«سـایـه عـشـق»
پارت:3
حامی: ایشون نیکا هستن
و قراره به زودی باهم ازدواج کنیم
نیکا: وقتی گفت قراره به زودی باهم ازدواج کنی تعجب کردم
نگاش کردم اونم منو نگاه کرد ولی با نگاهش بهم فهموند که چیزی نگم
حسین:پس قراره به زودی ازدواج کنید
حامی: بله
حسین: چه خوب
چند ساعت بعد
نیکا: پدر بزرگ حامی رفت
منم رفتم توی اتاقم
یکم گذشت که در باز شد
حامی: نقشتو خوب بازی کردی
ولی از این به بعد قراره بشی زن قانونی من
نیکا: چ..چی؟
حامی: یبار گفتم
از این به بعد قراره بشی زن قانونی من
این کار فقط برای اینه که از پدرت انتقام بگیرم
نیکا:ولی..
تا خواستم چیزی بگم از اتاق رفت بیرون
من دوست ندارم ازدواجی که میکنم از نفرت باشه
دوست دارم با عشق باشه
هعییی
سرمو گذاشتم رو بالشت
اصن نفهمیدم کی خوابم برد
فردا صبح
«ویو نیکا»
صبح با صدای در زدن بیدار شدم
بلهههه
+خانم آقا گفتن بیاین صبحانه
_به آقاتون بگید که من سیرم
+ولی خانم
_ولی نداره همین که گفتم
چند دقیقه بعد در با شتاب باز شد
حامی: مگه نمیگم بیا صبحونه؟
نیکا: سیرم
حامی: باشه
رفتم بیرون ولی برای ناهار باز صداش میکنم
نیکا: حامی رفت بیرون
چرا اینجوری میکنه
بقیشو تو پارت بعد بخون😊
کپی؟ به هیچ وج
به قلم: آلا
ورق سوم رمان«سـند عـشـق» تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
«سـنـد عـشـق»
ورق سوم رمان«سـند عـشـق» تقدیم نگاهتون شد خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨ https://eitaa.co
چرا کویر میکنید؟
اگه پارت بعدیو میخواین باید ناشناس از یکی بشه 10 تا