ناشناس:سلام
سلما رو میشناسی ؟؟
نویسندهی رمان بهای یک معامله
✨🗿
سلام خوشگلم
نه نمیشناسم
هدایت شده از ✨ɢᴏᴅ ʙᴏʏ✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_myyczbb&btn=جانم؟
ناشناس داریم با پریا🤍
کویر نکنیدا چون اگه بالای ۲۰ تا پیام بیاد کلی چیزا میدم😍
ناشناس:سلام خوشملم
چطوری نانا
✨🗿
سلام خوشگل خانوم:))
من خوبم شما خوبی؟
ناشناس:رمانـه خودت که خداس🛐
ولی رمان دیگه یا چنل دیگه در مورد دادا حامی نمیشناسی
✨🗿
قربون شما بشم مننننن
چرا دارم گلم بالاتر گذاشتم
ناشناس:جواب بده
دورت بگردم یه سری ها لیاغت چنل و رمان به این خوبی رو ندارن پس هرچیزی شد که بهت تو نرشناس پیام نمیدادن ناراحت نشو من عاشق خودت و رمانتم
و نه اینکه بگم تاقت نداری ها نه منظورم اینه یه سزی ها لیاغت رمان به این خوبی رو ندارن
✨🗿
قربون تو بشم من🥹
نه گلم منظورتو واضح فهمیدم💕
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟
اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>>
رمـانی از جـنس انتقام و عـشق.
تیکـه ای از رمـان :
کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟
حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه
کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی...
ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد
حامی:قول بدین دنـبالم نیاین
سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم
مانی:گمـ/شو بیرون ...
حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود ..
ادامه رمان توی چنل زیر:
@haamim71
عروس دشمن
فصل دوم/قرار ناشناس
دریا پوشه را برداشت
_شاید همین الان هم عوض شده
حامی نگاه کوتاهی به پوشه انداخت
_هنوز هیچ چیز نمیدونی
+پس شما بگید
حامی چند ثانیه سکوت کرد
بعد گفت:
نه اینجا
و از کنارشان رد شد
دریا با تعجب نگاهش کرد
+پس کجا؟
حامی بدون برگشتن گفت:
وقتی وقتش برسه
و از کافه خارج شد
دریا هنوز به در خیره مانده بود
نمیدانست چرا،اما احساس میکرد ورود حامی به زندگی اش،دیگر قابل برگشت نیست
و چیزی که نمیدانست این به که این فقط آغاز ماجرا بود..
کاوه پوشه را برداشت وآن را بست
+بهتره توهم بری
دریا با عصبانیت برگشت.
چرا همه میگن برم؟چرا هیچکس جواب درست نمیده؟
کاوه چیزی نگفت
ـ شما منو به اینجا کشوندید. گفتید دربارهی پدرم حقیقت رو میگید. حالا فقط چند تا عکس نشونم دادید و یکی هم اومد که حتی حاضر نیست جوابم رو بده!
کشید.
ـ چون جواب بعضی سؤالها خطرناک
ـ من از خطر نمیترسم.
کاوه نگاهش کرد
ـ هنوز نمیدونی از چی حرف میزنی
دریا پوشه را از دستش گرفت
ـ پس خودم میفهمم.
دریا پوشه را در دستش گرفت.
ـ پس خودم میفهمم.
بلند شد و بدون خداحافظی از کافه بیرون
رفت.
وقتی به خانه رسید، چراغهای سالن
خاموش بود.
ـ بابا؟
جوابی نیامد.
دریا چراغ را روشن کرد.
خانه خالی بود
گوشی اش را برداشت و به پدرش تماس گرفت
یک بار
دوبار
سه بار
پاسخ نداد
دریا آرام گفت:
این دیگه چه وضعیه...
همان لحظه صدای باز شدن در آمد
منصور وارد شد
همین که چشمش به پوشه دست دخترش افتاد،متوقف شد
_اینو از کجا اوردی؟
دریا آرام جواب داد:
از جایی که تو هیچ وقت دربارش بهم نگفتی
منصور نزدیک آماد
_دریا...
+اسم حامی صالحی رو میارم میترسی.
منصور سکوت کرد
+عکس شما دوتارو دیدم
چهرهی منصور درهم رفت
+مهمه؟
_خیلی
دریا برای اولین بار صدای لرزش پدرش را شنید.
