🍂
ڪـــــــاش یا رَب...
ڪـــــه نیفتــــــد به کســــے
ڪـــــار ڪســـــے
#شهریار
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐏𝐫𝐨𝐅𝐢𝐥𝐞🌚💙 ִֶָ
A Nostalgic Dream - Peter Gundry.mp3
زمان:
حجم:
17.1M
یک بیکلامِ آرامشبخش🌱💛
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 🌚💙 ִֶָ
♥️♥️:♥️♥️
اے عشــــــق همــه بہـــــانه ازتوست...
من خــــامشم...این ترانـه از توسـت...
#هوشنگابتهاج
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐏𝐫𝐨𝐅𝐢𝐥𝐞🌚💙 ִֶָ
مادربزرگم میگف درو که کامل نبندی نمیدونی بادِ بعدی که بیاد میبندتش یا بازش میکنه این میشه بلاتکلیفی تو زندگیت ؛ همیشه یا برو بیرون یا بیا تو و بعدش در رو محکم ببند اجازه نده هیچکس بلاتکلیف نگهت داره:)
درست میگفت
میدونید بعضی اوقات به خاطر خودت تلاشی نمیکنی دیگه
برای اطرافیانت، برای خوشحالی اونا صدتو میزاری راستش
مشاور مدرسه میگفت، برای اینده خودتون تلاش میکنید موفقیت شما جواب زحمات پدر و مادرتونه
شما در اصل دارین برای اینده درخشان خودتون تلاش میکنید
نه اصلا باهاش موافق نبودم
من خیلی وقته از خودم دست کشیدم
برای اونا تلاش میکنم وقتی حتی عمه میگه برو تجربی سعی میکنم قبولش کنم
چون اونم بخش مهمی از زندگیه منه
یا وقتی اقاجون میگه برو انسانی
تلاش میکنم جوابگو باشم
ولی بعضی اوقات نمیتونم برای خوشحالی اونا خودمو نابود کنم:)
شبیه این ادمایی که شدم هرچی تلاش میکنن موفق میشن ولی خوشحال نه
من سر قولم میمونم ولی
سر قولی که به تو دادم چی؟
گفتی قول بده همیشه خوشحال باشی بی من
قول دادم ولی نتونستم بمونم سرش:)
#دلنوشته
𝑵𝒐𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒓𝒆𝒎𝒂𝒊𝒏𝒔 𝒆𝒕𝒆𝒓𝒏𝒂𝒍,𝒆𝒙𝒄𝒆𝒑𝒕 𝒍𝒐𝒗𝒆
هیچچیز جاودانه نمیماند،جز عشق🪬💙
𓍯 ↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐏𝐫𝐨𝐅𝐢𝐥𝐞🌚💙 ִֶָ
هنوز به این امید زنده ام
که تو یک روز
حتی با آخرین قطار هم که شده
خودت را به من میرسانی :)🫂💙
•محسن صفری
𓍯 ↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
رمان:سیاهسفید👣💜
به قلم: Amir
#پارت4...
10دقیقه ی بعد ترمینال بودن و ماشین هنوز حرکت نکرده بود . پسری که کمک راننده بود با صدای بلند فریاد میزد خانم کیان مسافر تهران ساعت 9 لطفا" سوار شن . خانم کیان
تندی خودش و به اتوبوس رسوند و گفت : بله آقا من کیان هستم.
داد. بلیطش و به پسر پسر به خانم یه بارکی نمی یومدی . کل اتوبوس 10 دقیقه ست منتظر شماست .زود باشید ساکتون و تحویل بدید تا حرکت کنیم.
آنید برگشت و به پدرش نگاه کرد پدر ساک اون و به راننده داده بود تا تو بار بزاره .
اومد و با عجله با آنید روبوسی و سفارش کرد و براش آرزوی موفقیت کرد. آنید به سرعت سوار اتوبوس شد و تو جاش نشست . از پنجره ی اتوبوس پدرش و دید که کنار ماشین ایستاده و براش دست تکون می ده .اونم دستی به نشانه ی خداحافظی برای پدرش تکون داد و آروم تو جاش نشست. هدفون و از کیفش در آورد و مشغول گوش کردن به آهنگ شد. آنید سفر با اتوبوس و دوست داشت و تنها دلیلش هم این بود که تو اتوب*و*س
هر بار فیلم جدیدی پخش میشد و نصفی از راه و بدون اینکه بفهمی طی میکرد. آنید به فیلم دیدن علاقه ی زیادی داشت همین طور کتاب خوندن و خیلی دوست داشت . عاشق ماجرا جویی بود. آنید فرزند دوم از یک خانواده ی پنج نفری بود یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودش داشت. خواهرش آنیتا ازدواج کرده بود و یک دختر کوچولوی ناز مامانی به اسم عسل داشت . دلش برای آنیتا تنگ شده بود دلش برای اون کوچولوی معصوم با اون نگاه مهربون و
لبخند شیرین پر میکشید آنقدر عجله داشت که حتی نتونسته بود عسل و که خوابیده بود ببوسد و ازش خداحافظی کنه . آنید تو یکی از شهرهای شمالی زندگی میکرد و خودش دانشجوی مهندسی کشاورزی تو کرج بود.
با صدای کمک راننده که میگفت : خانم ها آقایون بفرمایید رسیدیم . از خواب بیدار شد و تازه متوجه شد که همه ی راه و خواب بود. کش و قوسی به بدنش داد و با
چالاکی از جا پرید و کوله و پشتش انداخت و از اتوبوس پیاده شد . بعد از تحویل گرفتن وسایلش ماشین گرفت و خودش و به خوابگاه رسون
ادامه دارد...↜『••✎••』
کپی از رمان مورد رضایت نویسنده نمیباشد و هرگونه کپی برداری پیگردی الهی دارد👣💜
آدم بعضی وقتا به یک انگیزه نیاز داره
یک انگیزه برای بیدار شدن
یک انگیزه برای اینکه مراقب خودش باشه
یک انگیزه برای اینکه به خودش برسه
یک انگیزه برای اینکه زودتر حالش خوب شه
یه انگیزه برای اینکه پیشرفت کنه
یک انگیزه برای اینکه ادامه بده
بیاید حرفای کلیشه ای
و شعار دادن و بذاریم کنار
آدم بعضی وقتا واقعاً نیاز داره
یه نفر حواسش بهش باشه
یکی مثل تو برای من . . .🫂💙
𓍯
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
_ آسمون چہ رنگیہ!؟
+ آبے
_ آبے چہ شڪلیہ!؟
+ جذاب
_ مثل داشتن تو😇💙
𓍯↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐏𝐫𝐨𝐅𝐢𝐥𝐞🌚💙 ִֶָ