مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
فروغ فرخزاد
زمستان آن سال زود رسیده بود. سکوت عجیبی همه جا را فراگرفته بود؛ سکوتی که فقط با وزش باد تنهایی شکسته میشد... به گذشته فکر میکرد، به چهرههای محو شدهای که هر کدام نشانی از یک عشق مرده بودند. اینجا، زندگی و مرگ آنقدر به هم نزدیک بودند که گاهی فرقی بینشان نبود.
همسایه ها
_احمد محمود
میشود کنار کسی بود و هزار فرسخ فاصله را حس کرد. گویی دیواری نامرئی از حرفهای نزده و احساسهای نفهمیده، آدم را از دیگری جدا میکند؛ حتی اگر دستهایشان در هم باشد.