🤍🌊𝑌𝑜𝑢'𝑟𝑒 𝑀𝑦 𝑀𝑜𝑠𝑡 𝐵𝑒𝑎𝑢𝑡𝑖𝑓𝑢𝑙 𝑀𝑖𝑠𝑦𝑎𝑘𝑒
تو قشنگترین اشتباهمی :)
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
عـِشـقیَـعـنی . . .
هَـمونحِـسیکِـه ⟆ تُـو♡ ⟅ بِـهقَـلـبَـمداٰدی``👀💙`
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
عجایب
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
رمان:سیاهسفید👣💜
به قلم: Amir
#پارت7..
آنید با حرف مهسا به خودش اومد و با لبخند گفت : بله که شنا بلدم مگه میشه بچه ی دریا شنا بلد نباشه خانم
مهسا پاشو بریم بیرون یه چایی بخوریم. حالا به چی فکر میکردی که از دنیا غافل
شده بودی؟ آنید درحالیکه وسایلش را جمع میکرد جواب داد: به حرفای استاد . راست میگه اگه بتونیم یه زمین یا باغ گیر بیاریم روش کار کنیم عالی میشه. مهسا: البته که عالی میشه ولی میشه بگی این زمین و از کجا باید پیدا کنیم ؟ به اینم توجه کن که ما دختریم و نمیتونیم بریم خارج از شهر چون هم خطرناکه ماشین نداریم هم اینکه کار باغ معلوم نیست تا کی طول بکشه ممکنه شب بشه که اینم باز
خطرناکه اونم شب. آنید با شیطنت گفت: خوب این که کاری نداره یه دوست پسر مایه دار پیدا میکنیم که ماشین توپ داشته باشه بعد مجبورش میکنیم که همچون یک آژانس ما رو ببره باغ و کشیک وایسه کارمون که تموم شد ما رو برگردونه. مهسا : اه فکر خوبیه اما اگه شب شد میخوای چی کار کنی؟ اونم تو باغ و خارج از
آنید : خوب چه بهتر شب تو باغ با یه پسر مامان ایول چه معرکه ای میشه. آنید در حین ادای این جملات لبخندی به لب و نگاهی به دوردست داشت و دست هاش و مثل کسی که میخواد دعا کنه تو هم گره کرد و انگار داره به منظره ای که توصیف کرده نگاه میکنه و بسیار خوشنوده مهسا در حالی که از خنده روده بر شده بود با جزوه هایی که تو دستش بود به سر آنید کوبید و گفت : برو بابا دیوونه نگا چه ذوقی هم کرده. آنید که با ضربهی مهسا از خیالات خارج شده بود لب به دندون گرفت و همون طور که سعی میکرد قیافه ای ناراحت به خودش بگیره چشم و ابرویی تکون داد و پشت چشمی نازک کرد و با چشمهای ریز شده نگاهی به اطراف انداخت و گفت : : مهسا خانم خجالت بکش این کارای قبیح چیه وسط دانشگاه انجام میدی حالا ملت میبینن
ادامه دارد...↜『••✎••』
کپی از رمان مورد رضایت نویسنده نمیباشد و هرگونه کپی برداری پیگردی الهی دارد👣💜
🐚🌊𝐷𝑜𝑛'𝑡 𝐶𝑎𝑙𝑙 𝐼𝑡 𝑎 𝐷𝑟𝑒𝑎𝑚 𝐶𝑎𝑙𝑙 𝐼𝑡 𝑎 𝑃𝑙𝑎𝑛
بهش نگو رويا ، بگو هدف !
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