ناجه
*/ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ.
و اگر مرا به آتش دوزخ بَرى
اهل آتش را آگاه خواهم كرد
كه من تو را دوست مىداشتم. :)
ء
بازی روانی یعنی:
تو رو به خاطر طرز واکنشت نسبت به
رفتار سمی خودشون مقصر میدونن
اما هرگز در مورد بیاحترامی خودشون
که باعث این واکنش در تو شد چیزی نمیگن.
4_5915579987175414355.mp3
زمان:
حجم:
508.3K
*/
زنگ موبایل برا بیداری سحری تضمینی.
#ماه_رمضان
@Al_Naje
ء
ما آدمهای دقیقه نود هستیم!
به خاطر همین است که دم رفتن به مهمانیات
یادمان میافتد دو ماه فرصت داشتیم
که دوش بگیریم، لباس انتخاب کنیم
موها را سشوار کنیم، کفشها را واکس بزنیم
خودمان را آراسته کنیم…
اما حالا با موهای خیس شانه نشده
کفشهای واکس نخورده
و تیپی که اصلاً شبیه مهمانی رفتن نیست
سلانه سلانه از خانه راه افتادهایم
و ذهن خیال بافمان مدام دارد
ما را دلداری میدهد چون چشم امیدش
دوخته شده به تو!…
به تو که وقتی در را باز میکنی
بین مهمانهایی که با لباسهای پلوخوری
دسته گل به بغل ایستادهاند
یك دفعه چشمت میخورد به ما که آن پشت
با قیافههای آشفته ایستادهایم
و از خجالت نگاهمان را مدام از تو میدزدیم…
دلت برای ما پریشان حالهای دست خالی میسوزد
میبینی چقدر طفلكایم، چقدر سرافکندهایم…
تندتند جواب سلام مهمانهای سوگلی را میدهی
تا زودتر برسی به ما و ما را محکمتر از تمام آنها بغل کنی…
- زینب همدانی
ء
فرمود هرچه عقل را زائل کند حرام است.
و از آن است شراب و شهوت.
گفتم: شانۀ یار چه؟ از پشت ِعینك دستۀ چوبی
قهوهای سوختهاش، نگاه عاقل اندر سفیه
به من مجنون کرد و هیچ نگفت.
هیچ نگفت و البت که زیاد گفت!
دانههای تسبیح تربت زیر دستان چروکیدهاش
به حساب میرفت و به حساب نمیآورد
حال دل عشاق را…
گفتم: حاج شیخ! حساب روزهای غمدیده
که حالمان به شود را از دست دادهایم!
شما که دستتان میرسد، یوسف را از ته چاه
بیرون نمیکشانید؟
کتاب پشت کتاب برمیداشت.
اوراق منطق مظفر را ورق میزد و خیسی زبان
را به نوك انگشتان میزد و هیچ حرف نمیزد.
استنتاج نخوانده بودیم، صبرمان ایوب نبود
زلیخا پشت در منتظر بود!
گفتم: آخر در کار خیر حاجت هیچ استخاره بود ؟!
ابرو بالا داد که یعنی نبود!
گوشۀ عبا به شانه کشیدم و صدا را مثل نگاه
پایین انداختم و گلهای قرمز فرش را یکی یکی چیدم
و کلمات را مثل زمانی که در گوش زمین نجوا میکنم
ادا کردم و خدا شاهد است که ادا در نیاوردم:
«ما همه از خاکیم، خاک بر سرمان اگر
خاك پایش سرمۀ چشمانمان نشود! بشود؟»
فرمود: هرچه عقل را زائل کند حرام بشود!
دست به سمت یسار سینه گذاشتم و گفتم:
به همین قبله قسم _منظور محل بوسههایش بود_
که عقل به دست دل زائل شده است!
دست به سینی حلوا بردم و تعارف کردم
و گفتم:
فاتحه بخوانید استاد و دهان شیرین کنید
که ما کاممان اگرچه تلخ است
اما سخن شیرین میگوییم.
بر مُرده حرجی هست؟
چشم بست که یعنی نیست! چهارزانو نشستم
عمامه مشکی را روی پایم گذاشتم و گفتم:
دلتان میآید این دل بیصاحبمان مثل رویمان
سیاه بشود؟ تا محاسنمان مثل محاسنتان سفید نشده بگذارید رو سفید روزگار بشویم!
به حضرتش قسم _منظور معشوقه بود_ که ما بیعشق، مُردگانیم…
#سید_مصطفی_موسوی
۲۷ شعبان المعظم ۱۴۴۲ هجری غریبی