eitaa logo
Bride of the Enemy 🖤
102 دنبال‌کننده
39 عکس
5 ویدیو
0 فایل
رمان سند عشق عشقی که اتفاقی بود... به قلم: آلا MN: @CBJBGNF #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس:سلام سلما رو میشناسی ؟؟ نویسنده‌ی رمان بهای یک معامله ✨🗿 سلام خوشگلم نه نمیشناسم
ناشناس:چند سالته ✨🗿 دوازده سالمه گلم
هدایت شده از ✨ɢᴏᴅ ʙᴏʏ✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_myyczbb&btn=جانم؟ ناشناس داریم با پریا🤍 کویر نکنیدا چون اگه بالای ۲۰ تا پیام بیاد کلی چیزا میدم😍
ناشناس:سلام خوشملم چطوری نانا ✨🗿 سلام خوشگل خانوم:)) من خوبم شما خوبی؟
ناشناس:رمان‌ـه خودت که خداس🛐 ولی رمان دیگه یا چنل دیگه در مورد دادا حامی نمیشناسی ✨🗿 قربون شما بشم مننننن چرا دارم گلم بالاتر گذاشتم
ناشناس:جواب بده دورت بگردم یه سری ها لیاغت چنل و رمان به این خوبی رو ندارن پس هرچیزی شد که بهت تو نرشناس پیام نمیدادن ناراحت نشو من عاشق خودت و رمانتم و نه اینکه بگم تاقت نداری ها نه منظورم اینه یه سزی ها لیاغت رمان به این خوبی رو ندارن ✨🗿 قربون تو بشم من🥹 نه گلم منظورتو واضح فهمیدم💕
ناشناس:مرسی دورت بگردم ✨🗿 ماچ به کلتت💕
چرا لف میدید؟😭💔
بریم برای پارت لف ندیدن میخوام پارت بنویسمم✨💕
دارم یه پارت طولانییییی مینویسمممم
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟ ‌‌اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>> رمـانی از جـنس انتقام و عـشق. تیکـه ای از رمـان : کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟ حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی... ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد حامی:قول بدین دنـبالم نیاین سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم مانی:گمـ/شو بیرون ... حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود .. ادامه رمان توی چنل زیر: @haamim71
عروس دشمن فصل دوم/قرار ناشناس دریا پوشه را برداشت _شاید همین الان هم عوض شده حامی نگاه کوتاهی به پوشه انداخت _هنوز هیچ چیز نمیدونی +پس شما بگید حامی چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت: نه اینجا و از کنارشان رد شد دریا با تعجب نگاهش کرد +پس کجا؟ حامی بدون برگشتن گفت: وقتی وقتش برسه و از کافه خارج شد دریا هنوز به در خیره مانده بود نمی‌دانست چرا،اما احساس میکرد ورود حامی به زندگی اش،دیگر قابل برگشت نیست و چیزی که نمیدانست این به که این فقط آغاز ماجرا بود.. کاوه پوشه را برداشت وآن را بست +بهتره توهم بری دریا با عصبانیت برگشت. چرا همه میگن برم؟چرا هیچ‌کس جواب درست نمیده؟ کاوه چیزی نگفت ـ شما منو به اینجا کشوندید. گفتید درباره‌ی پدرم حقیقت رو می‌گید. حالا فقط چند تا عکس نشونم دادید و یکی هم اومد که حتی حاضر نیست جوابم رو بده! کشید. ـ چون جواب بعضی سؤال‌ها خطرناک ـ من از خطر نمی‌ترسم. کاوه نگاهش کرد ـ هنوز نمی‌دونی از چی حرف می‌زنی دریا پوشه را از دستش گرفت ـ پس خودم می‌فهمم. دریا پوشه را در دستش گرفت. ـ پس خودم می‌فهمم. بلند شد و بدون خداحافظی از کافه بیرون رفت. وقتی به خانه رسید، چراغ‌های سالن خاموش بود. ـ بابا؟ جوابی نیامد. دریا چراغ را روشن کرد. خانه خالی بود گوشی اش را برداشت و به پدرش تماس گرفت یک بار دوبار سه بار پاسخ نداد دریا آرام گفت: این دیگه چه وضعیه... همان لحظه صدای باز شدن در آمد منصور وارد شد همین که چشمش به پوشه دست دخترش افتاد،متوقف شد _اینو از کجا اوردی؟ دریا آرام جواب داد: از جایی که تو هیچ وقت دربارش بهم نگفتی منصور نزدیک آماد _دریا... +اسم حامی صالحی رو میارم میترسی. منصور سکوت کرد +عکس شما دوتارو دیدم چهره‌ی منصور درهم رفت +مهمه؟ _خیلی دریا برای اولین بار صدای لرزش پدرش را شنید. +شما قبلا با حامی دوست بودید؟ منصور جواب نداد +بابا! _آره دریا خشکش زد +چی؟ منصور روی مبل نشست _سال ها پیش...قبل از اینکه تو به دنیا بیای،منو حامی همدیگه رو می‌شناختیم +پس چرا گفتی دشمنته؟ منصور نگاهش را پایین انداخت _چون یه اتفاق همه چیز رو تغییر داد +چه اتفاقی؟ منصور میخواست جواب بدهد،اما صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد صفحه را نگاه کرد شماره ناشناس بود تماس را جواب داد _الو؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. چند ثانیه بعد، صورت منصور کاملاً بی‌رنگ شد. ـ نه... دریا نزدیک‌تر رفت. ـ چی شده؟ منصور تماس را قطع کرد. ـ باید از اینجا بری. دریا با تعجب گفت: ـ کجا؟ عروس دشمن فصل دوم/قرار ناشناس دریا پوشه را برداشت _شاید همین الان هم عوض شده حامی نگاه کوتاهی به پوشه انداخت _هنوز هیچ چیز نمیدونی +پس شما بگید حامی چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت: نه اینجا و از کنارشان رد شد دریا با تعجب نگاهش کرد +پس کجا؟ حامی بدون برگشتن گفت: وقتی وقتش برسه و از کافه خارج شد دریا هنوز به در خیره مانده بود نمی‌دانست چرا،اما احساس میکرد ورود حامی به زندگی اش،دیگر قابل برگشت نیست و چیزی که نمیدانست این به که این فقط آغاز ماجرا بود.. کاوه پوشه را برداشت وآن را بست +بهتره توهم بری دریا با عصبانیت برگشت. چرا همه میگن برم؟چرا هیچ‌کس جواب درست نمیده؟ کاوه چیزی نگفت ـ شما منو به اینجا کشوندید. گفتید درباره‌ی پدرم حقیقت رو می‌گید. حالا فقط چند تا عکس نشونم دادید و یکی هم اومد که حتی حاضر نیست جوابم رو بده! کشید. ـ چون جواب بعضی سؤال‌ها خطرناک ـ من از خطر نمی‌ترسم. کاوه نگاهش کرد ـ هنوز نمی‌دونی از چی حرف می‌زنی دریا پوشه را از دستش گرفت ـ پس خودم می‌فهمم. دریا پوشه را در دستش گرفت. ـ پس خودم می‌فهمم. بلند شد و بدون خداحافظی از کافه بیرون رفت. وقتی به خانه رسید، چراغ‌های سالن خاموش بود. ـ بابا؟ جوابی نیامد. دریا چراغ را روشن کرد. خانه خالی بود گوشی اش را برداشت و به پدرش تماس گرفت یک بار دوبار سه بار پاسخ نداد دریا آرام گفت: این دیگه چه وضعیه... همان لحظه صدای باز شدن در آمد منصور وارد شد همین که چشمش به پوشه دست دخترش افتاد،متوقف شد _اینو از کجا اوردی؟ دریا آرام جواب داد: از جایی که تو هیچ وقت دربارش بهم نگفتی منصور نزدیک آماد _دریا... +اسم حامی صالحی رو میارم میترسی. منصور سکوت کرد +عکس شما دوتارو دیدم چهره‌ی منصور درهم رفت +مهمه؟ _خیلی دریا برای اولین بار صدای لرزش پدرش را شنید. +شما قبلا با حامی دوست بودید؟ منصور جواب نداد +بابا! _آره دریا خشکش زد +چی؟ منصور روی مبل نشست _سال ها پیش...قبل از اینکه تو به دنیا بیای،منو حامی همدیگه رو می‌شناختیم +پس چرا گفتی دشمنته؟ منصور نگاهش را پایین انداخت _چون یه اتفاق همه چیز رو تغییر داد +چه اتفاقی؟ منصور میخواست جواب بدهد،اما صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد