5.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خبرخوب👌
❤️به افتخار ایران؛ دست و جیغ و هورا
بامداد امروز ماهوارههای ایرانی کوثر و هدهد با پرتابگر سایوز روسیه به فضا پرتاب شدند. این پرتاب، نخستین تلاش بخش خصوصی فضایی کشور برای تولید و پرتاب ماهواره به فضا است که یک گام جدی در صنعت فضایی #ایران محسوب میشود.
🔻ماهواره کوثر یک ماهواره سنجشی با وضوح تصویر بالاست که برای کاربردهای متنوعی از جمله کشاورزی، منابع طبیعی، محیط زیست و مدیریت بحران طراحی شده است.
🔻ماهواره هدهد یک ماهواره کوچک با کاربردهای ارتباطی است که برای ایجاد شبکههای ارتباطی ماهوارهای و اینترنت اشیا طراحی شده است.
این ماهواره میتواند در مناطق دورافتاده و صعبالعبور که دسترسی به شبکههای ارتباطی زمینی محدود است، خدمات ارتباطی ارائه دهد.
#ایران_قوی
#پرتاب_ماهواره
#هدهد
#کوثر
@Alachiigh
5.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️👆خیلی عالی .. #حتماً_ببینید 👌👌
❌تودهنی استاد #رحیمپور_ازغدی به مزدور فارسیزبان اسرائیل که کمک مردم ایران به لبنان را اشتباه جلوه داد و گفت:
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است
@Alachiigh
آلاچیق 🏡
#کـولـهبـارےازعـشـق #قسمت۲۹تا۳۱ و چقدر این نوای شیرین به جان محمد حسین خوش آمد برگشت و به نفسش نگ
کـولـهبـارےازعـشـق
#قسمت۳۲,۳۴
نفس:چشم قربان
محمد حسین: عه چه بچه حرف گوش کنی
نفس : نه بابا خوش خیال نباش مامانم میگه تا چند صباحی هر چی شوهرت میگه بگو چشم تا بعدش اون به تو بگه چشم
محمد حسین متفکر گفت : عجب معامله ای
در را بست و نفس شروع به انتخاب لباس کرد..
سپس لباس عروسکی آبی رنگ و روسری آسمانی و شلوار بگ یخی اش را به تن کرد و چادر به دست به پایین رفت .
امیر : وای خدایا شکرت یه نفس راحت از دست این نفس میتونیم بکشیم
امین : آخ عاره بخدا دیگه فضول تو خونه نیست
زهرا خانوم : عه پسرا؟
نفس نگاه خصمانه ای به آن دو کرد و با چشمهایش برایشان خط و نشان کشید که محمد حسین گفت :
با این نگاه نفس امید وارم دفعه بعد که میبینمتون زنده باشید.
نفس : احتمالش خیلی کمه
همگی خندیدند و نفس پدر و مادرش را بوسید و محمد حسین هم آنها را در آغوش گرفت و با امین و امیر دست داد .
امیر : آقا محمد حسین ؟
محمد حسین: جانم داداش؟
امیر: به این نفس خانوم یاد بده از برادران بزرگ ترش خداحافظی کنه بعد بره .
محمد حسین خندید که نفس با قیافه بامزه ای به خود گرفت و گفت :
عه ببخشید داداش امیر بعدم به سمت امین رفت و گفت :
شرمندم داداش بزرگه
میخواید از دلتون دربیارم ؟
تا من شرمگین رو اف بفرمایین؟
امین و امیر سری به تایید تکان دادند.
نفس در ذهنش نقشه پلیدی کشید و با خود گفت حالا که کنار هم نشستن میشه انجامش داد.
به سمت امین و امیر رفت و کشیده گفت : چشششششم
جلو رفت و کمی روی کاناپه خم شد و دست راستش رو به سمت سر امین و دست چپش رو به سمت امیر برد و سر هایشان را آرام به هم کوبید .
و بعد هم صدای خنده آمد امین و امیر بلند شدن و به دنبال نفس دویدند نفس هم با دیدن محمد حسین تکیه گاهی برای فرار پیدا کرد و خودش را پشتش پنهان کرد .
