☘
🖼 انتشار نامه مهم شهید طهرانی مقدم خطاب به رهبر معظم انقلاب
🍃🌹🍃
🔻 دستخطی بدون تاریخ از شهید حسن طهرانی که در آن مشخص میشود طهرانیمقدم مدتها پیش از شهادت به سراغ پروژه "موشکهای فوق سریع" رفته است.
🔹 بند آخر این دستخط حامل پیام بسیار بسیار مهمی برای دشمنان ایران است...
🔺 خارج کردن این پیام از طبقه بندی محرمانه اقتدار پشت پرده قدرت دفاعی ایران را تداعی میکند.
#روشنگری
#ثامن
#جهاد_تبیین
🍁〰🍂
@Alachiigh
🔴واقعا این از طنزهای روزگار هست!
طرف توی روز روشن داره میگه ایرانی ها حق ندارند جمعیتتون رو جوان کنند!🙄
✍️بیداری ملت
🍁〰🍂
@Alachiigh
12.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥کشاورزان معترض اصفهانی از شبکه های معاند، سودجو و خارج نشین که قصد به آشوب کشیدن اعتراضات مسالمت آمیز این قشر زحمت کش را دارند، اعلام برائت کردند.
🍁〰🍂
@Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🧕 حاج آقا قرائتی:خانمها، دوست دارید شوهرتون ۹۸ درصد شما رو دوست داشته باشه ۲ درصد خانم دیگهای رو؟!
#حجاب #زن #قرائتی
روشنگری
🍁〰🍂
@Alachiigh
آلاچیق 🏡
🌺دلارام من🌺 قسمت 12 - خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه... اصلا امسال که برادرم بینمون نیست خیلی جاش خا
🌺دلارام من🌺
قسمت 13
ذهنم قدرت تحلیلش را از دست داده، دست به دامان زنعمو میشوم.
- عکس من و بابام اینجا چکار میکنه؟ توروخدا بگید چی شده؟
هانیه خانم مینشاندم روی زمین و میگوید: آروم باش دخترم... چرا هول میکنی؟ شاید یه شباهت کوچیکه!
خودش هم میداند این حرف توجیهی بیمعناست؛ صدای یاالله گفتن عمو میآید؛ نجمه، دختر کوچکتر هانیه خانم، به عمو تعارف میکند که وارد شود، عمو و نجمه بیخبر از همه جا وارد میشوند، عمو با دیدن حال من، سر جایش خشک میشود؛ زنعمو با صدای خش داری به عمو میگوید: فهمید! بالاخره فهمید رحیم.
با این حرف، میزند زیر گریه و صدای گریه هانیه خانم هم بلند میشود، عمو متحیر و شوکه، فقط میتواند به سختی بگوید: حوراء!
هانیه خانم درآغوشم میگیرد و من بازهم سوالم را تکرار میکنم: چیو فهمیدم؟ چی شده اینجا؟
زنعمو خطاب به عمو گله میکند: چرا گذاشتی انقدر دیر بفهمه؟
هانیه خانم به نرگس نهیب میزند: برو به حامد زنگ بزن ببین کجاس؟ بگو آب دستشه بذاره زمین بیاد!
با ناباوری به قاب عکس خیره شدهام و اشک میریزم؛ دست خودم نیست، دست خودم نیست که از بعد شنیدن ماجرا، کلمهای حرف نزده و هیچ نخوردهام. مگر میشود؟
با حرفهای هانیه خانم، که حالا فهمیدهام عمه من است؛ قطعات پازل در ذهنم کنار هم چیده میشوند اما دل نگاه کردن به تصویری که ساخته خواهد شد را ندارم.
- بابات دلش نمیخواست مامانت اذیت بشه، مامانتم خب تو ناز و نعمت بزرگ شده بود، عادت به زندگی سخت نداشت؛ توافقی طلاق گرفتن، بابات با اصرار حامدو نگه داشت، مادرتم تونست با یکی از فامیلاشون که بیشتر بهش میخورد ازدواج کنه؛ بابات همیشه میگفت خیالش راحته که تو آرامش داری، برای همینم نمیخواست کسی آرامشتو بهم بزنه؛ میگفت بابای مریض به چه دردش میخوره؟ اما این آخرا... خیلی دلش برات تنگ شده بود... ازت خبر میگرفت، عکساتو میدید... حتی چندبار به سختی با ویلچر اومد از دور تماشات کرد... خیلی دلش دختر میخواست.
گریهمان شدت میگیرد؛ کاش پدر میدانست من هم این سالها چقدر دلم پدر میخواسته... کاش اجازه میداد ببینمش... قبل از اینکه برای همیشه برود.
عمو با صدای گرفته میگوید: مامانتم نمیخواست تو خبردار بشی، حتی بعد شهادت عباس، میگفت آرامشت بهم میخوره و هروقت لازم بشه بهت میگه؛ نمیذاشت فامیلای پدری دور و برت بیان، حتی به حامدم خیلی توجه نمیکرد و اجازه نداد تو رو ببینه، من همرزم عباس بودم... خیلی دلم میخواست یه کمکی بهش بکنم... ولی نشد.
