‌برداری از شکاف عربستان ـ امارات برای ایجاد گسل در ائتلاف ابراهیمی ضروری است. برای متحدان منطقه‌ای ایران، ارزیابی دقیق هزینه‌های ورود به جنگ تمام‌عیار، مدیریت افکار عمومی در شرایط فشار، و هماهنگی راهبردی برای جلوگیری از اقدامات خودسرانه اهمیت دارد. برای بازیگران بین‌المللی نیز اقدام فوری سازمان ملل برای جلوگیری از فاجعه انسانی، استفاده چین از ظرفیت خرید نفت برای حفظ تعادل، میانجی‌گری فعال اتحادیه اروپا برای بازگشت به آتش‌بس، و حفظ تعادل عربستان سعودی میان دو ائتلاف توصیه می‌شود. پیامدهای بلندمدت برای نظم بین‌المللی ترک میز مذاکره در اوج موفقیت و آغاز حمله، اعتبار دیپلماسی را برای همیشه مخدوش کرد. نقض آشکار ماده ۲(۴) منشور ملل متحد، نظم پساجنگ جهانی را با چالش بی‌سابقه مواجه ساخت. حمله به برنامه هسته‌ای ایران و ترور دانشمندان، انگیزه کشورهای دیگر برای دستیابی به ظرفیت هسته‌ای را افزایش خواهد داد. تهدید دائمی تنگه هرمز، امنیت انرژی جهان را در بلندمدت با نااطمینانی مواجه می‌کند. و تداوم جنگ و تحریم‌ها، روند دلارزدایی و جایگزینی ارزهای ملی در مبادلات منطقه‌ای را تسریع خواهد کرد.
تحلیل 3 ـ تحلیل ژئوپلیتیکی جنگ ایران و اسرائیل؛ پیامدهای منطقه‌ای و بین‌المللی تقابل مستقیم احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 13/12/1404 ـ دوحه عملیات مشترک ایالات متحده و اسرائیل در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ علیه جمهوری اسلامی ایران، با ترور مقام معظم رهبری و شماری از مقامات ارشد نظامی و امنیتی، نقطه عطفی بی‌سابقه در تاریخ منازعات غرب‌آسیا محسوب می‌شود. این رویداد، نظم شکننده منطقه را که از جنگ ۱۲ روزه ژوئن ۲۰۲۵ به جا مانده بود، به کلی دگرگون ساخت. هدف این نگاشت، ارائه تحلیلی چندلایه از ابعاد ژئوپلیتیکی این تقابل، بررسی بازیگران کلیدی، سناریوهای پیش رو و توصیه‌های سیاستی برای کنش‌گران منطقه‌ای و بین‌المللی است. یافته‌های کلیدی حاکی از آن است که گذار از جنگ نیابتی به تقابل مستقیم، منطقه را وارد مرحله تازه‌ای از رقابت مرگبار کرده است؛ محور ابراهیمی به رهبری اسرائیل و امارات، به‌عنوان بلوکی منسجم در برابر ایران در حال تثبیت است؛ آمریکا با چالش جدی کمبود مهمات و ناتوانی در جنگ فرسایشی طولانی مواجه است و آینده منطقه نه حول کشورها، بلکه حول رقابت دو ائتلاف اصلی شکل خواهد گرفت. زمینه و بستر: از جنگ ۱۲ روزه تا شهادت مقام معظم رهبری جنگ ۱۲ روزه ژوئن ۲۰۲۵ میان ایران و اسرائیل، که به دنبال بن‌بست در مذاکرات هسته‌ای رخ داد، نقطه عطفی در محاسبات راهبردی دو طرف بود. اسرائیل با عملیات «خیزش شیران» و سپس «چکش نیمه‌شب» با مشارکت آمریکا، توانست برنامه هسته‌ای ایران را هدف قرار داده و آن را به تعویق اندازد، بخش قابل‌توجهی از سامانه‌های پدافندی ایران از جمله اس ـ ۳۰۰ را نابود کند، فرماندهان ارشد و دانشمندان هسته‌ای را از میان بردارد و به ادراک جدیدی از «قابلیت ضربه زدن با هزینه پایین» دست یابد. این جنگ، اسرائیل را از یک «نقطه بی‌بازگشت ذهنی» عبور داد؛ این باور که حمله به ایران با هزینه‌ای قابل‌قبول ممکن است، به «راهنمای عمل» تبدیل شد. تحلیل ژئوپلیتیکی؛ بازیگران و ائتلاف‌ها تحلیل‌های راهبردی نشان می‌دهد که آینده ژئوپلیتیک غرب‌آسیا نه حول کشورها، بلکه حول رقابت دو ائتلاف اصلی شکل خواهد گرفت. نخست، ائتلاف ابراهیمی به رهبری اسرائیل و امارات است که با اتکا به برتری نظامی، فناوری‌های پیشرفته و همگرایی امنیتی، و نیز پیوند با بازیگرانی مانند یونان و هند برای ساخت