+شما قبلا با حامی دوست بودید؟
منصور جواب نداد
+بابا!
_آره
دریا خشکش زد
+چی؟
منصور روی مبل نشست
_سال ها پیش...قبل از اینکه تو به دنیا بیای،منو حامی همدیگه رو میشناختیم
+پس چرا گفتی دشمنته؟
منصور نگاهش را پایین انداخت
_چون یه اتفاق همه چیز رو تغییر داد
+چه اتفاقی؟
منصور میخواست جواب بدهد،اما صدای زنگ گوشیاش بلند شد
صفحه را نگاه کرد
شماره ناشناس بود
تماس را جواب داد
_الو؟
صدای مردی از آن طرف خط آمد.
چند ثانیه بعد، صورت منصور کاملاً بیرنگ
شد.
ـ نه...
دریا نزدیکتر رفت.
ـ چی شده؟
منصور تماس را قطع کرد.
ـ باید از اینجا بری.
دریا با تعجب گفت:
ـ کجا؟
عروس دشمن
فصل دوم/قرار ناشناس
دریا پوشه را برداشت
_شاید همین الان هم عوض شده
حامی نگاه کوتاهی به پوشه انداخت
_هنوز هیچ چیز نمیدونی
+پس شما بگید
حامی چند ثانیه سکوت کرد
بعد گفت:
نه اینجا
و از کنارشان رد شد
دریا با تعجب نگاهش کرد
+پس کجا؟
حامی بدون برگشتن گفت:
وقتی وقتش برسه
و از کافه خارج شد
دریا هنوز به در خیره مانده بود
نمیدانست چرا،اما احساس میکرد ورود حامی به زندگی اش،دیگر قابل برگشت نیست
و چیزی که نمیدانست این به که این فقط آغاز ماجرا بود..
کاوه پوشه را برداشت وآن را بست
+بهتره توهم بری
دریا با عصبانیت برگشت.
چرا همه میگن برم؟چرا هیچکس جواب درست نمیده؟
کاوه چیزی نگفت
ـ شما منو به اینجا کشوندید. گفتید دربارهی پدرم حقیقت رو میگید. حالا فقط چند تا عکس نشونم دادید و یکی هم اومد که حتی حاضر نیست جوابم رو بده!
کشید.
ـ چون جواب بعضی سؤالها خطرناک
ـ من از خطر نمیترسم.
کاوه نگاهش کرد
ـ هنوز نمیدونی از چی حرف میزنی
دریا پوشه را از دستش گرفت
ـ پس خودم میفهمم.
دریا پوشه را در دستش گرفت.
ـ پس خودم میفهمم.
بلند شد و بدون خداحافظی از کافه بیرون
رفت.
وقتی به خانه رسید، چراغهای سالن
خاموش بود.
ـ بابا؟
جوابی نیامد.
دریا چراغ را روشن کرد.
خانه خالی بود
گوشی اش را برداشت و به پدرش تماس گرفت
یک بار
دوبار
سه بار
پاسخ نداد
دریا آرام گفت:
این دیگه چه وضعیه...
همان لحظه صدای باز شدن در آمد
منصور وارد شد
همین که چشمش به پوشه دست دخترش افتاد،متوقف شد
_اینو از کجا اوردی؟
دریا آرام جواب داد:
از جایی که تو هیچ وقت دربارش بهم نگفتی
منصور نزدیک آماد
_دریا...
+اسم حامی صالحی رو میارم میترسی.
منصور سکوت کرد
+عکس شما دوتارو دیدم
چهرهی منصور درهم رفت
+مهمه؟
_خیلی
دریا برای اولین بار صدای لرزش پدرش را شنید.
+شما قبلا با حامی دوست بودید؟
منصور جواب نداد
+بابا!
_آره
دریا خشکش زد
+چی؟
منصور روی مبل نشست
_سال ها پیش...قبل از اینکه تو به دنیا بیای،منو حامی همدیگه رو میشناختیم
+پس چرا گفتی دشمنته؟
منصور نگاهش را پایین انداخت
_چون یه اتفاق همه چیز رو تغییر داد
+چه اتفاقی؟
منصور میخواست جواب بدهد،اما صدای زنگ گوشیاش بلند شد