eitaa logo
استاد احمد رهدار
590 دنبال‌کننده
16 عکس
4 ویدیو
13 فایل
﷽ 🔅کانال رسمی حجت الاسلام والمسلمین احمد رهدار🔅 ارتباط با استاد: @a_rahdar
مشاهده در ایتا
دانلود
تحلیل 5 ـ درنده‌خویی سیاسی؛ تأملی بر نشانه‌شناسی قدرت در عصر پست‌حقیقت احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 14/12/1404 ـ دوحه در روزگاری که سیاست جهانی بیش از آنکه به عرصه تدبیر و دیپلماسی شباهت داشته باشد، به جنگلی انباشته از غرایز خام تبدیل شده است، دونالد ترامپ همچون شکارچی‌ای ظاهر می‌شود که نه به قوانین نانوشته جنگل پایبند است و نه به حقوق صیدشدگان. او نه نماینده آن تمدنی است که داعیه رهبری جهان را در سردار دارد، بلکه نماد انحطاط اخلاقی قدرتی است که روزگاری خود را «رهبر جهان آزاد» می‌خواند. ترامپ تجسم عینی «وضع طبیعی» هابز است؛ جنگی که همه علیه همه‌اند و در آن، حق با زور است. او در این جنگل جهانی، نه شکارچیِ قانع به صید، که درنده‌ای است بی‌قانون و بی‌مرز. ترامپ دروغ می‌گوید، نه از سر اشتباه و نه از روی سهو، بلکه به‌مثابه یک روش حکمرانی. دروغ برای او نه حادثه، که عادت است. پژوهش‌گران «پروژه حقیقت‌یابی» واشنگتن پست شمار دروغ‌های دوران ریاست جمهوری او را بیش از سی هزار فقره تخمین زده‌اند؛ آماری که در تاریخ ریاست جمهوری آمریکا بی‌سابقه و گویای «نظم نوین دروغ‌پردازی» در عصر پست‌مدرن است. دروغ در قاموس او نه یک انحراف اخلاقی، بلکه ابزاری برای تحریف واقعیت و بازنویسی تاریخ به نفع خود است. او دروغ را نه برای فریب دشمنان، که برای مخدوش کردن ذهن حامیانش به کار می‌گیرد؛ روشی که در ادبیات سیاسی از آن به «پست‌حقیقت» تعبیر می‌شود و ریشه در نظریه «جامعه نمایش» گی دوبور دارد؛ جایی که تصویر بر حقیقت غلبه می‌کند و وانموده‌ها جای واقعیت را می‌گیرند. ترامپ نه در پی کشف حقیقت، که در پی خلق واقعیتی موازی برای پیروانش است و این، او را به قهرمان عصر وانموده‌ها تبدیل می‌کند. ترامپ قمارباز است. او سیاست را نه به‌مثابه تدبیر، بلکه به‌مثابه یک شرط‌بندی پرمخاطره می‌نگرد. همه چیز را روی یک عدد می‌گذارد؛ گاه می‌برد و گاه می‌بازد، اما مهم برای او هیجان بازی است، نه سرنوشت مردمی که پیاده‌های این بازی‌اند. خروج از برجام یک قمار بود؛ ترور سردار سلیمانی یک قمار بود؛ تشدید تحریم‌ها علیه ایران در بحران کرونا یک قمار بود. ترور عالی‌ترین رهبر دینی جهان اسلام البته قمار برتر بود. این روحیه قماربازی، سیاست خارجی آمریکا را در دوره او به میدان خطرناکی تبدیل کرد که هیچ قاعده و قانونی در آن معنا ندارد. او تجسم نظریه «ریسک‌پذیری افراطی» در روابط بین‌الملل است؛ جایی که محاسبات سود و زیان جای خود را به هیجان‌طلبی و نفع‌طلبی شخصی می‌دهد و در چنین پارادایمی، کشورها و ملت‌ها تنها مهره‌هایی در «بازی‌ای بی‌قانون» هستند. ترامپ دنیا را به جنگلی تبدیل کرده که در آن تنها قانون، قانون قوی‌تر است. او از توافق‌نامه پاریس خارج شد، چون محدودیت‌های زیست‌محیطی را برخلاف منافع اقتصادی خود می‌دید. از برجام بیرون آمد، چون تعهد بین‌المللی را مزاحمت می‌انگاشت. پیمان‌های تجاری را پاره کرد و نهادهای بین‌المللی را به سخره گرفت. او حتی به قوانین آمریکا نیز پایبند نبود؛ از عدم انتشار اظهارنامه‌های مالیاتی گرفته تا تحریک حامیانش به حمله به کنگره در ۶ ژانویه ۲۰۲۱. کسی که خود را فراتر از قانون می‌داند، طبیعی است که نظام بین‌الملل را نیز مزاحمتی بیش نبیند. او تجسد عینی نظریه «رئالیسم تهاجمی» جان مرشایمر است؛ نظریه‌ای که بر اساس آن، دولت‌ها برای کسب قدرت و امنیت، هر اقدامی را مجاز می‌شمارند، اما ترامپ پا را فراتر نهاده و نشان داده که حتی این نظریه نیز برای توجیه رفتار او ناکافی است؛ زیرا او نه در پی قدرت برای امنیت ملی، که در پی «قدرت برای قدرت» است و این، مرز میان سیاستمدار و درنده را محو می‌کند.
