"یادمهیهبزرگواری
تویمجلسشهمینطور
کهداشتحرفمیزد
برگشتگفت:
حواستون هست شهدا
بین مان؟ همهباتعجب
نگاشکردنکهچیمیگه!
ولیواقعاحضورشهدا ،
بین آدمهایشهر . .
بین تجمعاتشبانه . .
بین میدونرزم . .
بین همهوهمهاحساسمیشه(:
-اَلوُجُومّ☫︎𝙊𝙟𝙤𝙤𝙢؛
؛
"یهبار تویمریوان ،هنوزهوا کامل
روشننشدهبود. خواببودیمکه
یکیآرومپتو روکنار زدوگفت:
«بلند شید،روزازماجلونزنه. .»
چشمبازکردم،دیدماحمدمتوسلیان
خودشآمادهترازهمهایستاده.نهاز
رویاجبار؛ انگارسحربراشقرارمهمی
بود.بعداز نماز،بچهها روبردبیرون.
هوایسردکوهمیبرید،اماحاجاحمد
شروعکرد بهدویدن.
وسطمسیربرگشت،خندیدوگفت:
«جسمیکهتنبلبشه،دلشهمکمکم
تنبلمیشه...»
اونصبحتمومشد؛ولیهنوزهروقت
خوابمیمونم،یادقدمهایحاجاحمد
تویاونهوایتاریکمیافتم.