5.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️✅ اورخان محمداف در باره اخلاق شگفت انگیز ورزشکار ایرانی نوشت:
▪️در ایران مکتب «پهلوانی» وجود دارد.
▪️رسم و رسوم های خیلی جالبی داره ریشه ای از این به «شاهنامه» می رسد.
▪️در عین حال امام علی(ع) را الگوی خود می دانند.
▪️حضرت علی (ع) عمرو بن عبدوود را که در جنگ خندق به صورتش آب دهان انداخت نکشت که تا کاری به خاطر نفس خود انجام ندهد.
▪️چنین مکتبی باید زنده بماند و توسعه یابد.
▪️این پیوند شگفت انگیز اخلاق و قدرت است.
#المپیک۲۰۲۴پاریس
#پهلوان_زارع
@Alachiigh
آلاچیق 🏡
#دختر_شینا #رمان #قسمت_دوم فصل اول پدرم مریض بود. می گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که
#دختر_شینا
#رمان
#قسمت_سوم
روزهایی که پدرم برای معامله به سفر می رفت، بدترین روزهای عمرم بود. آن قدر گریه می کردم و اشک می ریختم که چشم هایم مثل دو تا کاسة خون می شد. پدرم بغلم می کرد. تندتند می بوسیدم و می گفت: «اگر گریه نکنی و دختر خوبی باشی، هر چه بخواهی برایت می خرم.»
با این وعده و وعیدها، خام می شدم و به رفتن پدر رضایت می دادم. تازه آن وقت بود که سفارش هایم شروع می شد. می گفتم: «حاج آقا! عروسک می خواهم؛ از آن عروسک هایی که مو های بلند دارند با چشم های آبی. از آن هایی که چشم هایشان باز و بسته می شود. النگو هم می خواهم. برایم دمپایی انگشتی هم بخر. از آن صندل های پاشنه چوبی که وقتی راه می روی تق تق صدا می کنند. بشقاب و قابلمة اسباب بازی هم می خواهم.»
پدر مرا می بوسید و می گفت: «می خرم. می خرم. فقط تو دختر خوبی باش، گریه نکن. برای حاج آقایت بخند. حاج آقا همه چیز برایت می خرد.» من گریه نمی کردم؛ اما برای پدر هم نمی خندیدم. از اینکه مجبور بودم او را دو سه روز نبینم، ناراحت بودم. از تنهایی بدم می آمد.
دوست داشتم پدرم روز و شب پیشم باشد. همة اهل روستا هم از علاقة من به پدرم باخبر بودند. گاهی که با مادرم به سر چشمه می رفتیم تا آب بیاوریم یا مادرم لباس ها را بشوید، زن ها سربه سرم می گذاشتند و می گفتند: «قدم! تو به کی شوهر می کنی؟!»
می گفتم: «به حاج آقایم.»
می گفتند: «حاج آقا که پدرت است! »
می گفتم: «نه، حاج آقا شوهرم است. هر چه بخواهم، برایم می خرد.»
بچه بودم و معنی این حرف ها را نمی فهمیدم. زن ها می خندیدند و درِ گوشی چیزهایی به هم می گفتند و به لباس های داخل تشت چنگ می زدند.
تا پدرم برود و برگردد، روزها برایم یک سال طول می کشید. مادرم از صبح تا شب کار داشت. از بی کاری حوصله ام سر می رفت. بهانه می گرفتم و می گفتم: «به من کار بده، خسته شدم.» مادرم همان طور که به کارهایش می رسید، می گفت: «تو بخور و بخواب. به وقتش آن قدر کار کنی که خسته شوی. حاج آقا سپرده، نگذارم دست به سیاه و سفید بزنی.»
دلم نمی خواست بخورم و بخوابم؛ اما انگار کار دیگری نداشتم. خواهرهایم به صدا درآمده بودند. می گفتند: «مامان! چقدر قدم را عزیز و گرامی کرده ای. چقدر پیِ دل او بالا می روی. چرا ما که بچه بودیم، با ما این طور رفتار نمی کردید؟!»
