💙🌊𝐺𝑜𝑜𝑑 𝑡ℎ𝑖𝑛𝑔𝑠 𝑇𝑎𝑘𝑒 𝑇𝑖𝑚𝑒..
چیزهايِخوبزمانمیبرند
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
عجایب
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
رمان:سیاهسفید👣💜
به قلم: Amir
#پارت5
چالاکی از جا پرید و کوله و پشتش انداخت و از اتوبوس پیاده شد . بعد از تحویل گرفتن وسایلش ماشین گرفت و خودش و به خوابگاه رسون .
خوابگاه و دوست داشت اگر چه ترجیح میداد خودش خانه ای جدا داشته باشه که تنهایی تو اون زندگی کند اما پدر مخالف بود و میگفت زندگی تو خوابگاه امنیت بیشتری داره. اما در هر حال خوابگاه و زندگی چند نفری تو یه اتاق لطف خودش و
داشت.
پشت در اتاقشان رسید به کفشهای پشت در نگاه کرد همه ی بچه ها بودن نفسی تازه کرد . تندی در و باز کرد و با صدای بلند سلام کرد.
ها که غافلگیر شده بودن جیغ زنان از جا پریدن
مریم : وای آنید دیوونه تویی مردم از ترس هنوز نیومده مثل سگ میای واق واق میکنی نصفه جون شدم . آخه تو کی میخوای مثل آدمیزاد رفتار کنی. آنید که نیشش تا بناگوش باز بود با شیطنت گفت: هیچ وقت مریم خانم .نمیدونی چه حالی میده رو سر شما خراب شدن.
همون طور که میخندید و با دست به قیافه ی مریم و مهسا و درسا و الناز اشاره میکرد و گفت : وای خدا شما چه بانمک شدین یه نگاه به خودتون بندازید انگار روح
دیدید.
ها نگاهی به هم کردن و یه دفعه هر 4 نفر منفجر شدن . وقتی حسابی خندیدن
مهسا :گفت چقدر دیر اومدی . خره نگفتی دلمون واسه دیونه بازیهات تنگ میشه. آنید : مرسی خانمهای محترم به خاطر این همه لطف و محبتی که نسبت به ممن ابراز میکنید درسا جان الناز خانم شما نمی خواید به من محبت کنید 4 تا چیزم شما بار من کنید که از محبت سرشار بشم. الناز به طرفش رفت و سفت بغلش کرد و گفت : وای آنید سه ماهه ندیدیمت کلی دلمون برات تنگ شده بود چرا دیر اومدی آخه آنید : آخه دلم نمیومد از مامان اینا و عسل فسقلی جدا بشم .انقده ناز شده که اگه ببینینش دلتون میخواد قورتش بدید. خاله فداش بشه
درسا : خوش به حالت کاش منم خواهر زاده داشتم. همچین ازش تعریف میکنی که....
ادامه دارد...↜『••✎••』
کپی از رمان مورد رضایت نویسنده نمیباشد و هرگونه کپی برداری پیگردی الهی دارد👣💜
💙🌊𝑌𝑜𝑢 𝐴𝑟𝑒 𝑌ℎ𝑒 𝑅𝑒𝑓𝑢𝑔𝑒 𝑂𝑓 𝑀𝑦 𝑇𝑖𝑟𝑒𝑑𝑛𝑒𝑠𝑠
تُــــــویی پناه خستگی هایم !
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
خودمو واسه کسی نگه میدارم که دعا میکنه تا ابد با من باشه 💙☻ ️
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