معماری امنیتی فرامنطقه‌ای، در پی بازطراحی نظم منطقه‌ای با حاشیه‌رانی مسأله فلسطین است. دوم، ائتلاف اسلامی به رهبری عربستان با همراهی ترکیه، قطر، مصر و پاکستان است که خود را مدافع ثبات معرفی می‌کند، معتقد است محور ابراهیمی با تشدید شکاف‌ها و نمایش قدرت، منطقه را به سمت بی‌ثباتی سوق می‌دهد و با احتیاط حرکت کرده و لزوماً هم‌سو با منافع ایران نیست. هدف آن، حفظ ثبات کنترل‌شده و مهار هر بازیگر اخلال‌گر از جمله ایران است. شکاف فزاینده میان عربستان و امارات که ساختاری و ناشی از رقابت بر سر رهبری منطقه و نسبت با اسرائیل است، هم تهدید محسوب می‌شود زیرا ممکن است به بازآرایی‌های امنیتی علیه تهران بینجامد، و هم فرصت است زیرا امکان شکستن اجماع‌های ضدایرانی و بهره‌برداری از اختلافات درون‌محوری را برای ایران فراهم می‌آورد. پرسش راهبردی این است که آیا ایران می‌تواند جایگاهی اجتناب‌ناپذیر در نظم جدید برای خود تثبیت کند یا به حاشیه رانده خواهد شد؟ در مورد موقعیت آمریکا در غرب‌آسیا، رویکرد معامله‌گری و فرصت‌طلبانه ترامپ از سویی ممکن است برای راضی نگه‌داشتن چین از تحولات غرب‌آسیا به تضعیف حمایت از تایوان منجر شود و از سویی دیگر، ممکن است برای راضی نگه‌داشتن روسیه، به بی‌اعتنایی واشنگتن به اوکراین و واگذار کردن سرنوشت آن به اروپا بینجامد. در سطح نظامی، آمریکا با مقاومت فرسایشی ایران مواجه شده و اکنون با کمبود شدید رهگیرها و موشک‌های تاماهاوک روبه‌رو است. این وضعیت، آمریکا را در موقعیت «بی‌پناهی احتمالی در برابر حملات بعدی ایران» قرار داده است. تحلیل امنیتی ـ نظامی؛ معمای هزینه‌ها و فرسایش ایران با تولید انبوه پهپادهای ارزان‌قیمت و موشک‌های بالستیک، دشمن را با معادله هزینه‌ای نامتقارن مواجه کرده است. مؤسسه رند نیز پیش‌تر هشدار داده بود که «جنگ‌های پهپادی، توازن را به سمت مهاجم سنگین می‌کند؛ زیرا حمله بسیار ارزان‌تر از دفاع تمام می‌شود». برخی تحلیل‌ها نیز حاکی از آن است که ذخایر رهگیرهای آمریکا به مرحله بحرانی رسیده و در بهترین سناریو، تنها برای چند روز دیگر مهمات کافی باقی خواهد ماند. تعداد موشک‌های تاماهاوک نیز از ۳۰۰ الی ۵۰۰ فروند به کمتر از ۱۰۰ الی ۱۵۰ فروند کاهش یافته است.
جمع‌بندی و نتیجه‌گیری جنگ ایران و اسرائیل ـ آمریکا در مارس ۲۰۲۶، کشورهای حوزه خلیج فارس را در بدترین موقعیت ممکن قرار داده است. حملات ایران به این کشورها، اگرچه با منطق «گسترش درد» قابل توجیه است، اما در عمل به انزوای دیپلماتیک ایران، تقویت ائتلاف دفاعی کشورهای عربی با آمریکا، و تخریب کانال‌های میانجی‌گری منطقه‌ای خواهد انجامید. مسیر آینده روابط ایران و کشورهای حوزه خلیج فارس به شدت به تحولات میدان نبرد و تصمیم‌گیری‌های راهبردی در تهران بستگی دارد. در وضعیت حداقلی شدن ارتباطات و ناهم‌سخنی میان ایران و کشورهای خلیج، ادامه حملات به زیرساخت‌های غیرنظامی و اقتصادی همسایگان، آن‌ها را به سمت ائتلافی پایدار با آمریکا سوق خواهد داد. توقف حملات و فعال‌سازی دیپلماسی، هرچند دشوار، می‌تواند حداقل بخشی از روابط را برای دوره پساجنگ حفظ کند. ایران باید میان دو راهبرد یکی را انتخاب کند: «گسترش درگیری» که منجر به قطبی‌سازی کامل منطقه و تخریب هرگونه امکان همکاری آینده می‌شود، یا «مدیریت بحران» که ضمن حفظ توان بازدارندگی، امکان بازسازی روابط را در آینده فراهم می‌آورد. تجربه نشان داده که کشورهای حوزه خلیج فارس به دنبال ثبات و توسعه هستند و در صورت فراهم شدن شرایط، می‌توانند به بازیگرانی سازنده در نظم جدید منطقه‌ای تبدیل شوند.
