eitaa logo
آلاچیق 🏡
1.2هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.8هزار ویدیو
59 فایل
فعالیتهای کانال، به نیت مهدیِ فاطمه عجل الله تعالی فرجه ادمین تبادل، انتقاد-پیشنهاد-مسابقه : @nilofarane56 پ زینب کبری سلام الله علیها کپی مطالب با ذکر صلوات 🙏
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔝امام خمینی ره: ▪️ما سر اسلام دعوا داریم، ▪️یک کسی که پنجاه سال مغزش را آنها تربیت کرده اند، این هرچه هم که ضربه از غرب به این مملکتش میخورد، به این کشورش میخورد... باز هم از آنها تعریف میکند! ▪️و ما خودمان میخواهیم خودمان را اداره کنیم، ▪️باید تصفیه بشود از این مغزهای پوسیده ای که عاشق آمریکا هستند و عاشق غرب هستند... باید تصفیه بشود از این موجودات. 🔻این کلیپ رو برسونید به دست جناب ! @Alachiigh
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق #قسمت‌۶۲ـ۶۴ دارم به این فکر میکنم که این شهر آزاد شده مردم برمیگردن بارون م
-۶۷ چندروز بعدش خبر شهادتش بهمون رسید بعضیا لیاقتشون فراتر از چیزیه که ما فکر می‌کنیم از یه شهید کرمانی بگم بهتون که میخواست بره جبهه مامانش نمیذاشت بره می‌گفت تو جگر گوشمی تو عزیز دردونمی چطوری ازت بگذرم به مامانش می‌گفت الان نیازه که من برم با مامانش خیلی حرف زد گفت اصلا بیا باهم بریم مامانش هم بقچه ش رو سریع بست اومد وایستاد تو حیاط گفت من حاضرم بریم گفت: مامان گرفتی مارو مسخرم کردی؟! الان زنگ میزنم یه هواپیما خصوصی بیاد باهم بریم مامانش ناراحت شد گفت خب چیکار کنم پیرزن بود دیگه:) گفت برو بچه ولی اونجا بهت میرسن غذا گیرت میاد؟! حواسشون بهت هست؟! گفت مامان ما یه فرمانده داریم که خیلی هوامون رو داره لقمه از دهن خودش در میاره می‌ذاره تو دهن ما راضی شد بالاخره پیرزن گفت برو. بعد چند وقت همون شماره ای که قرار بود بچش بهش زنگ بزنه و خبر خودش رو بهش بده روی تلفن نقش بست گوشی رو با ذوق و شوق برداشت گفت سلام مامان خودتی؟! صدای یه آقایی اومد صداش خیلی آشنا بود.اصلا به دل می‌نشست فرمانده گفت : چرا دعا کنید دعای مادر شهیدا خیلی میگیره:) پیرزن بنده خدا بغض کرد گفت شما که گفتین سالمه:) گفت: شرمندم حاج خانوم دعای مادر شهیدا زود میگیره:) اونشب براش دعا کردم گفتم خدایا هرچی این فرمانده میخواد بهش بده بچم گفته بود فرماندمون خیلی مهربونه ها باورم نمیشد چند ساعت ت بعدش که داشتم تلویزیون نگاه میکردم نشون داد که سردار سلیمانی رو ترور کردن:) گفتم خدایا به همین زودی دعای مادر شهیدا گرفت؟! فرمانده اون پسر سردار بوده سرداری که بهش میگیم سردار دلهامون یه سرباز بود توی جبهه بچش تازه به دنیا اومده بود خانومش زنگ میزنه میگه که آقا بچت به دنیا اومده ماموریت رو کنسل کن  بیا برای بچت پریناز گناهو تو چی میبینی؟! اونوقت ما هر گناهی هم که باشه انجام میدیم بعدش میگیم که این که گناه نیست. مهم اینه دل پاک باشه. اینا فقط چند تا از خاطرات بود که برات تعریف کردم دل پاک بودن هم حدی داره رفیق با خودت چند چندی چرا همه چیزو انکار می‌کنی. وای به حال کسایی که گناهو کوچک میشمارن:) آدم اگه بخواد به یه جایی برسه اگه بخواد یه تلنگری بهش زده بشه اگه بخواد با خدا آشنا بشه بهترین دستاویزش همین جوونایی هستن که بی چشم‌داشت رفتن بدون ادعا رفتن:) یه دونه شهید برای من پیدا کن که ادعا داشته باشه تو دین تو معرفت تو علم با اینکه خیلی بزرگ بودن:) به قول گفتنی ره صدساله رو یه شبه رفتن:) میبینی شهدا چطوری بودن و چطوری شدن شهدا؟! اونا