Bride of the Enemy 🖤
ناشناس کویرههههههه😍 منم پارت نمیدممم😍🦦
اخییی عزیزم برو چک کنننن❤️❤️
ناشناس:بهترین رمانههههههههههه
✨🗿
وای بچه ها خجالتم ندید اونقدرم که شما میگید خوب نیست✨😭
«سـنـد عـشـق»
پارت:2
(فردا)
حامی:نیکا از بیمارستان مرخص شد،داشتیم میرفتیم سمت خونه متوجه شدم یه ماشین داره تعقیب مون میکنه،به نیکا نگفتم میترسیدم دوباره حالش بد بشه زنگ زدم به محافظا
+الوو
_سلام آقا
+علیک سلام امروز دور تادور عمارت باید حفاظت شده باشه
_چشم آقا،امر دیگه نیست؟
+نه خدافظ
نیکا:حامی،چیزی شده؟
حامی:نه عزیزم
نیکا:باشه
یکم بعد
نیکا:حـ..حامی
+جونم؟
نیکا:با..بابام داره دنبالمون میکنههه
حامی:نیکا آروم باش به محافظا گفتم
نیکا:حامی من میترسمم
حامی:نترس گلم نگران هیچی نباش
نیکا:رسیدیم دم در عمارت رفتیم داخل،یکی از
محافظا اومد
گفت:آقا افراد مهدی از در پشتی وارد شدن
همون لحظه قلبم ریخت دست حامی رو محکم گرفتم
حامی گفت:نیکا رو ببر یه جای امن
نیکا:حامی من جایی نمیرم
یا باهم زنده میمونیم یا باهم میمیریم
حامی:آخه
نیکا:آخه نداره،همین که گفتم
حامی:پس بیا این اسـ..لحه رو بگیر نیازت میشه
کپی؟به هیچ عنوان
به قلم آلا
ورق هشتم رمان(سـنـد عـشـق) تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