سناریوهای محتمل برای آینده روابط در سناریوی نخست که احتمال بالایی دارد، ایران به دلیل فشار حداکثری و ترور رهبران عالی خود، راهبرد «گسترش درد» به همسایگان را ادامه می‌دهد. کشورهای حوزه خلیج فارس که احساس می‌کنند چاره‌ای جز دفاع از خود ندارند، به تدریج وارد ائتلاف دفاعی ـ تهاجمی با آمریکا می‌شوند. این سناریو منجر به قطع کامل روابط دیپلماتیک و اقتصادی ایران با اعضای شورای همکاری، تشکیل یک پیمان دفاعی منطقه‌ای به رهبری آمریکا شامل کشورهای عربی، تشدید حملات به زیرساخت‌های انرژی و آب‌شیرین‌کن‌ها و در نهایت بحران انسانی گسترده در منطقه خواهد شد. سناریوی دوم که احتمال متوسطی دارد، مبتنی بر تشدید مدیریت‌شده با فشار بر آمریکا برای پایان جنگ است. منطق ایران در حمله به همسایگان، واداشتن آن‌ها به فشار بر آمریکا برای توقف جنگ بوده است. در این سناریو، کشورهای حوزه خلیج فارس ضمن هماهنگی دفاعی با آمریکا، از کانال‌های دیپلماتیک خود برای میانجی‌گری و پایان دادن به درگیری استفاده می‌کنند. ادامه هماهنگی دفاعی با آمریکا همراه با فشار دیپلماتیک برای آتش‌بس، میانجی‌گری جمعی اعضای شورای همکاری احتمالاً با همکاری چین، کاهش تدریجی حملات در صورت حصول پیش‌رفت در مذاکرات و تنش‌های بلندمدت اما غیرجنگی در روابط، از عناصر این سناریو هستند. سناریوی سوم که احتمال پایینی دارد اما پیامدهای عظیمی به همراه خواهد داشت، فروپاشی داخلی ایران و بازتعریف کامل روابط است. اگر عملیات نظامی منجر به بی‌ثباتی داخلی و فروپاشی نهادهای حاکمیتی ایران شود، کشورهای حوزه خلیج فارس با واقعیتی کاملاً جدید مواجه خواهند شد: تشدید رقابت داخلی و احتمال مداخله در امور ایران، ناامنی مرزهای طولانی با ایران بی‌ثبات، بحران پناهندگان گسترده و فرصت برای بازتعریف نظم منطقه‌ای بدون بازیگر ایرانی برخی از پیامدهای این سناریو خواهند بود. پیشنهادهای راهبردی برای سیاست‌گذاران ایرانی از آن‌جا که گسترش حملات به کشورهای حوزه خلیج فارس، نه تنها این کشورها را به ائتلاف دفاعی با آمریکا نزدیک‌تر کرده، بلکه کانال‌های میانجی‌گری مؤثر قطر و عمان را نیز تخریب نموده است، بازگشت فوری به راهبرد «تفکیک قائل شدن بین اهداف آمریکایی و کشورهای میزبان» ضروری است. با وجود تنش‌ها، کشورهای حوزه خلیج فارس هم‌چنان خواهان جنگ همه‌جانبه نیستند و نگران آینده منطقه پس از جنگ هستند. ایران باید از کانال‌های باقی‌مانده (احتمالاً عمان و عراق) برای ارسال پیام‌های روشن استفاده کند: اعلام آمادگی برای توقف حملات به همسایگان در صورت عدم استفاده از خاک آن‌ها علیه ایران، تضمین امنیت تأسیسات غیرنظامی و انرژی کشورهای حوزه خلیج فارس، و پیشنهاد میانجی‌گری جمعی برای پایان دادن به جنگ با شرایط ایران. حتی در بدترین سناریوها، آینده ایران در همسایگی با همین کشورها رقم خواهد خورد. ایران باید از هم‌اکنون برای دوره پساجنگ طرحی داشته باشد که شامل پیشنهاد پیمان عدم تعرض با کشورهای حوزه خلیج فارس؛ ایجاد سازوکارهای منطقه‌ای برای مدیریت بحران‌های آبی و محیط زیستی؛ و احیای گفت‌وگوهای امنیتی منطقه‌ای با میانجی‌گری چین یا روسیه باشد. حملات ایران به زیرساخت‌های اقتصادی کشورهای حوزه خلیج فارس، خسارات سنگینی به روابط تجاری و سرمایه‌گذاری منطقه‌ای وارد کرده است. ایران باید برای دوره پساجنگ برنامه احیای همکاری‌های اقتصادی را طراحی کند. این امر مستلزم تفکیک میان اهداف نظامی و اهداف غیرنظامی در حملات آتی است. چین و روسیه به‌عنوان شرکای راهبردی ایران و هم‌چنین اعضای دائم شورای امنیت، می‌توانند نقش مهمی در مهار بحران ایفاء کنند. ایران باید از این ظرفیت برای فشار بر آمریکا جهت توقف حملات، ایجاد کانال‌های ارتباطی با کشورهای حوزه خلیج فارس، و تضمین آتش‌بس و آغاز مذاکرات (با پیش‌شرط‌های ایرانی) بهره ببرد.
