غم؛ عجیبست من این واژه را یک مرد شکست خورده میبینم فرقی نمیکند تصمیم دارد بلند شود و پوسته خود را بشکند و یا با همین تن رنجور بماند در هر حال او شکست خورده و از نابودی عشقش از نداشتن آرزو هایش از گریه های شبانه اش برای تلاش بیخود غم شده و تا فردی را در آغوش میگیرد این فرد از سنگینی بارش در هم میشکند
این کلمات اوست کلمات درهم برهم غم است مردی شکست خورده با دستانی شکننده و امید های عبث بیهوده و قلبی که ذره ای عشق و دلگرمی را برای وجودی دیگر طلب میکند
و اما پایانی برای غم وجود ندارد چون پایان خود سراسر غم است!.
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر ،
لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود .
گاهی احساس میکنم در اتاقی بدون در زندگی میکنم. نه از ترس، بلکه از نوعی سکوت سنگین پر شده. میتوانی فریاد بزنی، اما صدا فقط در دیوارهای نرم تنهایی خفه میشود. کسی هست، ولی انگار نیست. کسی میآید، ولی انگار فقط سایه اش را فرستاده. و تو، فقط به ساعت نگاه میکنی که عقربه هایش با ریتم قلب یک غریبه میتپند.
هاروکی موراکامی
گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن ،
نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد!
فاضل نظری