او دخترِ مردی بود که دشمنش قسم خورده بود نابودش کند...
اما سرنوشت، او را درست به خانهی همان دشمن برد.
یک راز، یک اجبار، یک ازدواج...
و عشقی که قرار نبود هرگز اتفاق بیفتد.
---------------------------------------------------------------------
قسمتی از رمان:
حامی:اگه میخوای لو نری باید دخترت با من ازدواج کنه
منصور: یعنی چی؟
دریا:من توی لباس عروسی بودم
اما نه با کسی که عاشقش بودم با دشمن پدرم
حامی:یکی زدم تو صورتش
دریا:رفتم سمت اتاقم
حامی:من..من عاشقت شدم..
برای ادامه رمان بیاین چنل زیر:
https://eitaa.com/AlaSj1393