تحلیل 4 ـ آینده ایران و کشورهای حوزه خلیج فارس در وضعیت پساجنگ ایران و اسرائیل احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 14/12/1404 ـ دوحه خلاصه اجرایی: با آغاز عملیات نظامی گسترده آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ (عملیات Epic Fury و Roaring Lion) و متعاقب آن حمله تلافی‌جویانه ایران به اهداف آمریکایی در سراسر منطقه، کشورهای شورای همکاری خلیج فارس (GCC)، ناخواسته به خط مقدم یک جنگ تحمیلی کشیده شده‌اند. حملات ایران به زیرساخت‌های غیرنظامی، فرودگاه‌ها و تأسیسات انرژی ـ که در وضعیت جنگی کارویژه‌های نظامی ـ امنیتی پیدا کرده‌اند ـ در امارات، عربستان، قطر، بحرین و کویت، روابط پیچیده و شکننده این کشورها با جمهوری اسلامی را وارد مرحله‌ای کاملاً جدید و بحرانی ساخته است. این نگاشت با هدف تحلیل وضعیت کنونی، سناریوهای پیش رو و ارائه پیشنهادهای راهبردی برای سیاست‌گذاران ایرانی تدوین شده است. وضعیت موجود: جنگ تحمیل‌شده به همسایگان ایران در پاسخ به حملات اولیه آمریکا و اسرائیل، راهبردی مبتنی بر «گسترش دامنه درگیری» را در پیش گرفته است. در دو روز نخست، ایران حداقل ۳۹۰ موشک بالستیک و ۸۳۰ پهپاد به سوی کشورهای حوزه خلیج فارس شلیک کرده است. اهداف شامل پایگاه‌های نظامی مانند العدید در قطر، فرودگاه‌های بین‌المللی دبی، ابوظبی، کویت و منامه، هتل‌های لوکس و تأسیسات نفتی همچون رأس لفان قطر و رأس تنوره عربستان بوده است. این حملات منجر به تلفات غیرنظامی محدود اما خسارات روانی و اقتصادی گسترده شده است. موضع کشورهای حوزه خلیج فارس در قبال این تحولات، ترکیبی از خشم، احتیاط و هماهنگی دفاعی با آمریکاست. عربستان، امارات، قطر، کویت و بحرین در بیانیه‌های جداگانه، حملات ایران را نقض حاکمیت خود دانسته و ایران را مسؤول این تشدید تنش معرفی کرده‌اند. دبیرکل شورای همکاری خلیج فارس این حملات را «وحشیانه» و «خیانت‌آمیز» خوانده است. به‌رغم درخواست‌های قبلی برای خویشتن‌داری آمریکا، کشورهای عضو شورای همکاری اکنون هماهنگی نزدیکی با پنتاگون برای دفاع هوایی یک‌پارچه دارند و از سامانه‌های پاتریوت و تاد برای خنثی‌سازی حملات استفاده می‌کنند. انور قرقاش، مشاور دیپلماتیک رئیس امارات، صراحتاً اعلام کرده که اقدامات ایران روابط را «فراتر از جنگ» تخریب خواهد کرد. حمله به فرودگاه دبی به‌عنوان پرترددترین فرودگاه بین‌المللی جهان و بنادر تجاری، بزرگ‌ترین اختلال در سفرهای جهانی از زمان همه‌گیری کرونا را ایجاد کرده است. بسته شدن حریم هوایی قطر و امارات، سرگردانی ده‌ها هزار مسافر و توقف عملیات بندری در تنگه هرمز، مدل اقتصادی «هاب جهانی» این کشورها را به چالش کشیده است. هدف‌گیری احتمالی تأسیسات آب‌شیرین‌کن در مراحل بعدی، تهدیدی حیاتی برای امنیت انسانی این کشورها محسوب می‌شود. تحلیل منافع و راهبرد بازیگران کلیدی حوزه خلیج فارس عربستان سعودی پیش از بحران، در حال مذاکره با ایران برای کاهش تنش‌ها بود و علناً از آمریکا خواسته بود از حمله خودداری کند. حمله به تأسیسات شرق عربستان که منطقه تمرکز تأسیسات نفتی است و اهداف غیرنظامی، ریاض را در موقعیت دشواری قرار داده است، موضع آن را متزلزل کرده است. عربستان خواهان جلوگیری از سرایت کامل جنگ به خاک خود است، اما حملات ایران ممکن است آن را به سمت ائتلاف دفاعی محکم‌تر با آمریکا سوق دهد. امارات متحده عربی پس از حمله به فرودگاه دبی، هتل‌ها و بندر تجاری، بیش از سایر اعضاء حوزه خلیج فارس آسیب اقتصادی دیده است. ابوظبی که در سال‌های اخیر سیاست عادی‌سازی روابط با اسرائیل را دنبال کرده و میزبان پایگاه‌های آمریکایی است، به کانون حملات ایران تبدیل شده است. واکنش امارات تندتر از سایرین بوده و مقامات آن از «انزوای فزاینده» ایران در منطقه سخن گفته‌اند. پایگاه