نام ترامپ با یکی از بزرگ‌ترین رسوایی‌های جنسی تاریخ آمریکا گره خورده است: جزیره جفری اپستین. او سال‌ها با این میلیاردر متهم به قاچاق جنسی دختران نوجوان رفت‌وآمد داشت و در مهمانی‌های خصوصی او شرکت می‌کرد. پرونده‌های قضایی متعدد و شهادت قربانیان، سایه سنگینی بر چهره او افکنده است. این پرونده‌ها نه فقط از حیث اخلاقی، که از منظر حقوقی نیز ترامپ را در زمره متهمان جنایت علیه کودکان قرار می‌دهد. اما این‌بار، جنایت او علیه دختران ابعادی فراتر یافت. در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، هم‌زمان با آغاز جنگ گسترده آمریکا و اسرائیل علیه ایران (عملیات‌های «غرش شیر» و «خشم حماسی»)، مدرسه دخترانه شجره طیبه در میناب هدف موشک‌های آمریکایی ـ اسرائیلی قرار گرفت که حسب آمار رسمی از ۱۶۰ تا ۱۷۵ شهید و ده‌ها زخمی حکایت دارد. تصاویر کیف‌های سوخته، دفترهای خونین و پیکرهای کوچک زیر آوار، وجدان جهانی را به لرزه درآورده است. این فاجعه، از منظری حقوقی، مصداق بارز «جنایت جنگی» و «جنایت علیه بشریت» است. کنوانسیون‌های ژنو و پروتکل‌های الحاقی آن، حمله به مراکز آموزشی را به‌صراحت منع کرده‌اند، اما ترامپ نشان داد که برای او نه حقوق بین‌الملل معنا دارد، نه اخلاق جنگی، نه کودک‌کشی. مارجوری تیلور گرین، نماینده سابق کنگره که خود از حامیان سابق ترامپ بود، در واکنش به این فاجعه نوشت: «من برای این رأی ندادم. این دل‌خراش و تراژیک است. چند بیگناه دیگر باید بمیرند؟ این آن چیزی نیست که ما تصور می‌کردیم». ترامپ بیش از آنکه نگران مردم آمریکا باشد، نگران صهیونیست‌هاست. او سفارت آمریکا را به «قدس» منتقل کرد، «جولان اشغالی» را به رسمیت شناخت و «معامله قرن» را طراحی کرد. در برابر نتانیاهو سر تعظیم فرود آورد و به او گفت: «تو رهبر بزرگی هستی». اما تناقض فاحش‌تر در شعار «اول آمریکا» نمود یافت. ترامپ با این شعار به قدرت رسید و وعده داد که جان و مال سربازان آمریکایی را به ماجراجویی‌های خارجی نفروشد و منافع ملی آمریکا را بر همه چیز مقدم دارد. اما امروز، در جنگ علیه ایران، واقعیتی تلخ و آشکار رخ نموده است: شمار سربازان آمریکایی کشته‌شده در این جنگ، چندین برابر تلفات اسرائیلی‌هاست. پنتاگون اعلام کرده که تاکنون بیش از ۲۳۰۰ سرباز آمریکایی در درگیری‌های منطقه جان خود را از دست داده‌اند، در حالی که تلفات اسرائیلی‌ها به ۴۰۰ نفر هم نمی‌رسد. ترامپ هم‌چنان جان سربازان آمریکایی را به خاطر دفاع از صهیونیست‌ها تقدیم می‌کند. این تناقض، ماهیت واقعی «اول آمریکا» را آشکار می‌کند: این شعار تنها برای فریب رأی‌دهندگان بود، نه یک راهبرد واقعی. ترامپ دیکتاتور است، نه به معنای کلاسیک آن که در لباس نظامی و با تانک به قدرت برسد، بلکه به معنای مدرن آن که در لباس دموکراسی، نهادهای دموکراتیک را نابود می‌کند. او به رسانه‌ها به‌عنوان «دشمن مردم» حمله کرد، بر دادگستری فشار آورد، از مقامات خواست به او وفادار باشند نه به قانون، و در نهایت، وقتی در انتخابات شکست خورد، نتیجه را نپذیرفت و پیروانش را به حمله به کنگره تشویق کرد. این رفتارها، در علم سیاست، ویژگی‌های بارز «استبداد انتخاباتی» است. در این مدل، حاکم با استفاده از سازوکارهای دموکراتیک به قدرت می‌رسد، اما سپس نهادهای دموکراسی را تضعیف کرده و قدرت را در خود متمرکز می‌کند. ترامپ تجسم عینی این نظریه است؛ او از صندوق رأی برخاست، اما به رأی مردم احترام نگذاشت. ترامپ ضد دموکراسی است، چه در داخل و چه در خارج. او ادعا کرده است که «باید رهبر ایران را انتخاب کند». این ادعا نه تنها دخالت آشکار در امور داخلی یک کشور مستقل، بلکه نفی حق تعیین سرنوشت ملت‌هاست. این همان زبان استعمارگران قرن نوزدهم است که می‌گفتند: «ما باید برای شما تصمیم بگیریم چون شما نمی‌توانید». این سخنان، دیالکتیک «خود و دیگری» در گفتمان استعماری را بازتولید می‌کند؛ جایی که «دیگری» هرگز به سن بلوغ نمی‌رسد و همواره «نیازمند قیمومیت خود» است.
ترامپ نادان است، نه به معنای ساده کم‌سوادی، بلکه به معنای جهل مرکب نسبت به فرهنگ‌ها، تاریخ‌ها و باورهای دیگر ملت‌ها. او شیعه را نمی‌شناسد، ملت امام حسین (ع) را نمی‌شناسد، فرهنگ شهادت را نمی‌فهمد. برای او که در دنیای معاملات و قراردادها بزرگ شده، باور به ایثار و شهادت، چیزی فراتر از درک اوست. او نمی‌تواند بفهمد چرا مردمی حاضرند برای عقیده خود بمیرند و چرا مادری که فرزندش را در راه وطن داده است، به او افتخار می‌کند. این نادانی تاریخی، او را به اشتباهات محاسباتی فاجعه‌باری کشاند. او گمان می‌کرد با ترور سردار سلیمانی و یا ترور رهبر دینی عالی جهان اسلام، مقاومت پایان می‌یابد؛ غافل از آنکه در فرهنگ شیعه، شهادت نه پایان راه، که آغاز آن است. او نمی‌دانست در سرزمینی که امام حسین(ع) دارد، خون هیچ‌گاه پایمال نمی‌شود. این نادانی، نه فقط درباره ایران، که درباره افغانستان، عراق، سوریه و یمن نیز صادق بود. او هرگز نفهمید چرا طالبان شکست نمی‌خورد، چرا حوثی‌ها تسلیم نمی‌شوند، چرا مقاومت تمامی ندارد. از منظر هرمنوتیک فلسفی، ترامپ نمونه‌ای از «سوژه ناتوان از فهم» است؛ کسی که به‌دلیل فقدان افق معنایی مشترک با دیگری، قادر به درک او نیست. این ناتوانی در فهم، به خشونت و تخریب می‌انجامد؛ زیرا دیگری که فهمیده نمی‌شود، همواره به‌عنوان تهدید تلقی می‌گردد. ترامپ نماد تروریسم دولتی است. او سردار سلیمانی، فرمانده رسمی نیروهای مسلح یک کشور مستقل را در فرودگاه بغداد ترور کرد. او رهبر دینی عالی جهان اسلام را ترور کرد، نه در میدان جنگ و نه در برابر یک تهدید قریب‌الوقوع، بلکه صرفاً به‌دلیل محبوبیت و نفوذ منطقه‌ای‌اش. او سپس با افتخار گفت: «ما این کار را کردیم چون حق داشتیم». این همان منطق تروریست‌هاست: ما حق داریم هر کس را که دوست نداریم، بکشیم. این ترورها جنایت جنگی است؛ جنایتی که سازمان ملل آن را محکوم کرده و افکار عمومی جهان بر آن شوریده‌اند. ترامپ با این کار نشان داد که برای او نه قانون بین‌الملل معنایی دارد، نه حاکمیت کشورها، نه جان انسان‌ها. ترامپ یک پدیده نیست؛ یک پیام است؛ پیام افول اخلاق در سیاست، پیام نابودی نهادها، پیام بازگشت به قانون جنگل. او آموزه‌ای خطرناک به جهان داد: کسی که قدرت دارد، می‌تواند هر کاری بکند؛ دروغ بگوید، قمار کند، قراردادها را پاره کند، از تاریخ و فرهنگ ملت‌ها نادان بماند، کودکان را به خاک و خون بکشد، سربازان کشور خود را فدای منافع بیگانگان کند، و همچنان خود را «مدافع تمدن» و «اول آمریکا» بخواند. اما جهان بیدار است و آینده، ترامپ را نه به‌عنوان یک رهبر، بلکه به‌عنوان یک هشدار به خاطر خواهد سپرد؛ هشداری که می‌گوید اگر اخلاق را از سیاست جدا کنیم، اگر جهل را جایگزین دانش کنیم، اگر قمار را جایگزین تدبیر کنیم، چه‌بسا «دیکتاتورهایی با لباس دموکراسی» بر ما حکومت کنند.