و صدای خنده های زهرا خانوم و حاج محسن چقدر شیرین بود .
امین و امیر جلو آمدند و گفتند :
محمد حسین نفسو بده و خودتو نجات بده
محمد حسین دست نفس رو گرفت و گفت :
عمرا بزارم جلوی من اذیتش کنیدا نگاه شیطنت آمیزی به قیافه نفس زنان نفس انداخت و ادامه داد حالا اگه من نبودم یه عالمه اذیتش کنید دمتونم گرم
امین و امیر : چشششششم حتما
نفس : محمد حسین؟!!!
محمد حسین قهقهه ای زد و گفت : شوخی کردم بابا
بعد هم به سمت امین و امیر رفت و گفت : وای به حالتون اگه بشنوم اذیتش کردینا...
امین و امیر که قدرت تکلم از دست داده بودند با چشم برای نفس خط و نشان کشیدند.
و نفسی که خیالش راحت بود و تا زمانی که محمد حسین در کنارش بود زورگویی و فرمانروایی میکرد .
نفس زبانش را بیرون آورد و گفت : حییییییحححح
حاج محسن آنقدر خندیده بود تعادل از دست داد و روی مبل نشست .
نفس و محمد حسین خداحافظی کردند
و بعد از خداحافظی از جمع با محمد
حسین به سمت ماشین رفتند.
محمد حسین:
آفرین نفس خوب حسابشونو رسوندیا
آیا تو یک نفری؟
یا مجموعه نفراتی؟
یا ترکیبی از اشارههای سراسر تصادفی از
چهرههای عزیزی هستی که میشناختهام؟!
نفس خواست بگوید اوهم شعر بلد است و گفت:
دل زان توست، بر سر جان گر سخن بُوَد
قسمت کنیم با تو
محمد حسین: نفس میدونی که من خیلی دوستت دارم؟
نفس : شما میدونی من چقد دوستت دارم؟
محمد حسین:هه نه بابا پس شمام آره و رو نمیکردی
کمی دیگر حرف زدند و مقابل خانه ای ویلایی پارک کردند و نفس و محمد حسین دست در دست هم وارد خانه شدند.
شیدا خانوم در را باز کرد و نفس را در آغوش کشید و گفت : سلام عزیز دلم خوبی دورت بگردم خوش اومدی به خونت
نفس : ممنون مامان جان
که دست پدرانه ای جلویش قرار گرفت پدر محمد حسین بود سید حمید،
نفس دستش را فشرد .
و بعد هم هانیه که در آغوش نفس پرید
شاید به این خاطر هانیه با نفس آنقدر راحت و خودمانی بود که نفس هم سن و سال خودش است.
و همان دختر و پسر جوان
دختر جلو آمد و گفت : نفس جون یاس هستم زن برادر آقا محمد حسین
آن مرد هم جلو آمد و گفت : زن داداش بنده هم محمد میعاد هستم برادر ایشون
نفس با لبخند گفت : خوش بختم
سپس به سمت اتاق محمد حسین راهی شد برای تعویض لباس
وقتی در آینه موهایش را باز کرد محمد حسین گفت: اووووووو چه بلند و قشنگگگ
میشه من ببندمش؟
نفس کشش را دستش داد و محمد حسین موهای نفس را بست زمانی که موهایش در دست محمد حسین بود نفس متعجب برگشت و گفت:
هوییییی تو از کجا بلدی آنقدر موهای یه دختر رو خوب ببندی؟
محمد حسین :
خب وقتی واسه زنای قبلیم میبستم یاد گرفتم
نفس مشتش را به سمت بازویش روانه کرد و گفت : محمد حسین اگه روزی بفهمم به غیر از من زنی تو زندگی
محمد حسین:عی بابا شوخی کردما بی جنبه زن به این خوشگلی دارم چرا باید یه زن دیگه بگیرم؟
نفس : اینکه بلهههه
محمدحسین : اعتماد به سقف و
پس از آماده شدن نفس به بیرون رفتند و شب به خوبی سپری شد .