هوایی العدید در قطر که مرکز فرماندهی عملیات آمریکا در منطقه است، هدف حملات ایران قرار گرفته است. قطر که در گذشته نقش میانجی بین ایران و آمریکا را ایفاء کرده، اکنون میان تعهدات خود به‌عنوان میزبان پایگاه آمریکایی و مناسبات تاریخی با ایران گرفتار شده است. سرنگونی دو جنگنده ایرانی توسط سامانه‌های قطری در ۲ مارس، نشانه تغییر موضع دوحه است. عمان که تنها کشور عضو شورای همکاری بود که از حملات روز اول مصون ماند، در روز دوم با حمله پهپادی به یک بندر تجاری مواجه شد. عمان همواره نقش میانجی مؤثر بین تهران و واشنگتن را ایفاء کرده و این حمله می‌تواند این کانال دیپلماتیک حیاتی را نیز تخریب کند. بحرین که میزبان ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکاست، هدف حملات سنگین‌تری قرار گرفته و کویت نیز شاهد اصابت موشک به فرودگاه بین‌المللی خود بوده است.
تحلیل 5 ـ درنده‌خویی سیاسی؛ تأملی بر نشانه‌شناسی قدرت در عصر پست‌حقیقت احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 14/12/1404 ـ دوحه در روزگاری که سیاست جهانی بیش از آنکه به عرصه تدبیر و دیپلماسی شباهت داشته باشد، به جنگلی انباشته از غرایز خام تبدیل شده است، دونالد ترامپ همچون شکارچی‌ای ظاهر می‌شود که نه به قوانین نانوشته جنگل پایبند است و نه به حقوق صیدشدگان. او نه نماینده آن تمدنی است که داعیه رهبری جهان را در سردار دارد، بلکه نماد انحطاط اخلاقی قدرتی است که روزگاری خود را «رهبر جهان آزاد» می‌خواند. ترامپ تجسم عینی «وضع طبیعی» هابز است؛ جنگی که همه علیه همه‌اند و در آن، حق با زور است. او در این جنگل جهانی، نه شکارچیِ قانع به صید، که درنده‌ای است بی‌قانون و بی‌مرز. ترامپ دروغ می‌گوید، نه از سر اشتباه و نه از روی سهو، بلکه به‌مثابه یک روش حکمرانی. دروغ برای او نه حادثه، که عادت است. پژوهش‌گران «پروژه حقیقت‌یابی» واشنگتن پست شمار دروغ‌های دوران ریاست جمهوری او را بیش از سی هزار فقره تخمین زده‌اند؛ آماری که در تاریخ ریاست جمهوری آمریکا بی‌سابقه و گویای «نظم نوین دروغ‌پردازی» در عصر پست‌مدرن است. دروغ در قاموس او نه یک انحراف اخلاقی، بلکه ابزاری برای تحریف واقعیت و بازنویسی تاریخ به نفع خود است. او دروغ را نه برای فریب دشمنان، که برای مخدوش کردن ذهن حامیانش به کار می‌گیرد؛ روشی که در ادبیات سیاسی از آن به «پست‌حقیقت» تعبیر می‌شود و ریشه در نظریه «جامعه نمایش» گی دوبور دارد؛ جایی که تصویر بر حقیقت غلبه می‌کند و وانموده‌ها جای واقعیت را می‌گیرند. ترامپ نه در پی کشف حقیقت، که در پی خلق واقعیتی موازی برای پیروانش است و این، او را به قهرمان عصر وانموده‌ها تبدیل می‌کند. ترامپ قمارباز است. او سیاست را نه به‌مثابه تدبیر، بلکه به‌مثابه یک شرط‌بندی پرمخاطره می‌نگرد. همه چیز را روی یک عدد می‌گذارد؛ گاه می‌برد و گاه می‌بازد، اما مهم برای او هیجان بازی است، نه سرنوشت مردمی که پیاده‌های این بازی‌اند. خروج از برجام یک قمار بود؛ ترور سردار سلیمانی یک قمار بود؛ تشدید تحریم‌ها علیه ایران در بحران کرونا یک قمار بود. ترور عالی‌ترین رهبر دینی جهان اسلام البته قمار برتر بود. این روحیه قماربازی، سیاست خارجی آمریکا را در دوره او به میدان خطرناکی تبدیل کرد که هیچ قاعده و قانونی در آن معنا ندارد. او تجسم نظریه «ریسک‌پذیری افراطی» در روابط بین‌الملل است؛ جایی که محاسبات سود و زیان جای خود را به هیجان‌طلبی و نفع‌طلبی شخصی می‌دهد و در چنین پارادایمی، کشورها و ملت‌ها تنها مهره‌هایی در «بازی‌ای بی‌قانون» هستند. ترامپ دنیا را به جنگلی تبدیل کرده که در آن تنها قانون، قانون قوی‌تر است. او از توافق‌نامه پاریس خارج شد، چون محدودیت‌های زیست‌محیطی را برخلاف منافع اقتصادی خود می‌دید. از برجام بیرون آمد، چون تعهد بین‌المللی