هندسه نوین امنیت منطقه‌ای؛ گذار به نظم درون‌زا معادله امنیتی خلیج فارس در آستانه «دگرگونی پارادایمیک» قرار دارد. شواهد متعدد نشان می‌دهد که کشورهای منطقه به این جمع‌بندی راهبردی رسیده‌اند که امنیت پایدار را باید در تعامل با همسایگان و اتکاء به ظرفیت‌های داخلی جستجو کنند. تحلیل‌های کارشناسی بر این نکته تأکید دارند که «اتحادهای نظامی و اتکاء به حمایت قدرت‌های خارجی، ضمانتی برای تأمین امنیت کشورهای منطقه ارائه نمی‌دهد» و خریدهای سنگین تسلیحاتی نیز به تنهایی قادر به ایجاد بازدارندگی مؤثر نیست. واقعیات ژئوپلیتیکی نشان می‌دهد که کانون تنش‌ها در داخل منطقه قرار دارد و حل آن تنها توسط بازیگران درون‌منطقه‌ای ممکن است. توافق تهران ـ ریاض (۲۰۲۳) به واسطه دیپلماسی چین، نمونه‌ای عینی از این ظرفیت‌سازی درون‌منطقه‌ای است. اظهارات مقامات اماراتی مبنی بر ناکارآمدی راهکار نظامی و تأکید بر دیپلماسی، هم‌چنین تلاش‌های مستمر عمان و قطر برای کاهش تنش‌ها، همگی نشانه‌های گذار منطقه به سمت یک نظم امنیتی درون‌زا مبتنی بر «هم‌گرایی حداقلی» و «مدیریت تنش» است. انتخاب راهبردی در پیچ تاریخی حوزه خلیج فارس امروز در یک پیچ تاریخی سرنوشت‌ساز قرار گرفته است. انتخاب پیش رو، میان دو راهبرد متمایز است: نخست، تداوم مسیر پرمخاطره «وابستگی امنیتی» به قدرت‌های فرامنطقه‌ای که بر اساس نظریه «هژمونی ثبات‌زا» وعده امنیت می‌دهد، اما در عمل به تثبیت هژمونی جایگزین و تشدید ناامنی انجامیده است؛ و دوم، گام نهادن در مسیر دشوار اما پایدار «خودبنیادی امنیتی» که مستلزم اعتمادسازی درون‌منطقه‌ای، بهره‌گیری از ظرفیت‌های مشترک ژئواکونومیک و ژئوکالچر، و نهادینه‌سازی سازوکارهای گفت‌وگوی فراگیر میان تمامی کنش‌گران ساحلی است. امنیت واقعی در خلیج فارس، زمانی تحقق می‌یابد که مردم و دولت‌های منطقه با تکیه بر فرهنگ غنی، منابع پایدار و اراده جمعی خویش، مسؤولیت سرنوشت خود را عهده‌دار شوند. تجربه تاریخی و تحلیل علمی هر دو بر این حقیقت ژئوپلیتیک تأکید می‌کنند که کلید ثبات خلیج فارس، نه در واشنگتن یا سایر پایتخت‌های فرامنطقه‌ای، که در پایتخت‌های کشورهای ساحلی آن و در گرو همکاری و تعامل پایدار میان آنان نهفته است. گذار از «امنیت‌سازی وابسته» به «امنیت‌سازی جمعی» نه یک انتخاب ایدئولوژیک، که یک ضرورت راهبردی در جهان چندقطبی امروز است.
تحلیل 6 ـ معمای امنیت در خلیج فارس: وابستگی راهبردی در برابر خودبنیادی امنیتی احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 15/12/1404 ـ دوحه مقدمه: خلیج فارس در سپهر ژئوپلیتیک جهانی خلیج فارس به‌مثابه قلب تپنده امنیت انرژی جهان، صرفاً یک پهنه جغرافیایی نیست؛ این منطقه با در اختیار داشتن حدود ۳۰ درصد از ذخایر اثبات‌شده نفت و ۴۰ درصد از منابع گاز طبیعی جهان، شاه‌راه حیاتی انتقال انرژی و کانون رقابت‌های ژئواستراتژیک محسوب می‌شود. چنین جایگاهی، آن را به عرصه‌ای برای آزمون‌و‌خطای نظریه‌های امنیتی در روابط بین‌الملل تبدیل کرده است. پرسش بنیادین آن است که امنیت پایدار در این منطقه حساس، چگونه و توسط چه کنش‌گرانی قابل تأمین است؟ تجربه تاریخی و تحلیل ژئوپلیتیک امروز، پاسخی روشن پیش می‌نهد: امنیت خلیج فارس امری برون‌زا و وابسته به معادلات قدرت‌های فرامنطقه‌ای نیست؛ این امنیت باید از درون و با تکیه بر ظرفیت‌های مادی و غیرمادی خود منطقه و کنشگران ساحلی آن سامان یابد. ناکارآمدی پارادایم امنیت وارداتی؛ تحلیل شکست ساختاری یک الگو برای هفت دهه، الگوی مسلط بر تأمین امنیت خلیج فارس مبتنی بر «موازنه‌سازی فرامنطقه‌ای» بوده است؛ راهبردی که در آن قدرت‌های فرامنطقه‌ای، به‌ویژه ایالات متحده، با وعده ثبات و بازدارندگی، حضور نظامی گسترده‌ای در منطقه تدارک دیده‌اند. استقرار شبکه‌ای از پایگاه‌ها شامل پایگاه «العدید» در قطر با ۱۳ هزار نیرو، پایگاه «الظفره» در ابوظبی میزبان جنگنده‌های نسل پنجم، و ده‌ها پایگاه دیگر در عربستان، کویت و بحرین، تجلی فیزیکی این پارادایم می‌باشد. بااین‌حال، واقعیت‌های میدانی و تحولات ژئوپلیتیک، ناکارآمدی این معادله را آشکار ساخته است. از منظر نظریه «وابستگی متقابل نامتقارن»، امنیت تأمین‌شده توسط قدرت خارجی، ماهیتی «مشروط» و «موقت» دارد و تابعی از منافع متغیر آن قدرت است. این حضور، به‌جای کاهش مخاصمات، به تشدید «معمای امنیت» در سطح منطقه انجامیده؛ زیرا هرگونه تقویت توانمندی‌های دفاعی یک طرف، توسط طرف دیگر به‌مثابه تهدید تلقی شده و به مسابقه تسلیحاتی و «رقابت‌های نیابتی» دامن زده است. شواهد تجربی؛ از فروپاشی متحدان راهبردی تا هم‌گرایی منفی منطقه‌ای تاریخ معاصر منطقه، گواهی انکارناپذیر بر بی‌اعتباری تضمین‌های امنیتی قدرت‌های فرامنطقه‌ای است. سرنوشت صدام حسین در عراق (۲۰۰۳)، حسنی مبارک در مصر (۲۰۱۱) و معمر قذافی در لیبی (۲۰۱۱) ـ که هر یک از نزدیک‌ترین متحدان راهبردی آمریکا محسوب می‌شدند ـ نشان می‌دهد که همراهی با قدرت هژمون، نه تنها امنیت‌آفرین نیست، که می‌تواند به عاملی برای بی‌ثباتی و سقوط نظام‌های سیاسی تبدیل شود. این تجربه تاریخی به «اجماع ضمنی» در میان نخبگان منطقه تبدیل شده است. گزارش‌های تحلیلی معتبر، از جمله گزارشی در نیویورک‌تایمز (۲۰۲۳)، حاکی از آن است که کشورهای عربی حوزه خلیج فارس با نگرانی عمیقی به تحولات می‌نگرند. آن‌ها دریافته‌اند که پیوستن به جنگ‌های تحمیلی یا اتکای صرف به آمریکا، نه تنها امنیت و ثبات اقتصادی‌شان را به خطر می‌اندازد، بلکه آنان را در «تنگنای راهبردی» گرفتار