#کلام_نور
⭐️*بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ*
⭐️صفحه ۲۵۱ مصحف شریف
✨همراه تدبر و چند نکته
⭐️هدیه به امام زمان عجل الله فرجه الشریف❤️🙏
🍁〰🍂
@Alachiigh
🌹شهید سید کمال فاضلی🌹
✍توی عملیات محرم مجروح شد و دکترا ازش
قطع امید کردند..
حضرت زهرا سلاماللهعلیها اومده بودند به
خوابش و فرموده بودند:پسرم تو شفا گرفتی ؛
فقط قول بده .....👆👆
⭐️شادی روح پاک همه شهدا فاتحه و صلوات
#به_یاد_شهدا
🍁〰🍂
@Alachiigh
13.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌*نماهنگ تصویری "چَک شيرين"*
*😂سرودی طنز با لهجه زیبای اصفهانی*
🇮🇷پیرامون حواشی پاسخ کوبنده
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
🇺🇸 به متجاوزان آمریکایی
🎙️به نفس: کربلایی مهدی خیامیان
🖊️ به قلم: احسان تبریزیان
صــراط
🍁〰🍂
@Alachiigh
❣شاید براتون جالب باشه که بدونید از بین هزاران رنگی که تاکنون شناسایی شده اند ، رنگهایی وجود دارند که به نام ایران ، پرشین یا persian ثبت جهانی شده اند.
ببینید رنگهای ایرانی را🙏😍😍
🍁〰🍂
@Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 قطع وفروش نخل های بوشهر با قیمت ناچیز یک و نیم میلیون به کشورهای عربی تایید شد
دادستان تا قبل از اینکه مجبور بشیم خرمای ایرانی رو از امارات و دبی وارد کنیم باید فورا به این موضوع ورود کنه
✍️ نرگس رئیسی
〰〰〰〰〰〰〰
🔹رئیس انجمن ملی خرما: متأسفانه خبر فروش نخلها درست است و طبق بررسیهای انجام شده برخی نخلداران نخلهای خود را به کشورهای حاشیه خلیجفارس میفروشند.
🔹در سالهای گذشته خشکسالی و شوری آب منطقه، نخلهای آنها را نیمهجان کرده و در آستانه خشکشدن هستند و مجبور به فروش شدند.
🔸گفته میشود هر اصله نخل یکونیم میلیون تومان فروخته میشود، این نخلها از ریشه و با خاک درآورده و به آنجا منتقل میشود. ایران دومین کشور بزرگ تولیدکننده خرما در جهان است.
Farsna
🍁〰🍂
@Alachiigh
یه ضرب المثل اصفهانیم میگه
از آتيشِش کِسي گرم نيمي شِد اما اِز دودش کور مي شِد
نقل ما شده که از این برجامی که امثال ابطحی براش یقه چاک میکنند، هیچی نفعی که نبردیم هیـــــچ، کلی هم امتیازات بدون چشمداشت تقدیمشون کردیم.
نه جناب؛ دوران خودتحقیری شما با انتخاب مردم جمع شد، دنبال یه جای جدید برای وادادگی باشید و لطفا از کیسه خلیفه نبخشید...
#سادات_عسگری
#ابطحی
#برجام
🍃🌹ــــــــــــــــــــــ
صـراط
🍁〰🍂
@Alachiigh
آلاچیق 🏡
🌺دلارام من🌺 قسمت10 لباسش رنگ حامد است! بازهم او! از سجده برمیخیزد و چهرهاش را میبینم؛ خودش است،
🌺دلارام من🌺
قسمت11
سخنران درباره جایگاه و اهمیت ولایت در اسلام میگوید، دختری ده دوازده ساله و چادری، چای تعارفمان میکند و پشت سرش دخترکی کوچکتر از او- شاید چهار یا پنج ساله- درحالی که چادر عربی لبه دوزی شده و زیبایی سرش کرده است، قند میگیرد جلویمان.
سخنرانی تمام میشود و با آمدن مداح، دل میسپارم به زیارت عاشورا؛ تابحال روضهای انقدر به دلم ننشسته بود، مداح با سوز میخواند؛ سوزی غریب، از عمق جانش «بابی انت و امی» میگوید و فرازها را طوری میخواند که گویا خواستهای جز این ندارد؛ بین هر چند فراز، چند خط روضه میخواند و صدای ناله و مویه مردم را بلند میکند؛ جالبتر آنکه بین روضههایش مبالغه و دروغ و مطلب نامعتبر هم جایی ندارد و برای مجلس گرم کردن، از خودش مصیبت نمیبافد! دلم میخواهد مداحشان را ببینم ولی پشتم به پنجره و حیاط است.
موقع سینه زنی، کمی برمیگردم؛ مداح در تاریک روشن چندان پیدا نیست صورتش؛ دم گرفتهاند و غیر از مداح، نیمرخ میاندار سینه زنها که پشتش به ماست آشنا به نظر میرسد؛ صدایش، سوز صدایش آشناست.