با تمام توجه ای که پدر و مادرم به من داشتند، نتوانستم آن ها را راضی کنم تا به مدرسه بروم. پدرم می گفت: «مدرسه به درد دخترها نمی خورد.»
🔹معلم مدرسه مرد جوانی بود. کلاس ها هم مختلط بودند. مادرم می گفت: «همین مانده که بروی مدرسه، کنار پسرها بنشینی و مرد نامحرم به تو درس بده.
اما من عاشق مدرسه بودم. می دانستم پدرم طاقت گریة مرا ندارد. به همین خاطر، صبح تا شب گریه می کردم و به التماس می گفتم: «حاج آقا! تو را به خدا بگذار بروم مدرسه.»
پدرم طاقت دیدن گریة مرا نداشت، می گفت: «باشد. تو گریه نکن، من فردا می فرستم با مادرت به مدرسه بروی.» من هم همیشه فکر می کردم پدرم راست می گوید، مدرسه آخرش هم آرزو به دلم ماند و به مدرسه نرفتم.
نه ساله شده بودم. مادرم نماز خواندن را یادم داد. ماه رمضان آن سال روزه گرفتم، روزهای اول برایم خیلی سخت بود، اما روزه گرفتن را دوست داشتم. با چه ذوق و شوقی سحرها بیدار می شدم، سحری می خوردم و روزه می گرفتم.
بعد از ماه رمضان، پدرم دستم را گرفت و مرا برد به مغازة پسرعمویش که بقالی داشت. بعد از سلام و احوال پرسی گفت: «آمده ام برای دخترم جایزه بخرم. آخر، قدم امسال نه ساله شده و تمام روزه هایش را گرفته.»
پسرعموی پدرم یک چادر سفید که گل های ریز و قشنگ صورتی داشت از لابه لای پارچه های ته مغازه بیرون آورد و داد به پدرم. پدرم چادر را باز کرد و آن را روی سرم انداخت. چادر درست اندازه ام بود. انگار آن را برای من دوخته بودند. از خوشحالی می خواستم پرواز کنم. پدرم خندید و گفت: «قدم جان! از امروز باید جلوی نامحرم چادر سرت کنی، باشد باباجان.»
آن روز وقتی به خانه رفتم، معنی محرم و نامحرم را از مادرم پرسیدم. همین که کسی به خانه مان می آمد، می دویدم و از مادرم می پرسیدم: «این آقا محرم است یا نامحرم؟!»
بعضی وقت ها مادرم از دستم کلافه می شد.
به خاطر همین، هر مردی به خانه مان می آمد، می دویدم و چادرم را سر می کردم. دیگر محرم و نامحرم برایم معنی نداشت. حتی جلوی برادرهایم هم چادر سر می کردم. (پایان فصل اول)
#ادامه_دارد
#رمان_مذهبی
@Alachiigh
آلاچیق 🏡
#دختر_شینا #رمان #قسمت_سوم روزهایی که پدرم برای معامله به سفر می رفت، بدترین روزهای عمرم بود. آن قد
#دختر_شینا
#رمان
#قسمت_چهارم
🔹فصل دوم
خانة عمویم دیوار به دیوار خانة ما بود. هر روز چند ساعتی به خانة آن ها می رفتم. گاهی وقت ها مادرم هم می آمد.
آن روز من به تنهایی به خانة آن ها رفته بودم، سر ظهر بود و داشتم از پله های بلند و زیادی که از ایوان شروع می شد و به حیاط ختم می شد، پایین می آمدم که یک دفعه پسر جوانی روبه رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظة کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می شنیدم که داشت از سینه ام بیرون می زد. آن قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آنجا هم یک نفس تا حیاط خانة خودمان دویدم. زن برادرم، خدیجه، داشت از چاه آب می کشید. من را که دید، دلو آب از دستش رها شد و به ته چاه افتاد. ترسیده بود، گفت: «قدم! چی شده. چرا رنگت پریده؟!»
