نامه ای به اونی که دوسش دارم:
تو انقدر حرفات ، رفتارات
لبخندات ، غرغر کردنات
و در کل بودنت قشنگه که
بیا تمام قلب من مالِ تو🫀💙
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
؛ʟᴏᴠɪɴɢ ʏᴏᴜ ɪs ᴛʜᴇ ʙᴇsᴛ ғᴇᴇʟɪɴɢ
•دوست داشتنِ تو بهترین حسه🫂💙
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐏𝐫𝐨𝐅𝐢𝐥𝐞🌚💙 ִֶָ
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
رمان:سیاهسفید👣💜
به قلم: Amir
#پارت1
مامان ... مامان...
آشفته و در هم در حالی که مقنه اش و کج روی سرش گذاشته بود از
آنید با قیافه اتاق بیرون اومد.
مامان جون پدر و مادرت جوراب من و پیدا کن به خدا دیرم شده الانه که بابا جیغ
بکشه.
مامان : آخه دختر من 100 بار بهت نگفتم وسایلتو سر جاش بذار که راحت بتونی پیداش کنی . آخه چقدر سر به هوایی من الان جورابتو از کجا پیدا کنم آخه. آنید از گردن مادرش آویزان شد و چشمهاش و ریز کرد و با التماس و صدای بغض کرده گفت : مامان جون قربونت برم از الان گوش میکنم و مرتب میشم این یه بارو برام پیدا کن ماشینم رفت
مادر که دلش به حال دخترک سوخته بود با لحنی ملایم تر گفت : خوب حالا خودتو لوس نکن دستتم از دور گردنم باز کن که خفه شدم. تو جا جورابی دیدی ؟ آنید با صدایی که کمی شرمساری در آن احساس میشد خیلی آرام گفت: دیدم اما جورابه تمیز نبود همش کثیف بود. مادر سریع به طرف آنید برگشت و با عصبانیت گفت: بازم جورابات و کثیف گذاشتی اونجا مگه بهت نمیگم بشورشون حداقل بده من بندازم تو ماشین الان من از کجا جوراب تمیز پیدا کنم شلخته خانم سری از روی تاسف تکان داد و در حالی که به سمت اتاق آنید
می رفت زیر لب
غرولند کرد.
ادامه دارد...↜『••✎••』
کپی از رمان مورد رضایت نویسنده نمیباشد و هرگونه کپی برداری پیگردی الهی دارد👣💜
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
رمان:سیاهسفید👣💜
به قلم: Amir
#پارت2
مامان : آخه من به این دختر چی بگم من نمیدونم اونجا چه جوری زندگی میکنه یعنی دوستاش چه جوری تحملش میکنن با این کاراش یه لحظه آروم و قرار نداره وسایلشم که همه جا پخشه اخه اینم شد زندگی من نمیدونم.
مادر همچنان که با دقت تو کشوی لباسها دنبال جوراب تمیز میگشت زیر لب یه چیزهایی زمزمه میکرد که آنید نمی تونست همه رو بشنوه.
به چارچوب در تکیه داده بود و با سری کج و پایی که از استرس به شدت تکان میخورد با بی قراری گاهی به ساعت و گاهی به مادر که در حال تلاش و کنکاش بود نگاه میکرد . 4 دقیقه گذشته بود و در این مدت پدر 40 مرتبه صداش کرده بود. آنید : مامان ترو خدا بابا الان قاطی میکنه ها n بار صدام کرد.
مادر که از تلاش و تمرکز زیاد اخم کرده بود یه دفعه لبخند پت و پهنی زد و با پیروزی سرش و بلند کرد و دستشو بالا آورد و گفت : بفرما پیداش کردم . بیا زود بپوش که الان جیغ بابات در میاد
آنید جیغ کوتاهی کشید و به سمت مادرش دوید و با خوشحالی جوراب و از دستش قاپید و ب*و*سه ای کوتاه و اجمالی رو گونه ی مادرش نشوند . .. سر پا جوراب و پاش کرد و مقنه اش و صاف کرد و با سرعت کیفش و بر داشت و به سمت در دویید مادر هم دنبالش راه افتاد کنار در حیاط آنید برگشت و مادرش و بغل کرد و بوسید و خداحافظی کرد مادر خداحافظ . مواظب خودت باش رسیدی زنگ
بزن
·
.