کرده است؛ وضعیتی که در آن، این کشورها خود را در میانه درگیری‌ای می‌یابند که نه آغازگر آن بوده‌اند و نه توانایی کنترل آن را دارند. این همان «ریسک سیستمی» همراهی با راهبردهای فرامنطقه‌ای است. تحلیل ژئوپلیتیک؛ اسرائیل و نظم امنیتی جایگزین یکی از لایه‌های پنهان اما تعیین‌کننده در معادلات امنیتی منطقه، طرح «خاورمیانه جدید» است؛ مفهومی که اولین‌بار در دهه ۲۰۰۰ توسط نومحافظه‌کاران آمریکایی مطرح شد. بر اساس این طرح، ایالات متحده با استفاده از منابع و هزینه‌های کشورهای حوزه خلیج فارس، در پی تأمین امنیت و برتری راهبردی اسرائیل و مسلط ساختن آن بر محیط پیرامونی است. این تحلیل با شواهد میدانی جدید تأیید می‌شود. گزارش نیویورک‌تایمز به صراحت اذعان دارد که کشورهای حاشیه خلیج فارس، «قدرت ایران» را عاملی بازدارنده در برابر جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای اسرائیل می‌دانند و هیچ‌یک خواهان خاورمیانه‌ای تحت سلطه این کشور نیستند. اظهارات شیخ حمد بن‌جاسم آل‌ثانی، نخست‌وزیر پیشین قطر، در نشست دوحه (۲۰۲۳) مبنی بر هشدار نسبت به افزایش نفوذ اسرائیل و دعوت به «خودکفایی امنیتی» و ایجاد «بازدارندگی جمعی منطقه‌ای» با اتکای کم‌تر به متحدان خارجی، بیان‌گر تغییر پارادایم در ذهنیت راهبردی منطقه است. از منظر نظریه «موازنه تهدید»، نگرانی از هژمونی اسرائیل و طرح‌های آمریکایی برای تغییر نقشه منطقه، به عاملی وحدت‌بخش برای حرکت به سوی «امنیت خودبنیاد» تبدیل شده است.
بازتعریف معنای زندگی ژرف‌ترین و فلسفی‌ترین بُعد مرگ آگاهانه، نسبت آن با «معنای زندگی» و «آفرینش تاریخ» است. انسان معاصر غربی در سیطره نیهیلیسم، از یافتن معنایی برای زندگی عاجز مانده است. مرگ در این جهان‌بینی پایان مطلق است و هراسناک‌ترین لحظه حیات بشری. اما در جهان‌بینی توحیدی، مرگ نه پایان که انتقال به حیاتی برتر است و این انتقال زمانی معنادارتر می‌شود که با «آگاهی» و «انتخاب» همراه باشد. مرگ آگاهانه به زندگی جمعی معنا می‌بخشد. وقتی رهبری با طراحی مرگ خود، پیامی برای آیندگان به ارمغان می‌گذارد، در واقع «تاریخ» را به «حماسه» تبدیل می‌کند. تاریخ، مجموعه‌ای از رویدادهای خاموش و بی‌روح است؛ اما حماسه، تاریخی است که با خون و ایمان و آگاهی، حیاتی تازه یافته و به «اسطوره» بدل شده است. ملت‌هایی که اسطوره‌های زنده دارند، هرگز نمی‌میرند. اسطوره‌ها نه در کتاب‌ها، بلکه در قلب‌ها و جان‌ها ساکن‌اند و هر نسل، آن‌ها را به نسل بعد منتقل می‌کند. این بازتعریف معنای زندگی، پیامدهای عملی مهمی دارد: نخست، «نسل‌سازی» است؛ نسل جوان با مشاهده مرگ آگاهانه، به جای سرگردانی و بی‌هویتی، راهی روشن پیش رو می‌یابد و می‌آموزد که زندگی ارزشمند، زندگی‌ای است که در راه آرمانی بزرگ صرف شود دوم، «امیدآفرینی» است؛ در جهانی که رسانه‌های سلطه پیوسته بر طبل ناامیدی می‌کوبند، مرگ آگاهانه منبعی پایان‌ناپذیر از امید می‌آفریند؛ امیدی که نه بر محاسبات مادی، که بر ایمان به جاودانگی استوار است. سوم، «انسجام اجتماعی» است؛ مرگ آگاهانه همه تفاوت‌ها و اختلافات را به حاشیه می‌راند و جامعه را حول نقطه‌ای کانونی بسیج می‌کند.
تحلیل 7 ـ مرگ آگاهانه؛ آخرین میراث امام خامنه‌ای احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم) 15/12/1404 ـ دوحه در ژرف‌کاوی فرهنگ سیاسی تشیع، مرگ هرگز نقطه پایان نیست، بلکه انتقال به حیاتی برتر و گذر از تاریخ به حماسه است. اما «مرگ آگاهانه» مقوله‌ای فراتر از شهادت‌طلبی صرف محسوب می‌شود؛ نوعی انتخاب هوشمندانه، محاسبه‌شده و راهبردی است که سوژه با طراحی آن، جامعه و نظام سیاسی را چنان در افق آینده جهت‌دهی می‌کند که مرگ او نه فروپاشی، بلکه انسجامی فزاینده و پویایی‌ای مضاعف می‌آفریند. این مفهوم که ریشه در ژرفای حافظه تاریخی ایران دارد، در اندیشه و سیره آیت‌الله خامنه‌ای تجلی ویژه‌ای یافته و به یکی از ارکان اصلی هندسه مقاومت و تمدن‌سازی نوین اسلامی تبدیل شده است. هستی‌شناسی شهادت آیت‌الله خامنه‌ای با درک ویژه از این‌که شهداء، «احیاء عند ربهم یرزقون»؛ به بازتعریف شهادت به‌مثابه «انتخابی آگاهانه» در برابر مرگ‌های تحمیلی یا طبیعی پرداخت. مبانی نظری این نگاه در تداوم نظریه «حکومت اسلامی به‌مثابه امانت» ریشه دارد. تجربه عینی ترور نافرجام ششم تیر ۱۳۶۰ و از کار افتادن دست راست ایشان، به‌مثابه «زندگی با مرگ»، تجربه‌ای بود که نشان داد ترور نه تنها مقاومت را نمی‌کشد، بلکه شعله‌ورتر می‌سازد. «زندگی با مرگ» پارادوکسی است که راز جاودانگی را در خود نهفته دارد؛ نه آن زیستِ بی‌روحی که تن را در غفلت می‌پرورد و جان را به فراموشی می‌سپارد، بلکه حیاتی است آمیخته با آگاهی از پایان که هر نفس را به انتخاب بدل می‌کند و هر لحظه را در ترازوی ابدیت می‌سنجد. در این مرتبه، مرگ نه هراسی در دل، بلکه نوری بر مسیر است و نه تاریکیِ نیستی، بلکه شفافیتِ بودن را فزونی می‌بخشد. آن‌که با مرگ زندگی می‌کند، مردن را نه پایان راه، که مقصدی مقدس و زیستن را نه انباشت روزها، که معنا بخشیدن به آن‌ها می‌داند. چنین کسی از خویشتن خویش فراتر رفته و در حافظه تاریخ چنان نقش می‌بندد که قرن‌ها پس از او، هنوز نفس‌هایش در رگ‌های زمان جاری است. این است معنای آنچه عارفان «موتوا قبل ان تموتوا» خوانده‌اند؛ مردن پیش از مرگ، تا زیستنی جاودانه در پی آورد. تکرار شیخ فضل‌الله مرگ آگاهانه آیت‌الله خامنه‌‌ای، در امتداد الگوی مرگ شیخ فضل‌الله نوری قابل تحلیل است. شیخ فضل‌الله و آیت‌الله