را مزاحمت می‌انگاشت. پیمان‌های تجاری را پاره کرد و نهادهای بین‌المللی را به سخره گرفت. او حتی به قوانین آمریکا نیز پایبند نبود؛ از عدم انتشار اظهارنامه‌های مالیاتی گرفته تا تحریک حامیانش به حمله به کنگره در ۶ ژانویه ۲۰۲۱. کسی که خود را فراتر از قانون می‌داند، طبیعی است که نظام بین‌الملل را نیز مزاحمتی بیش نبیند. او تجسد عینی نظریه «رئالیسم تهاجمی» جان مرشایمر است؛ نظریه‌ای که بر اساس آن، دولت‌ها برای کسب قدرت و امنیت، هر اقدامی را مجاز می‌شمارند، اما ترامپ پا را فراتر نهاده و نشان داده که حتی این نظریه نیز برای توجیه رفتار او ناکافی است؛ زیرا او نه در پی قدرت برای امنیت ملی، که در پی «قدرت برای قدرت» است و این، مرز میان سیاستمدار و درنده را محو می‌کند.
نام ترامپ با یکی از بزرگ‌ترین رسوایی‌های جنسی تاریخ آمریکا گره خورده است: جزیره جفری اپستین. او سال‌ها با این میلیاردر متهم به قاچاق جنسی دختران نوجوان رفت‌وآمد داشت و در مهمانی‌های خصوصی او شرکت می‌کرد. پرونده‌های قضایی متعدد و شهادت قربانیان، سایه سنگینی بر چهره او افکنده است. این پرونده‌ها نه فقط از حیث اخلاقی، که از منظر حقوقی نیز ترامپ را در زمره متهمان جنایت علیه کودکان قرار می‌دهد. اما این‌بار، جنایت او علیه دختران ابعادی فراتر یافت. در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، هم‌زمان با آغاز جنگ گسترده آمریکا و اسرائیل علیه ایران (عملیات‌های «غرش شیر» و «خشم حماسی»)، مدرسه دخترانه شجره طیبه در میناب هدف موشک‌های آمریکایی ـ اسرائیلی قرار گرفت که حسب آمار رسمی از ۱۶۰ تا ۱۷۵ شهید و ده‌ها زخمی حکایت دارد. تصاویر کیف‌های سوخته، دفترهای خونین و پیکرهای کوچک زیر آوار، وجدان جهانی را به لرزه درآورده است. این فاجعه، از منظری حقوقی، مصداق بارز «جنایت جنگی» و «جنایت علیه بشریت» است. کنوانسیون‌های ژنو و پروتکل‌های الحاقی آن، حمله به مراکز آموزشی را به‌صراحت منع کرده‌اند، اما ترامپ نشان داد که برای او نه حقوق بین‌الملل معنا دارد، نه اخلاق جنگی، نه کودک‌کشی. مارجوری تیلور گرین، نماینده سابق کنگره که خود از حامیان سابق ترامپ بود، در واکنش به این فاجعه نوشت: «من برای این رأی ندادم. این دل‌خراش و تراژیک است. چند بیگناه دیگر باید بمیرند؟ این آن چیزی نیست که ما تصور می‌کردیم». ترامپ بیش از آنکه نگران مردم آمریکا باشد، نگران صهیونیست‌هاست. او سفارت آمریکا را به «قدس» منتقل کرد، «جولان اشغالی» را به رسمیت شناخت و «معامله قرن» را طراحی کرد. در برابر نتانیاهو سر تعظیم فرود آورد و به او گفت: «تو رهبر بزرگی هستی». اما تناقض فاحش‌تر در شعار «اول آمریکا» نمود یافت. ترامپ با این شعار به قدرت رسید و وعده داد که جان و مال سربازان آمریکایی را به ماجراجویی‌های خارجی نفروشد و منافع ملی آمریکا را بر همه چیز مقدم دارد. اما امروز، در جنگ علیه ایران، واقعیتی تلخ و آشکار رخ نموده است: شمار سربازان آمریکایی کشته‌شده در این جنگ، چندین برابر تلفات اسرائیلی‌هاست. پنتاگون اعلام کرده که تاکنون بیش از ۲۳۰۰ سرباز آمریکایی در درگیری‌های منطقه جان خود را از دست داده‌اند، در حالی که تلفات اسرائیلی‌ها به ۴۰۰ نفر هم نمی‌رسد. ترامپ هم‌چنان جان سربازان آمریکایی را به خاطر دفاع از صهیونیست‌ها تقدیم می‌کند. این تناقض، ماهیت واقعی «اول آمریکا» را آشکار می‌کند: این شعار تنها برای فریب رأی‌دهندگان بود، نه یک راهبرد واقعی. ترامپ دیکتاتور است، نه به معنای کلاسیک آن که در لباس نظامی و با تانک به قدرت برسد، بلکه به معنای مدرن آن که در لباس دموکراسی، نهادهای دموکراتیک را نابود می‌کند. او به رسانه‌ها به‌عنوان «دشمن مردم» حمله کرد، بر دادگستری فشار آورد، از مقامات خواست به او وفادار باشند نه به قانون، و در نهایت، وقتی در انتخابات شکست