هدایت شده از پریکوچکغمگین
چند بار شده آدمها دست به قلم بردهاند چون نمیتوانستند ماشه را بکشند؟
هدایت شده از پریکوچکغمگین
درود و دوصد درود ؛
شما این پیام و یک پیام موردعلاقتون رو فوروارد میکنید و پریکوچکغمگین یکی از نقاشیهای معروف و یک توضیح مختصر راجبش تقدیم شما میکنه🦢
Limit | Channel | Tag
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از یک غمِ شاد بودی؛
دختری روی صحنه، با دستانی لرزان و نگاهی مصمم، ویولون میزد و شادترین آهنگش را میخواند؛ آهنگی شادتر از حال خودش.
سالها قبل، خانوادهاش هر سال تولدش را جشن میگرفتند، بیآنکه بفهمند دخترشان هر سال ساکتتر میشود. یک روز بالاخره از آرزویش گفت؛ میخواست هنر را دنبال کند، بخواند و آیندهاش را خودش بسازد. خانواده مخالفت کردند و حرفش نادیده گرفته شد.
مدتی بعد، دختر از خانه رفت. سالها گذشت تا خانوادهاش فهمیدند او حالا خوانندهای شناختهشده است و قرار است در سالنی نزدیک خانهشان کنسرت داشته باشد.
پس تصمیم گرفتند به کنسرت بروند.
بعد از اجرا، پدر و مادرش منتظرش بودند. مادرش فقط گفت:
«خیلی دلمون برات تنگ شده بود.»
دختر لبخند کوتاهی زد:
«منم.»
آن شب هر سه با هم به خانه برگشتند؛ همان خانهای که سالها پیش دختر از آن رفته بود. اتاقش هنوز تقریباً همانطور مانده بود، اما خودش دیگر آن دختر نبود.
صبح روز بعد، دختر دوباره رفت.
نه از روی قهر، نه برای اینکه کسی دنبالش بیاید؛ فقط چون فهمیده بود بعضی چیزها را میشود دوباره به دست آورد، جز سالهایی که از دست رفتهاند.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، قهوهای سوخته بودی؛
رنگ چوبهای قدیمی، جلد کتابهایی که سالها ورق خوردهاند و میزهایی که ردِ زمان رویشان مانده.
رنگی گرم، اما نه از آن گرمایی که زود به چشم میآید؛ بیشتر شبیه چیزی که مدتها کنارت بوده و بیسروصدا برایت آشنا شده.
قهوهای سوخته بودی؛ کمی تلخ، کمی آرام و پر از خاطره.
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از عشقی ملایم و طولانیمدت بودی؛
تصویری از دستی کوچک که خودش را در دست دیگری جا داده بود.
سالها همدیگر را دوست داشتند؛ بیسروصدا، بدون قولهای بزرگ و بدون اینکه لازم باشد مدام به هم ثابتش کنند.
همدیگر را از عادتهای کوچکشان میشناختند؛ از سکوتها، از نگاهها، از چیزهایی که هیچوقت به زبان نمیآوردند.
اما یک روز فهمیدند دوست داشتنشان برای ساختن یک زندگی کافی نیست.
نه دعوایی شد، نه کسی خیانت کرد؛ فقط آیندهای که برای خودشان میخواستند، دیگر در یک مسیر نبود.
از هم جدا شدند و هرکدام راه خودشان را رفتند.
سالها بعد، اتفاقی همدیگر را دیدند.
چند دقیقه کنار هم نشستند، از زندگی گفتند، از آدمهایی که وارد زندگیشان شده بودند و از چیزهایی که دیگر شبیه گذشته نبود.
موقع خداحافظی، دختر دستش را جلو آورد.
پسر لحظهای مکث کرد و دستش را گرفت؛ همان دستی که سالها پیش، برایش آشنا بود.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، آبیخاکستری بودی؛
رنگ پنجرهای که سالها رو به خیابانی بارانی باز مانده، رنگ آسمانی که نه کاملاً گرفته است و نه دلش میآید روشن باشد.
آبیِ آرامی که خاکستری شدنش را از روزهای زیادی به ارث برده؛
نه غمگین، نه شاد، فقط کمی دور.
از آن رنگهایی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند، اما هرچه بیشتر نگاهشان کنی، بیشتر چیزهایی برای دیدن دارند.
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر دختری با پالتوی قهوهای و موهای نامرتب بودی؛ نشسته روی صندلی عقب یک ماشین قدیمی، با کتابی روی پاهایش و عینکی که مدام از روی بینیاش سر میخورد.
آن روز قرار بود با چند نفر از دوستانش به یک شهر کوچک بروند. همه سر آهنگ بحث میکردند؛ یکی جاز میخواست، یکی راک. دختر بدون اینکه سرش را از کتاب بلند کند گفت:
«هرچی میذارین، فقط کمتر حرف بزنین.»
آخرش خودش ضبط را گرفت و یک آهنگ قدیمی گذاشت.
چند دقیقه بعد، همه با آهنگ میخواندند و دختر با رضایت به کتابش برگشت.
راننده گفت:
«بالاخره یه انتخاب درست کردی.»
دختر عینکش را بالا زد و گفت:
«بالاخره؟ من همیشه انتخاب درست میکنم.»
چند ثانیه بعد ماشین خاموش شد.
بنزین تمام شده بود.
دختر کتابش را بست و گفت:
«خب... این یکی تقصیر من نبود.»
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، صورتی چرک بودی؛ رنگ دیوار اتاقی قدیمی که سالها نور عصر رویش افتاده بود، رنگ پردههای کمرنگ و گلهای خشکی که هنوز گوشهی میز مانده بودند.
رنگی که قرار نبود خودش را به رخ بکشد؛ آرام بود، کمی خاکگرفته و عجیب آشنا.
شاید شبیه آدمی بودی که اول کسی متوجه حضورش نمیشود، اما وقتی نباشد، اتاق یکجور عجیبی خالی به نظر میرسد.