انگار زندگی با دشواریهایش، محکم مرا در پنجه میفشارد؛ درخودم جمع میشوم و زانوانم را بغل میگیرم؛ صدای هق هقم خفه میشود، هانیه خانم میپرسد: پس حامد کجاست؟ الان که باید باشه، نیست!
نرگس من من میکند: جواب نمیده، خاموشه!
- یعنی چی که خاموشه؟
نجمه با ترس و تردید میگوید: مگه امروز پرواز نداشت؟
هانیه خانم با کف دست به گونهاش میکوبد: یا ابالفضل العباس!
عمو طول و عرض اتاق را میپیماید، و هانیه خانم در آشپزخانه باخود چیزی زمزمه میکند؛ دامادهای هانیه خانم هم خسته از کارهای نذری پزان گوشهای افتادهاند و از ماجرای من شگفت زدهاند. زن عمو سعی دارد از پشت تلفن ماجرا را برای مادر توضیح دهد و نرگس تلاش میکند به من که مثل مردهها شدهام، چیزی بخوراند؛ من هم گوشهای کز کردهام، بی هیچ حرکتی؛ نه حرفی، نه اشکی، نه صدایی، خیرهام به عکس پدر و در دل از هجده سال زندگیِ بدون پدر و آرزوهایم میگویم؛ این وسط تنها کسانی که بیخیالند، نوههای هانیه خانماند که خستگی ناپذیر بازی میکنند.
نجمه از آشپزخانه بیرون میآید و میگوید: ناهار آماده ست، بمونین درخدمت باشیم.
عمو انگار که چیزی نشنیده باشد، میگوید: چرا حامد بیخبر رفت؟
نجمه که متوجه حال عمو شده، با نگاهی پاسخ دادن را به همسرش واگذار میکند؛ محمد چندبار آب گلویش را فرو میدهد و صدایش را صاف میکند: والا حاج آقا خیلیام بیخبر نبود،
؛ میدونستیم باید بره، ولی این قضایا که پیش اومد، یادمون رفت، اونم بنده خدا لابد دیرش شده بود دیگه.
عمو تکیه میدهد به دیوار: منظورم اینه که چرا خداحافظی نکرد؟
محمد با درماندگی میگوید: اینو باید از خودش بپرسین! حامد همیشه همینطوره.
هانیه خانم درحالی که بشقابها را داخل سفره میگذارد، غر میزند: عین بابای خدابیامرزشه، یهو بیخبر یه کاری میکنه.
عمو از پاسخ گرفتن ناامید میشود: حالا کجا رفته؟ یعنی رفته اونجا چکار؟
محمد، دختر کوچک و شیرینش را روی پایش مینشاند و پاسخ میدهد: ما فکر کردیم شما در جریان ماموریتش هستید! رفته برای امنیت زوار، سامرا؛ گفت اگه کربلا شلوغ شد شاید کربلام بره.
هانیه خانم کنار سفره رها میشود و میزند زیر گریه: این بچه آخرش خودشو به کشتن میده.
جمله آخر محمد، بدجور تکانم میدهد و نگرانی به وجودم چنگ میاندازد..
ادامه دارد...
فاطمه شکیبا
#داستان_شب
🍁〰🍂
@Alachiigh
✅اثر شفای چای زنجبیل
نوشیدن چای زنجبیل :تقویت مغزی ،کمک به معده ناراحت ،بهبود گردش خون ،مفید برای آلزایمر ،کاهش التهاب مفصلی ،رفع دردهای قاعدگی
📝#نسخه_های_شفابخش
📚کانال حکیم خیراندیش (طب سنتی )
🍁〰🍂
@Alachiigh
⭐️باور کن...
در تقدیر هر انسانی معجزه ای از طرف خدا تعیین شده،
که قطعا در زندگی، در زمان مناسب نمایان خواهد شد.
یک شخص خاص،
یک اتفاق خاص،
منتظر اعجاز خدا در زندگیت باش،
بدون تردید⭐️
#مثبت_اندیشی
#انگیزشی
🍁〰🍂
@Alachiigh
#کلام_نور
⭐️*بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ*
⭐️صفحه ۲۵۴ مصحف شریف
✨همراه تدبر و چند نکته
⭐️هدیه به امام زمان عجل الله فرجه الشریف❤️🙏
🍁〰🍂
@Alachiigh
🌹شهید حسین حریری🌹
🌺قمر فاطمیون
✍حسین یک ایرانی ساکن خراسان رضوی بود که بنا به دلایلی از طریق لشکر فاطمیون به سوریه اعزام شد
بھ قمرِ فاطمیون شھرت داشت ؛
یکی از شروطِ عقدش این بود کھ مدافعِحرم
باقی بماند . .
کلامِ شهید :
من حاضرم مثلِ علیاکبرِ امامحسیـטּ'؏'
اربا اربا بشم ، ولی ناموسِ شیعھ حفظ بشھ !
آخرش هم این شهید در حالِ خنثی کردنِ
بمب بود کھ منفجر شد و قسمتی از بدنش
تکھ تکھ شد…🥀
⭐️سالگرد شهادت امروز ۲۲ آبان
⭐️شادی روح پاک همه شهدا فاتحه و صلوات
#به_یاد_شهدا
🍁〰🍂
@Alachiigh