خونشون از ما رنگین تر نبود یه تفاوت باهامون داشتن  عشق واقعی رو تجربه کردن عاشق واقعی شدن حالا اگر که میگی شهدا بخاطر پول رفتن جواب معامله منو ندادی حاضری همه چی بهت بدن و جون عزیزترینت رو بگیرن ؟! نمی‌خوام با احساساتت بازی کنم ها... ولی همه اینا واقعیته... یعنی اون پولها می ارزه که این بچه ها از این  سن در حسرت پدر و آغوش پدر بزرگ بشن؟! یا اینکه بچه دسته گلت رو علی اکبر بدی و بعد علی اصغر تحویل بگیری:) خیلی چیزا رو نمیشه با پول بدست آورد یا برگردون مثل داغ عزیزان داغ عزیز رو با پول میشه خنک کرد؟! آغوش پدر رو میشه با پول برگردوند؟! نمیشه:) نمیشه به والله نمیشه همسر شهید می‌گفت می‌دیدم علی چند باری هی یکم راه می‌ره صدا میزنه بابا میوفته باز بلند میشه باز یکم می‌ره صدا میزنه باز میوفته بردش دکتر که این بچه چشه چرا اینجوری میشه شهید حججی می‌ره به خواب همسرش میگه این چه چیزیش نیست فقط منو میبینه میخواد بیاد بغلم نمیشه و نمیتونه و هی میوفته نگین به خاطر پول رفتن بخاطر همین امنیتی که الان داریم و با خیال تخت میگیریم می‌خوابیم بدون ترسیدن از اینکه بمبی رو سرمون بیوفته یا خونمون آوار بشه یا بریزن تو خونمون با تیر و کلاش و تفنگ تیربارمون کنن رفتن که به وقت شام تبدیل نشه به وقت تهران و به وقت ایران چقدر این بچه باید حرف بشنوه حسرت بخوره بخاطر اینکه مامان امروز بچه ها همشون با باباهاشون اومدن مدرسه بابا کجاست؟! بچه دو ساله از شهید شدن باباش چی میدونه؟! چقدر دیدتش؟! چقدر اغوششو حس کرده؟! چقدر باید باباهای بچه های دیگه رو ببینه که بغلشون میکنن نوازششون میکنن براشون عروسک و اسباب بازی میخرن بخاطر این رفتن که همون حرومیایی که دارن فلسطین رو تصرف کردن و غزه رو تیربارون میکنن نیان تو کشور و کشور رو به خاک و خون بکشن رفتن تا امثال اونایی که راست راست شالشونو در میارن با هر سر و وضعی روی خون این شهدا پا میذارن امنیت داشته باشن همین که تو به این راحتی این کارو انجام میدی یعنی آزادی داری امنیت داری. نگین به خاطر پول رفتن:) حرفم تموم یکم به خودمون بیایم خیلیییییی مدیونشونیم جونمونو زندگیمون راحتیمون رو آرامش و امنیت مون رو . 👇👇👇
آلاچیق 🏡
#قسمت‌۶۵-۶۷ چندروز بعدش خبر شهادتش بهمون رسید بعضیا لیاقتشون فراتر از چیزیه که ما فکر می‌کنیم از ی
کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق -۷۰ جگر خانواده هاشون رو با این حرفا آتیش نزنیم:) نفس در حالی که آب دماغش را بالا میکشید گفت : پریناز این شهیدا به خاطر پول نرفتن بعد هق زد بخدا به خا طر پول نرفتن پریناز هم در حالی که صورتش از اشک خیس بود نفس را در آغوش کشید و گفت : ببخش نفس جان نمی‌خواستم خاطرتو مکدر کنم آره راست میگی اونا خیییلی خوبن خاک تو سر من که همچین فکر غلطی داشتم. بعد رو به مزار شهدا گفت : ببخشید از همتون معذرت می‌خوام تو رو خدا کمکم کنید . نفس لبخندی زد و گفت: اونا خیلی مردن حتما کمکت میکنم پریناز اینا خییییلی آقان تو میدونی که محمد حسین هم می‌ره سوریه به خداوندی خدا آنقدر نذر و نیاز میکنم که سالم برگرده اونا هم مثل منو محمد حسین عاشق همسراشونن ولی به خاطر یچیز با ارزش از این عشق گذشتن. پریناز:نفس تو خواهریو در حقم تموم کردی حالا فهمیدم بهترین و کامل ترین دین ، دین اسلامه و من افتخار میکنم که مسلمونم و در نهایت محمد مهدی که از نفس درباره ی پریناز میپرسید و دل عاشق شده اش و رفتن به خواستگاری پریناز و الان چند ماهی میشه که محمد مهدی و پریناز عقد