👇👇
آلاچیق 🏡
کـولـهبـارےازعـشـق #قسمت۳۲,۳۴ نفس:چشم قربان محمد حسین: عه چه بچه حرف گوش کنی نفس : نه بابا خوش خ
کـولـهبـارےازعـشـق
#قسمت۳۵,۳۷
به سالن رفتند و روی کاناپه نشستند که عمه ی محمد حسین گفت:
عمه دورت بگردم چه خوش سلیقه ای نفس جان یکی مثل خودتو سراغ نداری واسه پسر من؟
محمد حسین اخمی کرد و گفت : نفس تکه و مال منه عممه جون مثلش پیدا نمیشه
عمه : باشه عزیزم چرا دعوا داری
محمد حسین از نفس خواست که شب را در خانه ی آنها بماند اما نفس خواهش کرد که او را به خانه برگرداند.
محمد حسین:نفس جان صبح زود میام دنبالت
نفس : اما اما³⁵
محمد حسین:اما بی اما شب بخیر عزیزم
در امتدادِ تواَم
بیحساب و بیخواهش
خاموش چون سایه
مشتاق چون مجنون،،،
نفس آرام و متین گفت :
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست..:)
بلافاصله سریع گفت : خداحافظ
چقدر محجوبی دختری که شده ای نفسم
نفس تمام پله ها را دوید و به طبقه ی بالا رسید و در را باز کرد.
نفس :سلام من اومدم خوش اومدم
زهرا خانوم: به به عروس خانوم
حاج محسن :سلام نفسم
و نفسی که با دیدن قیافه های عصبی تصنعی امین و امیر در جایش خشک شده بود امین و امیر بالش به دست منتظر انتقام بودن از نفس .
امین:چه عجب خانوم یادش افتاد که ماهم هستیم
نفس : برو بابا
امیر :عهههههه دختره ی چشم سفید وایساااا
نفس هرچه توان داشت در پاریخت و تا اتاقش پرواز کرد و درش را بست لباس هایش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید.
صدای پیامک گوشی اش آمد
محمد حسین بود:
تمام ذرات قلبم تو را میخوانند
درست مثل احتیاج کویری خشک
به قطرههای کوچک باران
همانقدر تشنهی حضورت
همانقدر بیتاب دیدنت ..
رسیدی تو اتاقت بلاخره؟
نفس :بله شما از کجا میدونی؟
محمد حسین:برق اتاقتو روشن کردی
نفس به سمت پنجره رفت و ماشینش را دید و نوشت:
دیگه برید امروز خیلی خسته شدی شب بخیر عزیزم
محمد حسین:
به کسی نِگر که ظلمت بزُداید از وجودت...
تو هم بخواب قلبم
نفس گوشی را خاموش کرد چون اگر قرار بود جواب دهند باید تا صبح بیدار بماند.³⁶
وای نفس خاک به سرت محمد حسین بود یه ربع به شروع کلاس مونده سریع لباس هایش را پوشید و کیفش را به شانه انداخت و خواست در خانه را بکشد که زینب خانوم لقمه به دست جلویش قرار گرفت و گفت:
قشنگم همه رفتن سر کارشون بیا اینو
بخور مریض میشی نفس لقمه را گرفت
و صورت زینب خانوم را بوسید و در چشم بر هم زدنی جلوی در قرار گرفت و محمد حسین را در حال ضرب زمین دید و به سمتش رفت و شرمنده گفت :
سلام ببخشید
محمد حسین لبخندی زد و روسری نفس را که خیلی نامنظم روی سرش بود درسا کرد و گفت : سلام عزیزم برو بشین.
محمد حسین: باز که صبحونه نخوردی؟
نفس : نمیدونم چرا جدید جا میمونم
محمد حسین:گفته باشما من نمیزارم اینطوری بمونه
به در دانشگاه رسیدند و محمد حسین دستش را به سمت نفس دراز کرد
نفس گفت : اما زشته
نفس : میخوام همه بدونن تو مال منی و دستان سرد نفس را در دست گرفت و در مقابل چشمان متعجب دانشجویان راه رفتند و به دفتر که رسیدند تبریک ها شروع شد از طرف استاد ها و رییس دانشگاه کمی بعد که وارد کلاس شدند بچه ها با چشمهای اندازه ی گردو شده به دستانشان خیره بودند خدا را شکر نفس موضوع را به آیناز گفته بود .