آنید: باشه . هستم . بوس بوس . خداحافظ.
سوار ماشین شد. پدر ماشین و روشن کرد و راه افتاد پدر : آنید داشتی چی کار میکردی که انقدر طولش دادی میترسم ماشین رفته باشه اونوقت جا میمونی و باید تا ماشینن بعدی صبر کنی بلیطتم باطل میشه. آنید : وای بابا نگو خدا نکنه . حالا نمیتونی یکم گاز بدی دیر شد فردا صبح کلاس دارم میخواستم بچه ها رو زودتر ببینم.
پدر : حالا حرص نخور میرسیم . تو که سه ماه ندیدیشون یه امروزم روش .
ادامه دارد...↜『••✎••』
کپی از رمان مورد رضایت نویسنده نمیباشد و هرگونه کپی برداری پیگردی الهی دارد👣💜
حَواسِتو بِدِع بِ ماهِت،چِراغائِ شَهر اَرزِش نَدارَن (: 💙 ✨ ️
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
رمان:سیاهسفید👣💜
به قلم: Amir
#پارت3...
10دقیقه ی بعد ترمینال بودن و ماشین هنوز حرکت نکرده بود . پسری که کمک راننده بود با صدای بلند فریاد میزد خانم کیان مسافر تهران ساعت 9 "لطفا" . سوار
شن . خانم کیان
تندی خودش و به اتوبوس رسوند و گفت : بله آقا من کیان هستم.
داد.
بلیطش و به پسر پسر : به خانم یه بارکی نمی یومدی . کل اتوبوس 10 دقیقه ست منتظر شماست زود باشید ساکتون و تحویل بدید تا حرکت کنیم. آنید برگشت و به پدرش نگاه کرد پدر ساک اون و به راننده داده بود تا تو بار بزاره .
اومد و با عجله با آنید روبوسی و سفارش کرد و براش آرزوی موفقیت کرد. آنید به سرعت سوار اتوبوس شد و تو جاش نشست . از پنجره ی اتوبوس پدرش و دید که کنار ماشین ایستاده و براش دست تکون میده اونم دستی به نشانه ی خداحافظی برای پدرش تکون داد و آروم تو جاش نشست . هدفون و از کیفش در آورد و مشغول گوش کردن به آهنگ شد. آنید سفر با اتوبوس و دوست داشت و تنها دلیلش هم این بود که تو اتوبوس
هر بار فیلم جدیدی پخش میشد و نصفی از راه و بدون اینکه بفهمی طی میکرد. آنید به فیلم دیدن علاقه ی زیادی داشت همین طور کتاب خوندن و خیلی دوست داشت . عاشق ماجرا جویی بود . آنید فرزند دوم از یک خانواده ی پنج نفری بود یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودش داشت. خواهرش آنیتا ازدواج کرده بود و یک دختر کوچولوی ناز مامانی به اسم عسل داشت . دلش برای آنیتا تنگ شده بود دلش برای اون کوچولوی معصوم با اون نگاه مهربون و
لبخند شیرین پر میکشید آنقدر عجله داشت که حتی نتونسته بود عسل و که خوابیده بود ببوسد و ازش خداحافظی کنه . آنید تو یکی از شهر های شمالی زندگی میکرد و خودش دانشجوی مهندسی کشاورزی تو کرج بود. با صدای کمک راننده که میگفت : خانمها آقایون بفرمایید رسیدیم . از خواب بیدار شد و تازه متوجه شد که همه ی راه و خواب بود . کش و قوسی به بدنش داد
ادامه دارد...↜『••✎••』
کپی از رمان مورد رضایت نویسنده نمیباشد و هرگونه کپی برداری پیگردی الهی دارد👣💜
🍂
ڪـــــــاش یا رَب...
ڪـــــه نیفتــــــد به کســــے
ڪـــــار ڪســـــے
#شهریار
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐏𝐫𝐨𝐅𝐢𝐥𝐞🌚💙 ִֶָ
A Nostalgic Dream - Peter Gundry.mp3
زمان:
حجم:
17.1M
یک بیکلامِ آرامشبخش🌱💛
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 🌚💙 ִֶָ