کمی ایستادم تا نفسم آرام شد. با او خیلی راحت و خودمانی بودم. او از همة زن برادرهایم به من نزدیک تر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم. خندید و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده. پسرندیده!»
پسر دیده بودم. مگر می شود توی روستا زندگی کنی، با پسرها هم بازی شوی، آن وقت نتوانی دو سه کلمه با آن ها حرف بزنی! هر چند از هیچ پسر و هیچ مردی جز پدرم خوشم نمی آمد.
از نظر من، پدرم بهترین مرد دنیا بود. آن قدر او را دوست داشتم که در همان سن و سال تنها آرزویم این بود که زودتر از پدرم بمیرم. گاهی که کسی در روستا فوت می کرد و ما در مراسم ختمش شرکت می کردیم، همین که به ذهنم می رسید ممکن است روزی پدرم را از دست بدهم، می زدم زیر گریه. آن قدر گریه می کردم که از حال می رفتم. همه فکر می کردند من برای مردة آن ها گریه می کنم.
پدرم هم نسبت به من همین احساس را داشت. با اینکه چهارده سالم بود، گاهی مرا بغل می کرد و موهایم را می بوسید.
آن شب از لابه لای حرف های مادرم فهمیدم آن پسر، نوة عموی پدرم بوده و اسمش هم صمد است.
آن شب از لابه لای حرف های مادرم فهمیدم آن پسر، نوة عموی پدرم بوده و اسمش هم صمد است.
از فردای آن روز، آمد و رفت های مشکوک به خانة ما شروع شد. اول عموی پدرم آمد و با پدرم صحبت کرد. بعد نوبت زن عموی پدرم شد. صبح، بعد از اینکه کارهایش را انجام می داد، می آمد و می نشست توی حیاط خانة ما و تا ظهر با مادرم حرف می زد.
بعد از آن، مادر صمد پیدایش شد و چند روز بعد هم پدرش از راه رسید. پدرم راضی نبود. می گفت: «قدم هنوز بچه است. وقت ازدواجش نیست.»
خواهرهایم غر می زدند و می گفتند: «ما از قدم کوچک تر بودیم ازدواج کردیم، چرا او را شوهر نمی دهید؟!» پدرم بهانه می آورد: «دوره و زمانه عوض شده.»
از اینکه می دیدم پدرم این قدر مرا دوست دارد خوشحال بودم. می دانستم به خاطر علاقه ای که به من دارد راضی نمی شود به این زودی مرا از خودش جدا کند؛ اما مگر فامیل ها کوتاه می آمدند. پیغام می فرستادند، دوست و آشنا را واسطه می کردند تا رضایت پدرم را جلب کنند.
یک سال از آن ماجرا گذشته بود و من دیگر مطمئن شده بودم پدرم حالا حالاها مرا شوهر نمی دهد؛ اما یک شب چند نفر از مردهای فامیل بی خبر به خانه مان آمدند. عموی پدرم هم با آن ها بود. کمی بعد، پدرم در اتاق را بست. مردها ساعت ها توی اتاق نشستند و با هم حرف زدند. من توی حیاط، زیر یکی از درخت های سیب، نشسته بودم. حیاط تاریک بود و کسی مرا نمی دید؛ اما من به خوبی اتاقی را که مردها در آن نشسته بودند، می دیدم. کمی بعد، عموی پدرم کاغذی از جیبش درآورد و روی آن چیزی نوشت. شستم خبردار شد، با خودم گفتم: «قدم! بالاخره از حاج آقا جدایت کردند.» (پایان فصل دوم)
#ادامه_دارد
#رمان_مذهبی
@Alachiigh
🔴 گوشت تازه صورتی است نه قرمز کم رنگ یا حتی قهوه ای ...
رگه های چربی هم باید براق و روشن باشند. یک گوشت تازه و خوب هم به حالت اولیه برمیگردد و به دست ها نمی چسبد.