آیناز وقتی جو حاکم را دید سریع گفت :تبریک میگم استاد مبارکه
نفسی که از شدت استرس و اضطراب
سخت نفس میکشید .
•چقدر بهش گفتم این کارو نکن محمد حسین دیدی چی شد؟•
و بقیه بچه ها هم شروع کردند به تبریک
گفتن و آخر هم کلاس تمام شد و استاد
پیامی برای نفس فرستاد.
نفس جان بعد از کلاسات سریع بیا تا
باهم بریم
نفس چشم استاد
بعد از اتمام کلاس و رفتن محمد حسین یکی از دختر ها گفت :
خدا شانس بده بعضیا مهره ی مار دارن
آیناز که تیکه کلامش را نسبت به نفس گرفت گفت :
المیرا جون شما هم یکم از میزان سایه
و رژ لبت کم کن که قیافه ی خون آشام
نداشته باشی اون موقع نیاز به داشتن
مهره ی مار نیست سپس دست نفس را
گرفت و رفت.
آیناز : نفس واقعا دوستش داری؟
نفس : آیناز نمیدونی وقتی کنارمه چقدر
حالم خوبه چقدر خوشحالم ولی وقتی
نیست یجوریم آیناز : دختره ی دیوونه.
قرار بود نفس و محمد حسین به دنبال خانه بروند .
#ادامه_دارد
#رمان_مذهبی
#خادم_المهدی✍
@Alachiigh
#نه_به_اجلاس_صهیونی_باکو
با امضاء کارزار زیر خواستار عدم شرکت مسئولان در اجلاس کاپ ۲۹ شوید
🔹بیست و نهمین اجلاس جهانی تغییر اقلیم (کاپ ۲۹) در باکو در حال برگزاری است. جمهوری آذربایجان که همسو با رژیم صهیونیستی است، در این اجلاس نقش مهمی ایفا خواهد کرد و این موضوع باعث نگرانیهای زیادی شده است.
🔹 آذربایجان به رژیم صهیونیستی کمک میکند و از جمله در تأمین سوخت برای جنگ علیه غزه، و این مسئله بر مشروعیت اجلاس تأثیر منفی دارد. لازم است دیپلماسی فعال ایران متوجه این موضوع باشد و کشورهای همسو را به عدم شرکت در این اجلاس ترغیب کند تا توطئههای اقتصادی رژیم صهیونیستی ناکام بماند.
🔹همچنین، برگزاری اجلاس در کشوری با کارنامه زیستمحیطی ضعیف نگرانکننده است و به نظر میرسد که پشت پردههایی در این انتخاب وجود دارد. به همین خاطر، توصیه به تحریم این اجلاس باید در اولویت مسئولان جمهوری اسلامی قرار گیرد.
🔹لذا با امضا این کارزار از مسئولین میخواهیم در این اجلاس شرکت نکنند.
برای امضا به لینک زیر مراجعه نمائید👇👇
https://www.karzar.net/166143
⭕️تصویری از #توئیت قدیمی داریوش ارجمند برای رهبر معظم انقلاب که بازنشر شده است
توئیت #داریوش_ارجمند خطاب به رهبر معظم انقلاب با دیالوگی از نقش مالک اشتر: ای کاش قادر بودم، علی را به روزگاری ببرم که مردمش قدر همچون او را می دانستند.
@Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❌❌🚀میگن ایران اینبار با این میخواد اسقاطیل رو بزنه! 😎🫰
لحظه شلیک و اصابت موشک ضخیم خرمشهر 4 با سر جنگی 1.5 تنی
#وعده_صادق_۳
@Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❌❌🎥مرعشی به نقل از ظریف:
روحانی و ترامپ اگر سلام و علیک میکردند، تحریمها لغو میشد!🤦🏻♂
✍چنین آدمهای ساده لوح و احمقی سالها سکاندار دستگاه سیاست خارجی ما بودند....
#سرطان_اصلاحات
@Alachiigh
9.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیشنهاد میکنم ببینید
⭕️♦️پدر کریستوفر، کشیش مسیحی که تحقیقات فراوانی درباره تاریخ اسلام بخصوص زندگی حضرت زهرا و حضرت زینب سلام الله علیها کرده میگوید:
نیمی از قلب من برای حضرت زهرا و نیمی دیگر برای حضرت زینب است.
