دلتنگی که شعر نمی خواهد
کافیست بنویسی
عصرهای جمعه
بلندترین
و دلگیرترین شعر جهان را سروده ای
زندگی همانند ستاره ها و مهتاب زیباست به جز زمان هایی که با ابرهای غم و درد پوشیده شده است
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
بیدل دهلوی
من سالهای سال از این خانه
بیرون نرفتهام که تو برگردی
یک بار هم که آمدهای ما را
مهمان به قهوه قجری کردی
روزبه بمانی
من به دنبال خودم می گردم
من خودم گم شده ام
من از آغاز جهان گم شده ام
ز من گمشده آیا تو نشانی داری؟
تو خودت پیدایی ؟
هان ! نکند گم شده ای ؟
من که از روز ازل گم شده ام
تو اگر پیدایی
کمکم کن شاید
که نشانی یابم
ز خودم یا که ...
امیر طاهری کندر
من و تو آن کتاب در بادیم
میوزد باد و باز میگردیم
و نوشته است روی هر صفحه:
«راه بسته است،باز میگردیم!»
سیداکبر میرجعفری