_
"تو نفهمیدی اما من سرانجام ریسمان را بریدم.ریسمان را بریدم و خودم را از قید هر معنا و مفهومی که برایم داشت آزاد کردم.
ریسمان را بریدم و پرواز کردم،در آسمانی بیانتها با مقصدی بینهایت،سفری در بالای ابر ها،درحال کاوش! کسی چه میداند چه میجویم؟!شاید شیطان را دیدم،شاید خدا
به هر حال...
از هردو به قدر گلایه دارم...
چه تلخ و غمگین است،بیدار شدن از خوابی که در در آن بودی...
ای کاش هیچ وقت از آن رویای شیرین بیدار نمیشدم...
میگم،که بدونی
هر اتفاقی که بیافته هرچیزی که بشه هیچ کدوم باعث نمیشه من دوستت نداشته باشم
چیزایی که میگی...
نمیدونم چی بگم...
ولی پیشتم،نمیدونم این بودن فایده ای داره یا نه
ولی چه بیفایده چه بیفایده هستم و میمونم
شمام حرفایی که میزنی...
ما که این حرفارو نداریم:)))))
میدونم سخته،میدونم خوب نیستی...
نمیخوام منم یه دلیل باشم که حالت رو بدتر کنه...
نمیخوام اصلا همچین فکرهایی کنی...
چه برسه به گفتنش...
نگی دیگه ها:)))
حیح
دوستت دارم🫠🫠🫠🫠