این کلیپ رو ببینید، چقدر زیبا درباره مقام و عظمت حضرت زینب صحبت میکنه
#میلاد_حضرت_زینب سلام الله علیها
و #روز_پرستار مبارک
@Alachiigh
آلاچیق 🏡
کـولـهبـارےازعـشـق #قسمت۳۵,۳۷ به سالن رفتند و روی کاناپه نشستند که عمه ی محمد حسین گفت: عمه دور
#کـولـهبـارےازعـشـق
#قسمت۳۸ـ۴۱
1سال بعد...
محمد حسین : نفسم بدووو مامان
منتظرمونه
نفس : اومدم دیگه عزیزم
نفس آمد و با مردش هم قدم شد امروز
تولد محمد حسین بود و همه هم در
خانه ی مادرش جمع بودند و وارد شدن و سلام کردند.
نفس : مامان جون کمک نمیخوای؟
شیدا خانوم: نه الهی قربونت برم فقط
حواست به این محمد حسین باشه
محمد حسین:
وا مامان مگه من بچم ؟
نفس زبانش رو بیرون آورد و گفت :
پس چی!
موقع فوت کردن شمع بود محمد حسین در آرزویش گفت :
دوست دارم خانمم همیشه ازم راضی باشه .
نفس تعجب کرد مگر قرار است اتفاقی بیفتد؟
دوباره همان ترس و اضطرابی که یکسال
پیش داشت به سراغش آمده بود
نکند..نه
موقع دادن کادو ها بود نفس کادوی
خودش را که یک ساعت مردانه ی مارک بود ³⁹
محمد حسین دستش را جلوی همگی
بوسید و گفت دستت درد نکنه چه خوشگله
نفس آه ساختگی کشید و گفت:
پس اندازم رو همه به این دادم
محمد حسین:دستت درد نکنه بانو
شب بود محمد حسین پیشنهاد داد به
یاد روزی که میخواستند به ماه عسل
بروند به گلزار شهدا راهی شوند.
چرا اینقدر محمد حسین عجیب شده؟
چرا سعی در به یاد آوری گذشته داره؟
مگه ما الان باهم نیستیم ؟چرا حرف
رفتن میزند؟و هزاران چرایی که در ذهن
نفس بود و جوابی نداشت.
محمد حسین:نفس جان چرا ساکتی؟
نفس :هوم هیچی هیچی
محمد حسین : بریم بستنی فروشی بگیریم؟
نفس :آره
محمد حسین: شیکمووو
محمد حسین جلوی یه مغازه نگه داشت
و با دو بستنی زعفرانی برگشت تا گلزار
شهدا حرفی نزدم.
همین که به به گلزار رسیدند نفس دوید و
بر سر مزار برادر شهیدش ایستاد و
شروع کرد به صحبت با او .
محمد حسین لبخندی زد و گفت :
نفس جان یادته گفتم من هر از گاهی
میرم سوریه و بر میگردم؟الان زمان
حساسیه اون حرومزاده ها پایگاه ما رو
تو سوریه زدن نیازه به بودن من و من هاست..
او چه داشت میگفت چه میکرد با قلب
این نفسی که به سختی نفس میکشد؟
چه میگوییی مرد؟
نفس با من من گفت : ولی من بهت گفتم از تنهایی میترسم
محمد حسین دستش را گرفت و گفت:
تو تنها نیستی خدا هست در ضمن من
بادمجون بمم آفت ندارم حتما بر میگردم
نفس عصبی بود به زور جلوی اشک
هایش را میگرفت به تندی شروع به
دویدن کرد اگر آنجا میماند و از بغض
خفه میشد.