خامنه‌ای با انتخاب نوع مرگ خود، آغازی برای بیداری نسل‌هایی گشتند که پس از آن‌ها پرچم مبارزه با استبداد و استعمار را برمی‌افرازند. نقطه اشتراک سرنوشت‌ساز این دو، نه فقط در انتخاب مرگ، بلکه در «چگونگی مواجهه با آن» است: شیخ فضل‌الله با وجود امکان پناه ‌بردن به سفارت‌های خارجی، حاضر به پذیرش ذلت نشد و پای دار رفت تا مشروطه مشروعه را زنده نگه دارد. آیت‌الله خامنه‌ای نیز با پرهیز از رفتن به پناهگاه و ماندن در اتاق کارش، جان خود را در معرض خطر نهاد. این «نه بزرگ» به ذلت و پناهندگی، شهادت آنان را از یک رویداد فردی به یک «حماسه ملی و ماندگار» تبدیل کرده است. شهادت هر دو، فصل جدیدی در بیداری دینی گشود و شخصیت آنان را از «چهره تاریخی» به «اسطوره ماندگار» ارتقاء داد. کارکرد راهبردی مرگ آگاهانه تمام سطوح تهدید دشمن را بی‌اثر می‌کند: در سطح تهدید نظامی، با ادراک این حقیقت که حذف رهبر مقاومت را شعله‌ورتر می‌سازد، هرگونه محاسبه هزینه ـ فایده در باب اقدام نظامی بازبینی می‌شود. در سطح تهدید امنیتی، جامعه‌ای که با شهادت رهبر خود منسجم‌تر می‌شود، در برابر عملیات‌های تروریستی مصونیت می‌یابد. در سطح تهدید شناختی و رسانه‌ای، مرگ آگاهانه تردید را به یقین و ترس را به شجاعت تبدیل می‌کند و بزرگ‌ترین مانع در برابر جنگ نرم است. در سطح تهدید سیاسی، تحریم‌ها و انزوای سیاسی زمانی مؤثرند که جامعه دچار یأس و بی‌اعتمادی به آینده شود؛ اما مرگ آگاهانه با خلق امید و انسجام، این ابزار را نیز از دشمن می‌گیرد. بدین‌سان، مرگ آگاهانه «قدرت بازدارندگی» را از سطح ابزارهای مادی به سطح «ایمان و اراده جمعی» ارتقاء می‌دهد و قاعده تاریخی «خون بر شمشیر پیروز می‌شود» را بازتولید می‌کند.
3) انزوای فزاینده اسرائیل در منطقه: برخلاف تصور رهبران اسرائیل که خود را در اوج قدرت منطقه‌ای می‌بینند، تحولات اخیر نشان‌دهنده انزوای فزاینده این کشور است. دلایل این انزوا عبارتند از: فرسایش مشروعیت: جنگ غزه و تلفات غیرنظامیان، جایگاه اسرائیل را در افکار عمومی جهان و منطقه به شدت تضعیف کرده است؛ وابستگی استراتژیک به آمریکا: کشورهای عربی دریافته‌اند که اسرائیل بدون حمایت لجستیکی، تسلیحاتی و دیپلماتیک آمریکا قادر به ادامه درگیری‌های طولانی نیست. این وابستگی، اعتبار اسرائیل به‌عنوان یک «شریک استراتژیک» برای کشورهای هم‌پیمانش را کاهش داده است؛ توقف روند عادی‌سازی: شتاب عادی‌سازی روابط که با پیمان ابراهیم آغاز شده بود، متوقف شده و کشورهایی مانند عربستان سعودی شرط عادی‌سازی را تشکیل کشور مستقل فلسطینی اعلام کرده‌اند. قطر، کویت و عمان نیز مواضع صریح‌تری در قبال سیاست‌های اسرائیل اتخاذ کرده‌اند؛ شکست دکترین بازدارندگی: دکترین امنیتی اسرائیل که بر «برتری قاطع» و «بازدارندگی از طریق اقدام پیش‌دستانه» استوار است، در عمل با شکست مواجه شده است. حملات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و پس از آن، توانایی گروه‌های مقاومت در ضربه زدن به عمق سرزمین‌های اشغالی را نشان داد. هم‌چنین، ایران در پاسخ به حملات اسرائیل، توانست با شلیک صدها موشک و پهپاد، ضعف سامانه‌های پدافندی را آشکار سازد. این تحولات، تصویر «شکست‌ناپذیری» اسرائیل را مخدوش کرده است. چشم‌انداز امنیت منطقه‌ای: سناریوهای پیش رو 1) سناریوی اول (تداوم وضعیت منازعه): در این سناریو، اسرائیل به سیاست‌های توسعه‌طلبانه خود ادامه می‌دهد و درگیری‌ها به صورت دوره‌ای شعله‌ور می‌شود. این وضعیت، منطقه را در حالت «نه جنگ، نه صلح» نگه می‌دارد و مانع توسعه اقتصادی و هم‌گرایی منطقه‌ای می‌شود. این سناریو برای همه بازیگران پرهزینه است، اما اسرائیل به‌دلیل وابستگی به آمریکا و بحران‌های داخلی، آسیب‌پذیرتر خواهد بود. 2) سناریوی دوم (شکل‌گیری ائتلاف‌های جدید منطقه‌ای): بی‌اعتمادی به اسرائیل و آمریکا، کشورهای عربی را به سمت «بازتعریف ائتلاف‌های منطقه‌ای» سوق می‌دهد. عادی‌سازی روابط ایران و عربستان سعودی با میانجی‌گری چین، نشانه‌ای از این تغییر جهت است. در این سناریو، کشورهای منطقه به‌دنبال ایجاد سازوکارهای امنیتی بومی و مستقل از قدرت‌های فرامنطقه‌ای خواهند بود. 3) سناریوی سوم (حرکت به سوی نظم امنیتی جمعی): این سناریو مستلزم کنار گذاشتن رویکردهای توسعه‌طلبانه اسرائیل و پذیرش یک چارچوب امنیتی فراگیر با مشارکت همه بازیگران منطقه‌ای است. چنین نظمی بر پایه احترام به حاکمیت ملی، حل مناقشه فلسطین از طریق راه‌حل دو کشوری، و همکاری اقتصادی بنا می‌شود. تحقق این سناریو نیازمند فشار بین‌المللی و تغییر جدی در رویکرد رهبران اسرائیل است. این سناریو بدترین سناریو و غیرمناسب برای گفتمان مقاومت می‌باشد. توصیه‌های سیاستی الف) برای بازیگران منطقه‌ای (به‌ویژه کشورهای عربی و ایران): 1) دیپلماسی فعال و چندجانبه: کشورهای منطقه باید با تقویت گفت‌وگوهای منطقه‌ای (مانند روند عادی‌سازی روابط ایران و عربستان) و ایجاد سازوکارهای امنیتی بومی، وابستگی به قدرت‌های فرامنطقه‌ای را کاهش دهند. 2) اتخاذ مواضع واحد در قبال فلسطین: هماهنگی کشورهای اسلامی و عربی در حمایت از حقوق فلسطینیان و مخالفت با شهرک‌سازی، فشار بین‌المللی بر اسرائیل را افزایش می‌دهد. ب) برای جامعه بین‌المللی: 1) توقف حمایت بی‌قیدوشرط از اسرائیل: کشورهای غربی به‌ویژه آمریکا باید حمایت خود از اسرائیل را مشروط به پای‌بندی به قوانین بین‌المللی کنند. 2) احیای روند صلح: ابتکارات بین‌المللی برای احیای راه‌حل‌های دیپلماتیک و صلح پایدار در منطقه دنبال شود.