#پروتئین
#سلامت
#سلامت_بمانید
@Alachiigh
12.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴🖤🖤
یه جا واسم کنار گذاشتی مگه
میمیرما باشه جوابت اگه نه
میگن هوا گرمه یه امسال نرو
خودت اذیت نکنی که بهتره!
#جاماندگان💔
#علی_رضایی🎙
#محرم۱۴۰۳
#هیئت_مجازی
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
@Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹شهید_حاج_محمدابراهیم_همت🌹
همسر شهید :
يک روز خيلی ناگهانی به ابراهيم گفتم: «به خاطر اين چشم ها هم که شده بالاخره يک روز شهيد می شی»چشم هايش درخشيد و پرسيد: «چرا؟» يک دفعه از حرفی که زده بودم پشيمان شدم. خواستم بگويم «ولش کن!» می خواستم بحث را عوض کنم اما نمی شد. چيزی قلمبه شده بود و راه گلويم را بسته بود.آهی کشيدم و گفتم: «چون خدا به اين چشم ها هم جمال داده هم کمال! چون اين چشم ها در راه خدا بيداری زياد کشيده و اشک های زيادی ريخته.
آخرش هم تو عملیات خیبر از بالای دهانش و لبهاش سرش رفت چشمارو خدا با قابش برداشت و برد
⭐️شادی روح پاک همه شهدا صلوات
#به_یاد_شهدا
@Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
👆⭕️دفن پروفسور زن فرانسوی در مسیر #اربعین
هنگامی که به عَمود ۱۷۲ مسیر نجف به کربلا رسیدید، ما را از دعای خیر فراموش نکنید.
#اربعین
#مسیر_پیاده_روی
#دانشمند_زن_فرانسوی
@Alachiigh
7.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌👆🔺دانشمندان آمریکایی دریافتند که
➖سینه زدن جمعی و گروهی،
استرس و اضطراب را از بین میبرد و
درکنسرت جاز،سینه زنی راه انداختند!
🔹حالا ما شیعیان
اگر سینه بزنیم میشیم عقب مونده،
ولی اروپاییها سینه بزنن میشن متمدن!
#تشیع
#سینه_زنی
@Alachiigh
⭕️ پاداشی که تمام دنیا را شوکه کرد!!!😳
🔰 طبق اعلام وزارت ورزش #دولت_سیزدهم و کمیته ی المپیک ایران پاداش قهرمان المپیک ۷ برابر نسبت به ۲۰۲۰ افزایش یافت.
🥇و ایران در صدر جدول جایزه دادن به مدال آوران المپیکی قرار گرفت.
💰مجموع پاداش برای طلاییها به 18 میلیارد، برای نقرهایها به 8 میلیارد و برنزیها به 4 میلیارد تومان میرسد.
❌چند روز پیش هم خبر اومد که سولفرد کوآنداکشتی گیر #سوئدی مدال طلای المپیک پاریسش رو به دلیل بی پولی برای فروش گذاشته .
🐮🌿البته بازم چیزی از ارزش اونایی که آرزو می کردن گاوی يا گوسفندی در سوئد باشند کم نمی کنه چون اینا فقط علف می خوان که اونجا هم فراوونه...😁😏
#سید_شهیدان_خدمت
#المپیک۲۰۲۴پاریس
#پاداش_مدال_آوران
@Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️👆رضا علیپور، ملیپوش سنگنوردی:
سال ۲۰۱۴ از امارات و آمریکا پیشنهاد دادند ولی من بخاطر مردمم و شهیدانی که برای کشور خون دادند ماندم 👏
علیپور با #امکانات کم چندین بار قهرمان جهان شد و با اختلاف صدم ثانیه از مدال المپیک جاموند. تو المپیک احترام ویژهای براش قائل بودن. ان شاء الله به این ورزشکاران که کم هم نیستن، بیشتر توجه بشه
#المپیک۲۰۲۴
#سنگ_نوردی
#رضاعلیپور
@Alachiigh