صدای محمد حسین را شنید : نفس چرا
اینطور میکنی؟اگه من و تو که مذهبی
هستیم نریم واسه دفاع کی میخواد بره؟
نفس دیگر کنترل نداشت با هق هق گفت :
چرا ؟ مگه ما مذهبیا چه گناهی کردیم؟
مگه ما نباید زندگی کنیم؟
مگه فقط ماها در مقابل این مردم
مسئولیم؟هان؟⁴¹
محمد حسین مقابلش قرار گرفت و آرام گفت:
عزیزم آروم باش ما اولا به خاطر خدا
میریم دوما این مردمی که میگی من
خودم رو در مقابل شون مسئولم نفس جان
الان به آدمایی مثل من احتیاجی من باید
برم الان ممکنه به ناموس حضرت علی
توهین شه نفس میفهمی؟
نفس دیگر کنترلی روی خودش نداشت با
مشت های محکم به سینه ی محمد
حسین میکوبید و گفت :
تو توی لعنتی تویی که میخواستی بری
چرا اومدی خواستگاری من؟
چرا منو وابسته خودت کردی؟
چرا منو بدبخت کردی؟
چرا اسم خودتو آوردی تو شناسنامم؟
هان؟چرا ؟با تو ام
محمد حسین حالش خراب تر از نفس بود
چرا نفس درک نمیکرد که او تمام زندگی محمد حسین است؟
سر نفس را به سینه اش چسباند و گفت :
نفس تو چرا این حرفا رو میزنی دورت بگردم ؟
میگم به وجود آدمایی مثل من نیازه
نفس سرش را از سینه ی او بیرون آورد و فریاد زد :
هه تو دربرابر مردم مسئولی؟
ولی اونا فکر میکنن به خاطر پول میری
بعد رفتنت بهت تو هین میکنن و میگن
به خاطر پول رفتی ولی چه پولی؟!
خیلی خب برو برو جایی که بهت نیاز
دارم برو به جهنم برو دست از سرم
بردار برو ولم کن ولم کن برو از زندگی
من بیرون بروووو و در آخر صدای روی
زمین افتادن نفس .
نفس محمد حسین روی زمین بود خدایا چرا؟
نفسی که محمد حسین حاضر است بمیرد برایش؟
نفس همه چیز محمد حسین بود حال به خاطر محمد حسین به این روزگار افتاده؟
چقدر سخته تمام دنیایت تمام زندگی ات
جلوی چشمانت به خاطر رفتن تو روی
زمین بیفتد خیلی سخت است خیلی.
👇👇
آلاچیق 🏡
#کـولـهبـارےازعـشـق #قسمت۳۸ـ۴۱ 1سال بعد... محمد حسین : نفسم بدووو مامان منتظرمونه نفس : اومدم د
#کـولـهبـارےازعـشـق
#قسمت۴۲ـ۴۴
محمد حسین به یاد آورد آخرین شعری را
که دیشب برایش موقع خواب خوانده بود:
میشود لیلای دنیایم تو باشی؟!
گریهی پشت پلکان ام تو باشی؟!
میشود عاشق شوی مجنون شود دل؟!
می شود دریای عشق دل ام تو باشی؟!
میشود عاقل شوی اندک در این عشق؟!
شوم فرهاد تو کوه را کنم در این عشق؟!
میشود اندکی در فکر من باشی در این عشق؟!
میشود دریا شوی ساحل تو شوم در این عشق؟!
میشود دل بدهی دل بدهم عاشق شویم در این عشق؟!
میشود تا آخر این راه عاشق بمانیم در این عشق؟!
هر دو عاشق هم بودند ولی قبل از این
عشق عاشق خدا بودند و خدا و ائمه اش
از همه چیز واجب تر بود ...
محمد حسین کلافه در بیمارستان راه
میرفت و می آمد.
آرام و قرار نداشت آخر تمام زندگی اش
نفسش تمام دنیایش ناراحت است مگر
میشود عاشق باشی و درد جانانت را
ببینی آرام و قرار داشته باشی؟
ناگهان نفس پلک زد .
با شتاب به سمتش رفت و گفت :
بیدار شدی عزیز دلم؟دورت بگردم خوبی؟
نفس : آ. آب
محمد حسین لیوان آب را به لبانش
نزدیک کرد و نفس جرعه ای آب خورد .
