سکوت یعنی رد شدن از کنار خیابانِ خیس
و به یاد آوردنِ مردی که چترش را فراموش کرده است
فاضل نظری
حالِ خوبش را بوی خون گناه آلوده بود؛ انحرافی که چون بیگانهای در جانش خانه کرده بود.
این زخم انقدر عمیق و عمیق تر میشه تا بخشی از وجودت و نادیده گرفته بشه.
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
شهریار.
ای خدا، ای همسایه، ای دیوار، ای رنگ
من از این نقطه محصور، از این دنیای فریب
از این تسلسل هولناک ساعتها میگریزم
من میخواهم تو را
من میخواهم تو را
فروغ فرخزاد