eitaa logo
‍‌الـ‌مۆعـٖود؛ ☫
1.2هزار دنبال‌کننده
472 عکس
778 ویدیو
1 فایل
الـ‌مۆعـٖود؛ ما‌ساݪېاݧ‌اسٺ‌منٺظࢪ هماݧ وعده داده شده اېم... •پېام‌اوࢦ‌ڪاناݪ‌حٺماً‌چڪ‌. •ڪپۍ‌‌حلٰاࢦہ‌اݪحمـد‌لࢦّٰہ. •ݩاشناݾ‌‌و...سَنْجاقッ
مشاهده در ایتا
دانلود
ݩقطہ‌سَࢪ‌ِخط! ↫ آقامون امام زمان ‹عج› فرمودند : به شیعیان من بگویید در شدائد و سختی ها مرا اینطور صدا بزنند .. 'یااللهٌ یامحمّدٌ یاعلیٌّ یافاطمة یاصاحِب‌َالزَّمان اَدرِکْنی و لاتٌهلِکْنی' . .🫀✨ ⁝ Ꞌꞌ ‹اَلسَّلٰآمُ‌عَلَیْڪ‌یٰااَبٰاصٰآلِح‌المَہدٖی›
بِـہ‌‌احٺࢪام‌ْ ؏ـࢦــې:
🌱| 🫂🫀 ⛓❤️‍🩹 نام‌رمان: مأۈا‌ۍ‌مآئݙۿ فصل‌دوم: ‌حَېٰاۍِݰېࢪێݧ _ از بعد از دیدن تصویری، دیگه پاهام رسما هیچ تکونی نخورد. فقط اون تصویر توی ذهنم مرور می شد. اون دختره، از روی موبایلش، داشت یه عکسی رو با داد به محمد نشون می داد. خیلی معلوم نبود اما با دقتی که من اون لحظه داشتم، فهمیدم عکس خودش و محمد و پدر و مادر شونه. نمی دونستم باید چیکار کنم... داد و فریاد به راه بیاندازم؟ گریه کنم؟ قهر کنم؟ جیغ بکشم؟ برم خانه مان؟ با دختره دعوا کنم؟ یا یک گوشه بنشینم و به ذره ذره آتش گرفتن زندگی ام بنگرم... پاهایم سست شده بود. توان راه رفتن نداشتم. خیره به موبایل اون دختر، و عکسی های که با یک اشاره انگشت عوض میشد بودم. معلوم که عکس ها، یا عکس نامزدی است، یا عروسی، یا هر چیزی باید محمد قبل از ازدواج به من می گفت... عاشقی را بسپاریم به دستان قلم: دلی ویران، سری حیران غمی پنهان، تنی بی‌جان عجب آشفته بازاری ! خب بریم ادامه... تمام روز های قشنگ و تصورات صورتی من از محمد، تبادیل شده بود به خوره جانی که ول کن نبود. صحنه ایستادن من، محمد، و روبه رویش اون دختره، در ذهنم کدام مرور میشد. آره شاعر؛ عجب آشفته بازاری! تا ابد که نمی تونستم یه گوشه به این دنیا و بازی هاش نگاه کنم. هنوز هم صحبت های محمد رو نشنیده بودم. پس قائدتاً قضاوت نه! (دارم دروغ می گم اون لحظه می خواستم عبای محمد و عبای اون دختر عربه، زیر چادش رو پاره کنممم 😒😅🔪) آروم آروم رفتن سمت اش. معلوم بود محمد اعصبانیه اما سرش رو انداخته بود پایین و بعضی وقتا انگار داشت توضیح میداد‌. به‌به به این زندگی. همه چیز عالیهههه. 😐💔 خدایا شکرت دورت بگردم. تا اون خانم منو دید، با دستش چادرم رو گرفت و کشید سمت خودش، من توی بهت که «یا خدا چی شده»... متوجه صحبت هاش نشدم اما حس کردم اینجوریه که «منو ول کردی اینم گرفتی» یا «ارزش شو داشت؟» همچین حسی به من دست داد. تا محمد منو توی اون وضعیت دید، (دختره چادرم رو کشیده بود و من چشمام رو بسته بودم از شدت داد...) منو گرفت و آورد پشت خودش. برگشت و بهم گفت: + مائده خوبی؟ چیزیت نشد؟ با اینکه می خواستم عباشو داره کنم...☺️🔪 ولی اون لحظه، اون حس نگران، اون حس مراقب و غیرت... بازم منو آروم کرد.. آره! مطمئن شدم که محمد اهل خیانت نیست... - ممنون تو خوبی؟ چی شده محمد؟ این داره چی میگه؟ لحنش عوض شد... انگار داشت دفاع می کرد. حسش بین دفاع و وداع بود...
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ڪدوم بہتر بود؟ فاࢪسـ‌ۍ/عࢪبـ‌ۍ/ࢦبنانـ‌ۍ 𝄒𝄒 「:@Al_Mawud☫」
ݩقطہ‌سَࢪ‌ِخط! ↫ نامحرم، مجازی و واقعی نداره... مراقب برخوردت باش!🫀✨ ⁝ Ꞌꞌ ‹اَلسَّلٰآمُ‌عَلَیْڪ‌یٰااَبٰاصٰآلِح‌المَہدٖی›
بِـہ‌‌احٺࢪام‌ْ ؏ـࢦــې:
ادمین های گلم، سیسی های محترم؛ چه خبر؟😂 میون کار هاتون، هرزگاهی هم یکی دوتا پست بذارین ثواب داره. 😐😂🎀