یحیی را نکشتند، او زندهکنندهست!
مگر ممکن است که بمیرد؟
قطعا اگر فرزند پسری داشتم
که اینروزها به دنیا میآمد
اسمش را با افتخار یحیی میگذاشتم.
#یحیی_سنوار
صدایش را توی گلویش انداخت
و ابروها را گره کرد و گفت:
«از مرگ که نمیترسید؟»
چشمهایمان که جوابش را داد
با صدایی آرامتر گفت:
«چون اگر شهید نشوید
باید بارها بمیرید»
ای غرقه در مردابهای ساکت
در برگهای پاییز
در شبه جزایر متروك
در بهمنهای فروریخته
در دریاچههای نمك
در تپههای طاسیده
در آشیانههای پرنده
در آسمانهای بیستاره
در خورشیدهای بیمدار
در مهتابیهای مشرف به خالی
در کوچههای تهی از قدمهای عاشق..
نخستین بار که تو را دیدم، گُمت کردم.
باز دیدمت، باز گمت کردم.
وقتی یافتمت، دیوانه بودی!..
– نگذاریم شُعله بمیرد!
فریب ِحرارت را نخوریم
اصل، رقص ِشعلههاست
نه گُلهای سرخی زیر قبای خاکستر.
این آینهی جذاب، همهی هستی مرا تا آنجایی
که فکر بشر عاجز است به خودش میکشید.
چشمهای مورب ترکمنی که یك فروغ ماورای طبیعی
و مستکننده داشت در عین حال مرا میترسانید
و جذب میکرد.
- صادق هدایت