آخر مراسم، مداح با صدای گرفته، صلواتی برای همسر و برادر شهید هانیه خانم و سایر رفتگان طلب میکند و میگوید چقدر جای برادر هانیه خانم در مجلس امسال خالی است.
منم و اشکهای گرم و تصویر هیئت که پیش چشمم تار میشود؛ شام هیئت نه؛ که همین اشکهای شور و گرم، نمک گیرم میکنند و آتش به جانم میزنند. اینجا خیمه مردی است که از نوزاد تا پیر، اسیر اویند و جان داده مسیرش؛ به گمانم من هم عاشق شدهام...
دنبال زنعمو که راه را بلد است راه میافتم؛ قرار است برویم نذری پزان یکی از دوستانشان که من ببینم نذری پزان چه شکلی است! هشتم محرم است،
کوچه را از همان اول، پر از پرچم کردهاند؛ پرچمهای سرخ، سبز، سیاه... علمهای بلند و نقاشی عصر عاشورای استاد فرشچیان؛ بوی اسفند میآید؛ مردم با لباس مشکی در رفت و آمدند و چند بچه مشغول بازی؛ حال و هوای غریب اینجا حالم را عاشورایی میکند، حالی که هیچوقت در هیئتهای تک نفرهام تجربه نکرده بودم؛ همه طرف پر است از «یا حسین شهید (ع)» ، «یا قمر بنی هاشم (ع)»، «یا زینب کبری (س)» و...
به خانه میرسیم که بوی اسفند و نذری از حیاطش به آسمان رفته و سردر و همه جای خانه پر از پرچم است، در خانه باز است و میآیند و میروند. تابحال در روز ندیده بودم اینجا را؛ گرچه هرشب محرم اینجا آمدهایم.
زنعمو جلوتر از من وارد میشود؛ دیگ بزرگی روی چهارپایه درحال جوشیدن است و چند نفر بالای دیگ، به نوبت با ملاقه بسیار بزرگ و بلندی آن را هم میزنند و صلوات میفرستند؛ هنوز در حیاط ایستادهایم که هانیه خانم جلو میآید و بعد از احوالپرسی، راهنماییمان میکند که داخل شویم.
- تشریف بیارید تو... ختم قرآن داریم و بعد هم یه روضه مختصر.
کنار پنجره نشستهام و رحل قرآن جلویم باز است؛ هانیه خانم با دیدن کسی عذرخواهی میکند و به حیاط میرود؛ صدایش را میشنوم: آقاحامد، بچهها رو جمع کن باهم این نذریا رو ببرین پخش کنین.
صدای جوانی چشم میگوید. چقدر این صدا آشناست! برمیگردم و بیرون را نگاه میکنم، از تعجب دلم میخواهد فریاد بزنم، حامد است که مشغول جمع کردن پسربچهها و سپردن سینی نذری به آنهاست! او اینجا چکار میکند؟ هیچ جوابی برای انبوه مجهولات ذهنم پیدا نمیکنم؛ ساکت میمانم، پیراهن مشکیاش خاکی است و صورت خستهاش نشان میدهد حسابی گرم کار بوده.
ختم قرآن تمام میشود و با آمدن مداح، همه چیز از یادم میرود و دل میسپارم به زیارت آل یاسین که خانمی آن را میخواند؛ از همان اهل مجلس، بدون میکروفون میخواند و خواهش میکند درها را ببندند که صدایش بیرون نرود.
بعد از دعا، کم کم همه بلند میشوند که بروند و من هم منتظر تماس عمو هستم که بیاید دنبالمان؛ عمو زنگ میزند و میگوید متاسفانه کمی کارش طول میکشد و یک ساعت دیرتر میآید؛ این موضوع، هانیه خانم را خوشحال میکند که بیشتر کنارش میمانیم و زنعمو را شرمنده.
خانه خلوت تر شده است و هانیه خانم هم خسته از مهمانداری، با خیالی آسوده کنار ما مینشیند؛ چون میداند بقیه خرده کارها را دو دختر و دامادها و نوههایش انجام میدهند؛ زن عمو با لبخندی شرمگین، سعی میکند سر صحبت را باز کند: دخترا خوبن؟ نوهها چکار میکنن؟
هانیه خانم رضایتمندانه لبخند میزند: الحمدلله... میبینیشون که! دست بوستونن.
نگاه مهربان و حزین هانیه خانم را احساس میکنم و سرم را پایین میاندازم؛ زنعمو میگوید: خدا رحمت کنه برادر و حاج آقاتون رو... خدا خیرشون بده.
ادامه دارد...
بقلم فاطمه شکیبا
#داستان_شب
#آلاچیق
@Alachiigh
💞💞💞
✨و خدای تو،
تو را رها نمیکند!
مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ.✨
ضحی؛آیه3
💞💞💞
#مثبت_اندیشی
#انگیزشی
🍁〰🍂
@Alachiigh