نفس وقتی اتفاقاتی را که گذشته به یاد آورد عصبی و کلافه گفت :
زنگ بزن مامان بابام بیان سراغم
محمد حسین: اما ما خودمون خونه داریم
⁴³
نفس پوزخندی از شدت عصبانیت زد و گفت :
هه ما با هم خونه داشتیم دیگه نداریم
منو یا ببر خونه یا بگو بیان ببرنم.
محمد حسین کلافه بود از دست نفسش
چرا نفسش آنقدر بی منطق شده ؟
محمد حسین که او را خیلی دوست دارد
الان دلش میخواهد خودش بمیرد ولی
یک تار مو از سر نفسش کم نشود حالا
نفس چه میگفت؟
محمد حسین سعی در راضی کردنش داشت و گفت :
باشه باشه خودم میبرمت
رفت بیرون و کارهای ترخیص رو انجام داد.
تا خواست به نفس کمک کند تا از تخت
پایین بیاید نفس داد زد :
به من دست نزن
محمد حسین کلافه گفت :
حالت بده دستت رو بده نفس
نفس بازهم داد زد : گفتم به من دست
نزن مگه برات مهمه من حالم بده ؟
تو که میخوای بری !
به راستی این نفس چرا انقدر بی منطق شده است ؟
مگر محمد حسین چه گناهی داشت که
اینگونه باید مجازات شود ؟
محمد حسین قصد داشت با او صحبت
کند اما به نظرش امشب وقتش نبود
ولی نباید میگزاشت امشب را در کنار خودش نباشد .
گفت :نفس پدر و مادرت نگران میشن تو
رو با این حال ببینن بیا ببرمت خونه ی
خودمون دوتا قول میدم هیچ حرفی نمیزنم. باشه؟
نفس سری تکان داد نمیخواست پدر و
مادرش را نگران کند .
آنها حق داشتند آرامش داشته باشند .
وارد خانه که شدند نفس به اتاق خودش
رفت و در را محکم بست ⁴⁴
چه بر زندگی قشنگ شان آمده بود؟
محمد حسین و نفس باید اینگونه با هم
تا کنند؟پس کجا رفت آن نجوا های
عاشقانه؟پس چه شد آنهمه دوستت دارم
ها؟اصلا این ماجرا تقصیر کیست؟
محمد حسینی که نمیتواند تحمل کند به
ناموس مولایش علی (ع) توهین کنند؟
یا نفسی که از تنهایی میترسد؟نفسی که
تازه طعم زندگی مشترک را فهمیده؟این
رسمش است که در اوج جوانی تنها شود؟
محمد حسین واقعا نفس را دوست
داشت به یاد خنده های نفس به یاد گریه
های بچگانه اش به یاد شیطنت هایش به
یاد تمام خاطراتش با نفس آهی کشید و
با خود زمزمه کرد :
کی گفته این خاطرات قراره ادامه پیدا
نکنه؟چرا نفس اینطوری میکنه؟
به یاد شب های گذشته در اتاق نشست و
گفت:
تا زمانے کہ ࢪسیدن بہ تو امکان داࢪد ...
زندگے دࢪد قشنگیست کہ جࢪیان داࢪد!
زندگے دࢪد قشنگیست بہ جز شب
هایش ...
کہ بدون تو فقط خواب پࢪیشان داࢪد!
یک نفࢪ نیست تو ࢪا قسمت من گࢪداند ؟
کاࢪ خیࢪ است اگࢪ این شهࢪ مسلمان داࢪد!
خوابِ بد دیدهام اے کاش خدا خیࢪ کند،
خواب دیدهام کہ تو ࢪفتے، بدنم جان داࢪد
شیخ و من هࢪدو طلبکاࢪ بهشتیم،ولے ...
من بہ تو، او بہ نماز خودش ایمان داࢪد ، ،
این که یک روز مهندس بِرَود در پی شعر...
سَر و سِریست که موی پریشان دارد
به اینجا که رسید صدای آرام نفسش را شنید :
من از آن روز که در بند تواَم فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد...
محمد حسین مغموم لب زد : این رسمش
بود نفس؟ شب تولدم باید با گریه های تو
تموم بشه ؟ چرا آتیش میزنی به قلب من دختر
#ادامه_دارد
#رمان_مذهبی
#خادم_المهدی✍
@Alachiigh