خورد، نتیجه را نپذیرفت و پیروانش را به حمله به کنگره تشویق کرد. این رفتارها، در علم سیاست، ویژگی‌های بارز «استبداد انتخاباتی» است. در این مدل، حاکم با استفاده از سازوکارهای دموکراتیک به قدرت می‌رسد، اما سپس نهادهای دموکراسی را تضعیف کرده و قدرت را در خود متمرکز می‌کند. ترامپ تجسم عینی این نظریه است؛ او از صندوق رأی برخاست، اما به رأی مردم احترام نگذاشت. ترامپ ضد دموکراسی است، چه در داخل و چه در خارج. او ادعا کرده است که «باید رهبر ایران را انتخاب کند». این ادعا نه تنها دخالت آشکار در امور داخلی یک کشور مستقل، بلکه نفی حق تعیین سرنوشت ملت‌هاست. این همان زبان استعمارگران قرن نوزدهم است که می‌گفتند: «ما باید برای شما تصمیم بگیریم چون شما نمی‌توانید». این سخنان، دیالکتیک «خود و دیگری» در گفتمان استعماری را بازتولید می‌کند؛ جایی که «دیگری» هرگز به سن بلوغ نمی‌رسد و همواره «نیازمند قیمومیت خود» است.
ترامپ نادان است، نه به معنای ساده کم‌سوادی، بلکه به معنای جهل مرکب نسبت به فرهنگ‌ها، تاریخ‌ها و باورهای دیگر ملت‌ها. او شیعه را نمی‌شناسد، ملت امام حسین (ع) را نمی‌شناسد، فرهنگ شهادت را نمی‌فهمد. برای او که در دنیای معاملات و قراردادها بزرگ شده، باور به ایثار و شهادت، چیزی فراتر از درک اوست. او نمی‌تواند بفهمد چرا مردمی حاضرند برای عقیده خود بمیرند و چرا مادری که فرزندش را در راه وطن داده است، به او افتخار می‌کند. این نادانی تاریخی، او را به اشتباهات محاسباتی فاجعه‌باری کشاند. او گمان می‌کرد با ترور سردار سلیمانی و یا ترور رهبر دینی عالی جهان اسلام، مقاومت پایان می‌یابد؛ غافل از آنکه در فرهنگ شیعه، شهادت نه پایان راه، که آغاز آن است. او نمی‌دانست در سرزمینی که امام حسین(ع) دارد، خون هیچ‌گاه پایمال نمی‌شود. این نادانی، نه فقط درباره ایران، که درباره افغانستان، عراق، سوریه و یمن نیز صادق بود. او هرگز نفهمید چرا طالبان شکست نمی‌خورد، چرا حوثی‌ها تسلیم نمی‌شوند، چرا مقاومت تمامی ندارد. از منظر هرمنوتیک فلسفی، ترامپ نمونه‌ای از «سوژه ناتوان از فهم» است؛ کسی که به‌دلیل فقدان افق معنایی مشترک با دیگری، قادر به درک او نیست. این ناتوانی در فهم، به خشونت و تخریب می‌انجامد؛ زیرا دیگری که فهمیده نمی‌شود، همواره به‌عنوان تهدید تلقی می‌گردد. ترامپ نماد تروریسم دولتی است. او سردار سلیمانی، فرمانده رسمی نیروهای مسلح یک کشور مستقل را در فرودگاه بغداد ترور کرد. او رهبر دینی عالی جهان اسلام را ترور کرد، نه در میدان جنگ و نه در برابر یک تهدید قریب‌الوقوع، بلکه صرفاً به‌دلیل محبوبیت و نفوذ منطقه‌ای‌اش. او سپس با افتخار گفت: «ما این کار را کردیم چون حق داشتیم». این همان منطق تروریست‌هاست: ما حق داریم هر کس را که دوست نداریم، بکشیم. این ترورها جنایت جنگی است؛ جنایتی که سازمان ملل آن را محکوم کرده و افکار عمومی جهان بر آن شوریده‌اند. ترامپ با این کار نشان داد که برای او نه قانون بین‌الملل معنایی دارد، نه حاکمیت کشورها، نه جان انسان‌ها. ترامپ یک پدیده نیست؛ یک پیام است؛ پیام افول اخلاق در سیاست، پیام نابودی نهادها، پیام بازگشت به قانون جنگل. او آموزه‌ای خطرناک به جهان داد: کسی که قدرت دارد، می‌تواند هر کاری بکند؛ دروغ بگوید، قمار کند، قراردادها را پاره کند، از تاریخ و فرهنگ ملت‌ها نادان بماند، کودکان را به خاک و خون بکشد، سربازان کشور خود را فدای منافع بیگانگان کند، و همچنان خود را «مدافع تمدن» و «اول آمریکا» بخواند. اما جهان بیدار است و آینده، ترامپ را نه به‌عنوان یک رهبر، بلکه به‌عنوان یک هشدار به خاطر خواهد سپرد؛ هشداری که می‌گوید اگر اخلاق را از سیاست جدا کنیم، اگر جهل را جایگزین دانش کنیم، اگر قمار را جایگزین تدبیر کنیم، چه‌بسا «دیکتاتورهایی با لباس دموکراسی» بر ما حکومت کنند.
