ـ 𝐒𝐮 𝐚𝐦𝐨𝐫 𝐞𝐬 𝐜𝐨𝐦𝐨 𝐞𝐥 𝐜𝐢𝐞𝐥𝐨 𝐚𝐳𝐮𝐥 𝐩𝐚𝐫𝐚 𝐦𝐢.
ـ عشقش برام مثل ِ آسمون آبیه:)💙
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
عجایب
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
رمان:سیاهسفید👣💜
به قلم: Amir
#پارت12....
بچه ها تو اتاق نشسته بودن . مریم از مهسا پرسید : مهسا این آنید کجاست ؟ چند
وقته اصلا" پیداش نیست.
درسا " آره من اصلا" نمی بینمش نه تو خوابگاه نه تو دانتشگاه .معلومه داره چی کار
میکنه ؟
مهسا با ناراحتی و افسوس اهی کشید و گفت : این دختره پاک زده به کلش . هنوزم
دنبال کار می گرده صبح تا شب مشغوله . من نگرانشم نکنه دیونه بشه . آخه آدم
عاقل اینقدر به یه چیز گیر میده ؟
در همین حین در اتاق با شدت باز شد و آنید در آستانه ی در نمایان گشت . هیجان
از چهره اش می بارید.
الناز : دیوونه تو هنوز یاد نگرفتی چه جوری بیای تو اتاق؟ بلد نیستی در بزنی همیشه
باید این جوری بیای تا ما رو سکته بدی؟
آنید که خیلی شاد بود با لبخند گل و گشادی گفت : حرص نخور الناز جون من آدم
بشو نیستم بعدشم اگه این کارا رو بلدم بودم الان تو حالی نیستم که بتونم آداب دان
باشم.
بعد دستهاش و با تمام قدرت به هم کوبید و با شادی به هوا پرید و با صدای بلند گفت
: پیداش کردم. بالاخره پیداش کردم دیدید گفتم می تونم.
مهسا : درست حرف بزن ببینم . چیو پیدا کردی؟
آنید : خونه. باغ . پرستار. کار پیداش کردم.
مریم : نه جدی پیدا کردی با باز توهم زدی؟
آنید : نه واقعا" پیدا کردم.
درسا به طرف آنید رفت و دستش و گرفت و با خودش کشید و آورد نشوند.
درسا:خوب حالا بیا اینجا بشین بعد تعریف کن الانه که از هیجان پس بیفتی. یکم
آروم باش.
الناز : بیا این لیوان آبو بخور تا بتونی حرف بزنی چرا به نفس نفس افتادی؟
آنید : از ذوقم کل راهو دوییدم.
ادامه دارد...↜『••✎••』
کپی از رمان مورد رضایت نویسنده نمیباشد و هرگونه کپی برداری پیگردی الهی دارد👣💜