تحلیل 8 ـ نگاشت سیاستی: پیامدهای توسعه‌طلبی اسرائیل بر معماری امنیتی غرب‌آسیا احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (ع) 16/12/1404 ـ دوحه چکیده اجرایی: سیاست‌های توسعه‌طلبانه اسرائیل، که در قالب مفهوم «خاورمیانه جدید» و با هدف بازتعریف نظم منطقه‌ای دنبال می‌شود، به عاملی اصلی در بی‌ثباتی غرب‌آسیا تبدیل شده است. این زیاده‌خواهی‌ها که شامل توسعه شهرک‌ها، مداخلات نظامی فرامرزی و تلاش برای تحمیل یک نظم امنیتی یک‌جانبه است، نه تنها به تشدید منازعات، دامن زده، بلکه هم‌پیمانان سنتی اسرائیل را نیز با چالش مواجه ساخته است. یافته‌های این نگاشت نشان می‌دهد که رویکرد امنیتی اسرائیل مبتنی بر «برتری قاطع» و «بازدارندگی از طریق اقدام پیش‌دستانه»، با شکست ساختاری مواجه شده و به انزوای فزاینده این کشور و شکل‌گیری ائتلاف‌های جدید منطقه‌ای علیه سیاست‌های آن انجامیده است. در نتیجه، امنیت پایدار در غرب‌آسیا مستلزم کنار گذاشتن رویکردهای توسعه‌طلبانه و حرکت به سوی یک چارچوب امنیتی جمعی و فراگیر در درون کشورهای اسلامی منطقه است. مفهوم‌شناسی «زیاده‌خواهی» در سیاست منطقه‌ای اسرائیل زیاده‌خواهی اسرائیل در غرب‌آسیا را می‌توان در چهار سطح تبیین کرد: 1) توسعه‌طلبی ارضی و جمعیتی: سیاست شهرک‌سازی در کرانه باختری و تلاش برای تغییر ترکیب جمعیتی قدس شرقی، مصداق بارز توسعه‌طلبی ارضی است. اسرائیل با نادیده گرفتن قطع‌نامه‌های بین‌المللی، عملاً راه‌حل دو کشوری را منتفی کرده و بر الگوی «کنترل نظامی و شهرک‌سازی» تأکید دارد. ارائه نقشه‌هایی در مجامع بین‌المللی که در آن‌ها هیچ اشاره‌ای به سرزمین‌های فلسطینی نشده، گویای این رویکرد است. 2) تلاش برای تحمیل نظم منطقه‌ای یک‌جانبه: مقامات اسرائیلی به‌ویژه بنیامین نتانیاهو، بارها از مفهوم «خاورمیانه جدید» سخن گفته‌اند؛ منطقه‌ای که در آن اسرائیل با ائتلافی از کشورهای عربی (عمدتاً حاشیه خلیج فارس) در برابر «تهدید ایران» صف‌بندی می‌کند. در این هندسه، ایران و متحدانش به‌عنوان محور «نفرین‌شده» و هدف قرار می‌گیرند و نظم منطقه‌ای مبتنی بر امنیت‌سازی جمعی جای خود را به بلوک‌بندی تقابلی می‌دهد. 3) مداخلات نظامی فرامرزی: ترور شخصیت‌های سیاسی در خاک کشورهای همسایه، حملات هوایی به مواضع در سوریه، عراق، لبنان و ایران، و استفاده از فضای هوایی کشورها بدون هماهنگی، نشان‌دهنده الگوی رفتاری است که حاکمیت ملی کشورها را نادیده می‌گیرد و منطقه را در معرض تشدید تنش دائمی قرار می‌دهد. 4) به چالش‌کشیدن نظام‌مند قوانین بین‌المللی: این رویکرد در بی‌اعتنایی آشکار به قطع‌نامه‌های الزام‌آور شورای امنیت سازمان ملل متحد (از جمله قطع‌نامه‌هایی که خواستار توقف شهرک‌سازی یا پای‌بندی به آتش‌بس هستند)؛ نادیده گرفتن رأی‌ها و نظرات مشورتی دیوان بین‌المللی دادگستری (از جمله حکم اکتبر ۲۰۲۵ که بر لزوم تسهیل ورود کمک‌های بشردوستانه و همکاری با آنروا تأکید داشت)؛ نقض فاحش و مستمر حقوق بشردوستانه بین‌المللی از طریق حملات هدفمند به اماکن پزشکی و پرسنل امدادی (از جمله حمله به بیمارستان ناصر در اوت ۲۰۲۵ و استفاده از تاکتیک «ضربت دوبل» که منجر به شهادت شماری از پزشکان، امدادگران هلال احمر و خبرنگارانی شد که برای نجات مجروحان یا ثبت جنایات شتافته بودند) و... خود را نشان داده است. پیامدهای امنیتی توسعه‌طلبی اسرائیل 1) تشدید رقابت تسلیحاتی و نظامی‌گری: سیاست‌های توسعه‌طلبانه اسرائیل و حمایت بی‌قیدوشرط آمریکا از آن، به مسابقه تسلیحاتی در منطقه دامن زده است. کشورهای منطقه برای جبران عقب‌افتادگی امنیتی خود یا برای تقویت بازدارندگی در برابر تهدیدات، به هزینه‌های نظامی فزاینده روی آورده‌اند. این وضعیت، منابع ملی را به جای توسعه اقتصادی، به بخش نظامی سرازیر کرده و بستر مناسبی برای درگیری‌های پرهزینه فراهم آورده است. 2) تضعیف حاکمیت ملی و بی‌اعتمادی منطقه‌ای: اقدامات یک‌جانبه اسرائیل، از جمله حملاتی که بدون اطلاع متحدان عرب خود انجام می‌دهد، موجب بی‌اعتمادی عمیق میان تل‌آویو و کشورهای عربی شده است. مقامات کشورهای خلیج فارس به صراحت از نحوه مدیریت آمریکا و اسرائیل در جنگ‌های اخیر ابراز نارضایتی کرده و تأکید دارند که امنیت آن‌ها قربانی محاسبات اسرائیل می‌شود. این بی‌اعتمادی، زمینه هرگونه همکاری بلندمدت امنیتی را تضعیف می‌کند.