هندسه نوین امنیت منطقه‌ای؛ گذار به نظم درون‌زا معادله امنیتی خلیج فارس در آستانه «دگرگونی پارادایمیک» قرار دارد. شواهد متعدد نشان می‌دهد که کشورهای منطقه به این جمع‌بندی راهبردی رسیده‌اند که امنیت پایدار را باید در تعامل با همسایگان و اتکاء به ظرفیت‌های داخلی جستجو کنند. تحلیل‌های کارشناسی بر این نکته تأکید دارند که «اتحادهای نظامی و اتکاء به حمایت قدرت‌های خارجی، ضمانتی برای تأمین امنیت کشورهای منطقه ارائه نمی‌دهد» و خریدهای سنگین تسلیحاتی نیز به تنهایی قادر به ایجاد بازدارندگی مؤثر نیست. واقعیات ژئوپلیتیکی نشان می‌دهد که کانون تنش‌ها در داخل منطقه قرار دارد و حل آن تنها توسط بازیگران درون‌منطقه‌ای ممکن است. توافق تهران ـ ریاض (۲۰۲۳) به واسطه دیپلماسی چین، نمونه‌ای عینی از این ظرفیت‌سازی درون‌منطقه‌ای است. اظهارات مقامات اماراتی مبنی بر ناکارآمدی راهکار نظامی و تأکید بر دیپلماسی، هم‌چنین تلاش‌های مستمر عمان و قطر برای کاهش تنش‌ها، همگی نشانه‌های گذار منطقه به سمت یک نظم امنیتی درون‌زا مبتنی بر «هم‌گرایی حداقلی» و «مدیریت تنش» است. انتخاب راهبردی در پیچ تاریخی حوزه خلیج فارس امروز در یک پیچ تاریخی سرنوشت‌ساز قرار گرفته است. انتخاب پیش رو، میان دو راهبرد متمایز است: نخست، تداوم مسیر پرمخاطره «وابستگی امنیتی» به قدرت‌های فرامنطقه‌ای که بر اساس نظریه «هژمونی ثبات‌زا» وعده امنیت می‌دهد، اما در عمل به تثبیت هژمونی جایگزین و تشدید ناامنی انجامیده است؛ و دوم، گام نهادن در مسیر دشوار اما پایدار «خودبنیادی امنیتی» که مستلزم اعتمادسازی درون‌منطقه‌ای، بهره‌گیری از ظرفیت‌های مشترک ژئواکونومیک و ژئوکالچر، و نهادینه‌سازی سازوکارهای گفت‌وگوی فراگیر میان تمامی کنش‌گران ساحلی است. امنیت واقعی در خلیج فارس، زمانی تحقق می‌یابد که مردم و دولت‌های منطقه با تکیه بر فرهنگ غنی، منابع پایدار و اراده جمعی خویش، مسؤولیت سرنوشت خود را عهده‌دار شوند. تجربه تاریخی و تحلیل علمی هر دو بر این حقیقت ژئوپلیتیک تأکید می‌کنند که کلید ثبات خلیج فارس، نه در واشنگتن یا سایر پایتخت‌های فرامنطقه‌ای، که در پایتخت‌های کشورهای ساحلی آن و در گرو همکاری و تعامل پایدار میان آنان نهفته است. گذار از «امنیت‌سازی وابسته» به «امنیت‌سازی جمعی» نه یک انتخاب ایدئولوژیک، که یک ضرورت راهبردی در جهان چندقطبی امروز است.