4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری جدید حامیم
قربونششش بشمممم مننننننننننننننن
هدایت شده از بنرام
⭕️توجهههـہ ، توجههههه⭕️
-یـہ چنلے پیـבا کرـבم کـہ پر از رمــــاٰن هاے خـــ؋ـــنه🤫🪽♡⊹
-اگـہ تو هم عاشق رمانهاے مختلـ؋ هستے جاے تو؛توے همین چنله😎💆🏻♀>>
➛ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬:https://eitaa.com/Novel_Gossast
پس وقتت رو تلـ؋ نکن و وارـב בنیاے شگـ؋ـت انگیز رمان بشو🗝🕳⿻ ֢
🖤 عروس دشمن
فصل سوم | پیشنهادی که همهچیز را تغییر داد
دریا پشت سر پدرش ایستاده بود و از پنجره به حیاط نگاه میکرد.
حامی از ماشین پیاده شد.
چهرهاش آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار اتفاقی نیفتاده.
اما مردی که همراهش بود، چند قدم
عقبتر ایستاد و اطراف را زیر نظر گرفت.
منصور به سمت در رفت.
ـ اینجا چی کار میکنی؟
حامی دستهایش را داخل جیب کتش گذاشت.
ـ اومدم حرف بزنیم.
ـ من با تو حرفی ندارم.
حامی نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت.
ـ ولی من دارم.
منصور در را کمی بیشتر بست.
ـ دربارهی چی؟
حامی این بار مستقیم به دریا نگاه کرد.
ـ دربارهی دخترت.
دریا با شنیدن این جمله جلو آمد.
ـ دربارهی من؟
منصور برگشت.
ـ دریا، برو بالا.
ـ نه.
برای اولین بار، حامی کمی ابروهایش را بالا برد.
دریا مقابلش ایستاد.
ـ همه دربارهی من تصمیم میگیرن، ولی هیچکس حاضر نیست چیزی بهم بگه. من میخوام بدونم چه خبره.
حامی چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ پس بهتره بشینی.
منصور با عصبانیت گفت:
ـ حامی!
ـ منصور، این بار دیگه انتخاب با تو نیست.
دریا با تعجب به پدرش نگاه کرد.
ـ انتخاب چی؟
حامی نگاهش را از منصور گرفت و به دریا دوخت.
ـ پدرت یه بدهی قدیمی داره.
ـ چه بدهیای؟
ـ بدهیای که من میتونم ازش بگذرم.
منصور خندید؛ خندهای کوتاه و تلخ.
ـ تو هیچوقت اهل گذشت نبودی.
حامی جواب داد:
ـ درست میگی.
سپس مکث کرد.
ـ اما یه راه دیگه هم هست.
دریا به چهرهی سردش خیره شد.
ـ چه راهی؟
حامی آرام گفت:
ـ ازدواج.
سکوت سنگینی خانه را گرفت.
دریا حتی برای چند ثانیه نتوانست حرف بزند.
ـ چی...؟
منصور با عصبانیت جلو آمد.
ـ از خونهی من برو بیرون!
اما حامی تکان نخورد.
ـ این پیشنهاد فقط برای نجات تو نیست، منصور. برای نجات دخترته.
دریا با ناباوری گفت:
ـ من با تو ازدواج کنم؟
حامی نگاهش کرد.
ـ بله.
ـ ولی من حتی تو رو نمیشناسم!
ـ لازم نیست بشناسی.
دریا با عصبانیت خندید.
ـ پس چرا فکر میکنی قبول میکنم؟
حامی چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون اگر قبول نکنی، آدمهای دیگهای وارد این ماجرا میشن که ممکنه خیلی
خطرناکتر از من باشن.
دریا به پدرش نگاه کرد.
منصور سرش پایین بود.
همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ترساندش.
ـ بابا... این حقیقت داره؟
منصور چیزی نگفت.
دریا آهسته عقب رفت.
حامی هنوز همانجا ایستاده بود؛ سرد، آرام و غیرقابلخواندن.
ـ من برای جواب دادن فقط سه روز وقت
میدم.
دریا با ناراحتی گفت:
ـ و اگه جوابم نه باشه؟
حامی نگاهش کرد
.
ـ اون وقت... هرکدوم راه خودمون رو
میریم.
مکثی کرد.
ـ ولی عواقبش دیگه دست من نیست.
حامی برگشت و از خانه خارج شد.
دریا پشت سرش به در بسته خیره ماند.
سه روز.
فقط سه روز تا تصمیمی که میتوانست تمام آیندهاش را عوض کند...
No copying whatsoever.❌
Written by Ala✨
ورق ششم رمان(عروس دشمن) تقدیم نگاهتون شد
ممنون میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
ناشناس:عالیهههههههههههه بازم پارت بدههههههههههه
✨🗿
ناشناس ار ۴۹ تا بشه ۵۸ تا پارت میدم☺️
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:11
آرمان با اون لبخندِ مضحک و نگاه رو مخش خم شد جلوتر و گفت
سلام خوشگلهه.
دلارا توی دلش پوزخندی زد با خودش گفت
این حرفا دیگه برام عادت شده بود..
پس اصلا به روی خودش نیاورد و اهمیتی نداد.
آرمان بیخیال نمیشد؛ یکی از لیوانهای دستش رو آورد جلو و به سمت دلارا تعارف کرد:
نظرته بیشتر باهم آشنا بشیم، یا مثلا مال من بشی؟
دلارا با حرص چشمهاش رو چرخوند و گفت:
اه، برو اونورتر!
آرمان ریزه ریزه خندید و با پررویی جلوتر اومد:
اوووه، ناز نکن دیگه...
ولی قبل از اینکه بتونه حرف دیگهای بزنه، یهو سایهی سنگینی پشت سر دلارا افتاد.
یکی دستش رو محکم گذاشت رو شونهاش.
دلارا سرش رو چرخوند و با دیدن قیافهی عصبانی و یخزدهی حامی، برای یک لحظه نفسش حبس شد.
آرمان که تازه متوجه حضور یکی پشت سر دلارا شده بود، با لحن لوس و مسخرهای گفت:
وایی داداش حامی، دلتنگت بودییماااا...
اما زمان خوبی نیومدی، داشتم داف جور میکردم
حامی با اون چشمای تاریک و نگاهِ برندهاش خیره شد به آرمان و با صدایی که توی عمارت پیچید، گفت:
اون داف صاحب داره.
و بعد کمی سرش رو کج کرد و اضافه کرد:
بعدشم... دلارا نوشیدنی نمیخوره.
آرمان که انگار اصلا نمیفهمید با چه کسی طرفه، پوزخندی زد و گفت:
مثلاَ صاحبش کیه؟
حامی بیرحمانه نگاهش کرد:
جای سوال داره؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
352.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاین حرف بزنیم:)))))
کویر؟قهر میکنم پارتم نمیدمم☺️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
دلمو نشکونید💔