نتیجه‌گیری: پایان یک دوران، آغاز راهی دشوار اما ضروری نظم امنیتی تحت سلطه آمریکا و اسرائیل در غرب‌آسیا به پایان خود نزدیک شده است. بحران‌های پی‌در‌پی، بی‌اعتمادی متحدان سنتی و ظهور اراده منطقه‌ای برای استقلال راهبردی، زمینه را برای شکل‌گیری نظمی جدید فراهم کرده است. ابتکار MWADA و پیمان دفاعی عربستان و پاکستان، نشانه‌های روشنی از این گذار هستند. با این حال، راه پیش رو دشوار و پر از مانع است. وابستگی‌های ساختاری، رقابت‌های درونی و فقدان نهادهای منسجم، چالش‌های جدی فراروی نظم بومی هستند. تحقق این نظم، نیازمند اراده سیاسی رهبران، عبور از اختلافات تاریخی و تمرکز بر منافع جمعی بلندمدت است. اگرچه تشکیل یک «ناتوی اسلامی» به دلایل ساختاری در شرایط کنونی ممکن نیست، اما ایجاد یک «شبکه امنیتی هم‌گرا» با محوریت کشورهای مسلمان منطقه، نه یک آرمان‌گرایی، بلکه یک ضرورت راهبردی برای ثبات، توسعه و امنیت پایدار در غرب‌آسیا است. گذار از نظم تحمیلی به نظم بومی، اگرچه هزینه‌های خود را دارد، اما تنها راه تضمین حاکمیت و منافع کشورهای منطقه در برابر ماجراجویی‌های قدرت‌های فرامنطقه‌ای و توسعه‌طلبی اسرائیل است.
تحلیل 9 ـ چشم‌انداز نظم امنیتی بومی در غرب‌آسیا؛ هم‌گرایی کشورهای مسلمان منطقه احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (ع) 16/12/1404 ـ دوحه چکیده اجرایی: تحولات ژئوپلیتیک دو سال اخیر در غرب‌آسیا، به‌ویژه جنگ غزه و رویارویی مستقیم ایران و اسرائیل، ناکارآمدی و فرسایش نظم امنیتی سنتی تحت سلطه آمریکا را آشکار ساخته است. حملات اسرائیل به متحدان آمریکا در منطقه (از جمله قطر) و عدم تضمین امنیت مؤثر از سوی واشنگتن، کشورهای منطقه را به بازتعریف معماری امنیتی خود واداشته است. در این میان، ابتکارات جدیدی برای ایجاد نظمی مبتنی بر هم‌گرایی کشورهای مسلمان منطقه و بدون حضور بازیگران فرامنطقه‌ای (اسرائیل و آمریکا) شکل گرفته است. این نگاشت سیاستی، با تمرکز بر ابتکار «مجمع گفت‌وگوی کشورهای مسلمان غرب‌آسیا» (MWADA) به‌عنوان یک چارچوب محوری، به تحلیل ظرفیت‌ها، موانع و راهکارهای تحقق این نظم نوین می‌پردازد. یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که اگرچه موانع ساختاری و رقابت‌های درونی جدی است، گذار به نظم امنیتی بومی نه یک آرمان‌گرایی، بلکه یک ضرورت راهبردی برای کشورهای منطقه است. مقدمه: گذار از نظم تحمیلی به نظم بومی نظم امنیتی غرب‌آسیا از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون، عمدتاً توسط قدرت‌های فرامنطقه‌ای به‌ویژه ایالات متحده طراحی و مدیریت شده است. دکترین کارتر (۱۹۸۰) و حضور مستمر نظامی آمریکا در خلیج فارس، ستون‌های این نظم را تشکیل می‌دهد. با این حال، سه تحول اساسی، این نظم را به نقطه فروپاشی رسانده است: 1) فرسایش اعتبار تضمین‌های امنیتی آمریکا: حمله هوایی اسرائیل به دوحه (پایتخت قطر) در سپتامبر ۲۰۲۵، که در آن، بزرگ‌ترین پایگاه نظامی آمریکا در منطقه (العُدید) هیچ عکس‌العملی نشان نداد، زنگ خطر جدی برای متحدان عرب واشنگتن بود. این رویداد نشان داد که حتی متحدان نزدیک آمریکا نیز در برابر ماجراجویی‌های اسرائیل مصون نیستند. 2) تغییر ماهیت تهدید: تهدید اصلی برای کشورهای عربی منطقه، از ایران به سمت اسرائیل تغییر جهت داده است. سیاست‌های توسعه‌طلبانه اسرائیل، شهرک‌سازی و نقض مکرر حاکمیت کشورها، آن را به بازیگری بی‌ثبات‌کننده تبدیل کرده است. 3) ظهور اراده منطقه‌ای برای استقلال راهبردی: کشورهایی مانند عربستان سعودی و امارات متحده عربی، با درک کاهش تعهد آمریکا، به سمت «قدرت‌های میانی» با دیپلماسی فعال و متنوع تبدیل شده‌اند. عادی‌سازی روابط ایران و عربستان با میانجی‌گری چین (۲۰۲۳) و پیوستن به پیمان‌های جدید امنیتی، نشانه‌های این اراده است. موانع و محدودیت‌های پیش رو: واقع‌گرایی در برابر آرمان‌گرایی پیش از پرداختن به ظرفیت‌ها، لازم است موانع ساختاری شکل‌گیری یک نظم امنیتی فراگیر اسلامی را آسیب‌شناسی کرد: 1) وابستگی ساختاری به آمریکا: به‌رغم کاهش اعتماد، کشورهای حاشیه خلیج فارس از نظر تسلیحاتی، آموزشی و اطلاعاتی عمیقاً به آمریکا وابسته هستند. عربستان سعودی از سامانه‌های دفاعی آمریکا استفاده می‌کند و پاکستان (به عنوان تنها قدرت هسته‌ای جهان اسلام) تحت نظارت شدید پنتاگون قرار دارد. هرگونه اقدام نظامی مغایر با منافع آمریکا، با واکنش شدید واشنگتن مواجه خواهد شد. 2) رقابت‌های درونی جهان اسلام: رقابت‌های عمیقی میان ایران و عربستان (با وجود عادی‌سازی)، ترکیه و رقبای عربی (مصر، امارات و عربستان) وجود دارد که دست‌یابی به اجماع در زمینه دفاع جمعی را تقریباً غیرممکن می‌سازد. 3) عضویت ترکیه در ناتو: ترکیه به‌عنوان یک قدرت مهم منطقه‌ای، عضو ناتو است و ساختار دفاعی آن با این پیمان عجین شده است. مشارکت آنکارا در یک ائتلاف موازی که اهدافش با منافع راهبردی غرب (به‌ویژه اسرائیل) در تضاد باشد، دور از انتظار است. 4) عدم وجود ساختار نهادی منسجم: بر خلاف ناتو که دارای ساختار فرماندهی یک‌پارچه، دکترین مشترک و دهه‌ها هماهنگی است، کشورهای اسلامی فاقد چنین زیرساخت‌هایی هستند. پیمان‌های موجود مانند «سپاه سپر جزیره» (PSF) در جریان بحران‌های واقعی (مثلاً حمله عراق به کویت) ناکارآمد بوده‌اند. پیش‌ران‌های شکل‌گیری نظم جدید: ضرورت‌ها و ابتکارات با وجود موانع فوق، چندین پیش‌ران قوی، کشورهای منطقه را به سمت هم‌گرایی سوق می‌دهد: 1) پیمان دفاعی عربستان و پاکستان: سنگ بنای نظم جدید: در سپتامبر ۲۰۲۵، عربستان سعودی و پاکستان «پیمان دفاع راهبردی متقابل» امضاء کردند که بر اساس آن، حمله به هر یک از دو کشور، حمله به دیگری تلقی می‌شود. این پیمان، اگرچه دوجانبه است، اما به‌دلیل وزن ژئوپلیتیک دو کشور، می‌تواند به هسته اولیه یک نظم امنیتی گسترده‌تر تبدیل شود. ایران نیز صریحاً از این پیمان استقبال کرده و آن را «آغاز یک چارچوب امنیتی جامع منطقه‌ای مبتنی بر همکاری کشورهای مسلمان غرب‌آسیا» توصیف کرده است.
2) ابتکار «مجمع گفت‌وگوی کشورهای مسلمان غرب‌آسیا» (MWADA): در فوریه ۲۰۲۶، محمدجواد ظریف (معاون راهبردی رئیس‌جمهور ایران) در مقاله‌ای در مجله اکونومیست، ابتکاری بلندپروازانه برای ایجاد «مجمع گفت‌وگوی کشورهای مسلمان غرب‌آسیا» (MWADA) مطرح کرد. این ابتکار که بر اساس ارزش‌های مشترک اسلامی و اصول حاکمیت، تمامیت ارضی و عدم مداخله بنا شده، همه کشورهای مسلمان منطقه (بحرین، مصر، ایران، عراق، اردن، کویت، لبنان، عمان، قطر، عربستان، سوریه، ترکیه، امارات و یمن) را دعوت به مشارکت می‌کند. محورهای اصلی MWADA عبارتند از: برقراری آتش‌بس پایدار در غزه، لبنان، سوریه و یمن؛ پیمان عدم تجاوز میان کشورهای عضو و ایجاد سازوکار نظارت منطقه‌ای؛ یک‌پارچگی اقتصادی از طریق صندوق توسعه MWADA برای تأمین مالی پروژه‌های زیربنایی؛ همکاری در تأمین امنیت انرژی و آزادی دریانوردی از جمله گشت‌های مشترک دریایی در تنگه هرمز، کانال سوئز و باب‌المندب؛ همکاری برای خلع سلاح هسته‌ای منطقه و احیای برجام به‌عنوان بخشی از این تلاش جمعی. این ابتکار، طرحی برای نظم امنیتی بومی است که مستقیماً خواستار حذف نفوذ خارجی و ایجاد هم‌گرایی درون‌منطقه‌ای است. 3) تغییر نگرش کشورهای عربی به اسرائیل: جنگ غزه و به‌دنبال آن، حملات اسرائیل به قطر و نادیده گرفتن حاکمیت کشورهای عربی، موج جدیدی از انزجار و بی‌اعتمادی را در افکار عمومی و دولت‌های عربی ایجاد کرده است. کشورهایی مانند عربستان، امارات و قطر که پیش‌تر در مسیر عادی‌سازی روابط با اسرائیل (پیمان ابراهیم) گام برداشته بودند، اکنون مواضع محتاطانه‌تری اتخاذ کرده‌اند و عادی‌سازی را به تشکیل کشور مستقل فلسطینی مشروط کرده‌اند [۵][۸]. شکست پروژه عادی‌سازی، فرصت بی‌نظیری برای شکل‌گیری ائتلاف منطقه‌ای بدون اسرائیل ایجاد کرده است. معماری نظم امنیتی جدید: از مفهوم تا عمل برای تحقق نظم امنیتی بومی و فراگیر، معماری زیر پیشنهاد می‌شود: 1) سطح راهبردی (هسته سخت): ایران، عربستان، مصر، ترکیه، پاکستان (گفت‌وگوهای پنج کشور بزرگ اسلامی درباره هماهنگی کلان امنیتی، مدیریت بحران‌های منطقه‌ای و پیش‌گیری از درگیری میان یک‌دیگر).  سطح راهبردی شامل قدرت‌مندترین کشورهای منطقه است که می‌توانند تضمین‌کننده امنیت کلان باشند (نقش محوری با همکاری ایران و عربستان است). 2) سطح منطقه‌ای: همه ۱۴ کشور عضو MWADA (مجمع گفت‌وگوی سالانه، دبیرخانه دائمی، کمیته‌های تخصصی امنیتی، اقتصادی و فرهنگی برای ایجاد پیمان عدم تجاوز، همکاری‌های اقتصادی، هماهنگی مواضع در مجامع بین‌المللی و...).  سطح منطقه‌ای، چارچوبی نهادی و فراگیر برای گفت‌وگو و تصمیم‌گیری جمعی است. 3) سطح کارکردی (وظیفه‌محور): گروهی از کشورها بر اساس مسأله (ائتلاف‌های موقت و انعطاف‌پذیر مانند: گشت‌های مشترک دریایی (HOPE)، همکاری پدافند هوایی، صندوق بازسازی غزه و لبنان).  سطح کارکردی مبتنی بر مدل «ائتلاف‌های وظیفه‌محور» که در آن کشورها بر اساس مسأله مشخص (مثلاً امنیت دریایی یا بازسازی) همکاری می‌کنند. طرح صلح هرمز (HOPE) که ایران پیش‌تر مطرح کرده بود، نمونه‌ای برای همکاری دریایی است. توصیه‌های سیاستی الف) برای کشورهای منطقه 1) تصویب و عملیاتی‌سازی ابتکار MWADA: کشورهای منطقه باید ابتکار MWADA را به‌عنوان مبنای گفت‌وگو بپذیرند و هرچه سریع‌تر نشست مؤسسین مجمع را تشکیل دهند. 2) گسترش پیمان دفاعی عربستان و پاکستان: از تجربه موفق این پیمان برای ایجاد شبکه‌ای از پیمان‌های دوجانبه و سپس چندجانبه میان کشورهای مسلمان استفاده شود. ایران، قطر، عمان، عراق و ترکیه می‌توانند گام‌های بعدی باشند. 3) ایجاد صندوق مشترک توسعه و بازسازی: با محوریت کشورهای ثروتمند خلیج فارس، صندوقی برای بازسازی غزه، لبنان، سوریه و یمن تأسیس شود تا ضمن کاهش بحران‌های انسانی، زمینه همکاری اقتصادی فراهم آید. 4) هماهنگی در مجامع بین‌المللی: کشورهای عضو MWADA باید در سازمان ملل، جنبش عدم تعهد و سازمان همکاری اسلامی (OIC) مواضع مشترکی در قبال مسأله فلسطین و مقابله با یک‌جانبه‌گرایی اتخاذ کنند. ب) برای بازیگران فرامنطقه‌ای (به‌ویژه چین و روسیه) 1) حمایت از فرآیندهای بومی: قدرت‌های شرقی به جای تلاش برای جایگزینی آمریکا، از ابتکارات بومی منطقه‌ای مانند MWADA حمایت کرده و به تضمین‌کننده توافقات تبدیل شوند (مشابه نقش چین در عادی‌سازی روابط ایران و عربستان). 5) همکاری‌های اقتصادی غیرمشروط: سرمایه‌گذاری در کریدورهای اقتصادی (مانند IMEC و جاده ابریشم) را بدون شرط‌های امنیتی تحمیلی دنبال کنند.