"یهبار تویمریوان ،هنوزهوا کامل
روشننشدهبود. خواببودیمکه
یکیآرومپتو روکنار زدوگفت:
«بلند شید،روزازماجلونزنه. .»
چشمبازکردم،دیدماحمدمتوسلیان
خودشآمادهترازهمهایستاده.نهاز
رویاجبار؛ انگارسحربراشقرارمهمی
بود.بعداز نماز،بچهها روبردبیرون.
هوایسردکوهمیبرید،اماحاجاحمد
شروعکرد بهدویدن.
وسطمسیربرگشت،خندیدوگفت:
«جسمیکهتنبلبشه،دلشهمکمکم
تنبلمیشه...»
اونصبحتمومشد؛ولیهنوزهروقت
خوابمیمونم،یادقدمهایحاجاحمد
تویاونهوایتاریکمیافتم.
-اَلوُجُومّ☫︎𝙊𝙟𝙤𝙤𝙢؛
(:
- رفاقت،
همان دستِ گرمیست
کهدرســردتریـنروزهـای
زنـدگـییـادتمـــیانــدازد
هنوز تنهانیستی(:
-اَلوُجُومّ☫︎𝙊𝙟𝙤𝙤𝙢؛
ـــــــ
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوریکهمردممامقاومتدارنمیکنن🛐>>>