کردن.. ضربه ی آرامی که به بازوی نفس خورد او را از افکار گذشته اش بیرون آورد محمد حسین: بانو کجایی سه ساعتها دارم صدات میکنم نفس قیافه اش را مظلوم کرد و سرش را پایین انداخت و گفت به فکر پریشب بودم (پریشب: نفس ساعاتی که محمد حسین در دانشگاه بود در خانه بیکار بود تصمیم گرفت چند کتاب مذهبی بخواند به سمت کتابخانه رفت و بعد از سرچ در گوگل تصمیم گرفت کتاب های دختر شینا ، یادت باشد ، بدون تو هرگز و ... را بخرد . آنها را به خانه آورد و ساعت ها مشغول خواندن کتاب یادت باشد بود آنقدری مجذوب این کتاب شده بود که بدون آنکه متوجه آمدن محمد حسین بشود خواندن را ادامه میداد وقتی به خبر شهادت شهید حمید سیاهلاکی و حال خراب همسرش رسید گریه اش شروع شد و با خود گفت همسران شهدا چه ها که نمی‌کنند برای ما؟چه از خودگذشتگی هایی که نمی‌کنند برای ما و ما متوجه نیستیم همانگونه که اشک هایش را با آستینش پاک میکرد کتاب با شدت از دستش کشیده شد سرش را بالا آورد و محمد حسین را دید و ایستاد . محمد حسین عصبی گفت: نفس من بهت نگفتم همچین کاری نکن نگفتم از این کتاب نخون دیدی من نیستم شروع کردی به خوندن اینا؟ نفس دوباره اشکش را شروع کرد دلش نمی‌خواست حتی یک لحظه هم خودش را به جای همسر این شهید بگذارد . محمد حسین روی کاناپه نشست و سر نفس را روی پایش گذاشت و گفت : بخواب نفسم بخواب من جایی نمیرم تو هم دیگه حق نداری از این کتابا بخونی کتاب هارو برداشت و قایم کرد و گفت که دیگر نفس حق خواندن این کتاب ها را ندارد.) محمد حسین کلافه گفت : نفس چرا میخوای منو عذاب بدی؟ نفس : محمد حسین بخدا قول میدم گریه نکنم قول میدم من فقط می‌خوام اونا رو بخونم محمد حسین گردنش را خاراند وگفت .... @Alachiigh
🔴 دو برابر کردن آب لیمو ترش با روشی جالب ... لیمو را پیش از آبگیری مدت ۱۵ دقیقه درون آب داغ بیندازید،آب آن تقریبا دو برابر خواهد شد. @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹شهید_سیدابوالحسن_هاشمی🌹 🌿شهیدی که سرش درد می‌کرد!! ⚘شبی خواب دیدم که پیکر مطهر شهید در تابوت است و تابوت نیز در مسجد روستایمان گذاشته شده است. آن شهید در تابوت با من سخن گفت و خواست که ‏هنگام حرکت تابوت خیلی جسدش را به اطراف حمل نکنیم. علت را پرسیدم؛ او گفت: «سرم درد می‌کند و با حرکت تابوت دردش بیشتر می‌شود.» ⚘....پس از شهادت او به یاد خوابم افتادم و وقتی جسد را مشاهده کردم، دیدم دقیقاً گلوله به سر او اصابت کرده بود. شهید هاشمی اولین شهید روستای طلحه می‌باشد ‏و به همین مناسبت گلزار شهدای طلحه نیز به نام «بهشت هاشمی» نام‌گذاری شده است. ✍🏻به روایت برادر ⭐️شادی روح پاک همه شهدا صلوات @Alachiigh
🚨یــــک منـــــبـع آگــــاه: 🔻موشک قاره پیمای از پایگاه فضایی شاهرود باموفقیت پرتاب شد. 🔚 پایــان صهیـــون بــا مــاست @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴معاون وزیر بهداشت: با این روند پیش‌ برویم ۱۰۰ سال دیگر کشوری به نام ایران وجود نخواهد داشت ❌تنها کشوری در دنیا هستیم که ظرف ۱۰ سال از ۶ فرزندی به کمتر از ۳ فرزندی رسیده‌ایم.❌ @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️👆⭕️ سخنرانی در مورد صحبت‌های بی سابقه مقام معظم رهبری در مورد جانشینی بعد از خودش در جمع اعضای پروردگارا قسمت می‌دهیم به آبروی امیرالمومنین(صلوات الله علیه) از عمر ما بکاه و به عمر رهبری معظم و معزز انقلاب اسلامی نائب الامام(ع) حضرت آیت الله امام خامنه ای بیفزا 🤲🤲🤲 سلامتی وجود نازنین امام المسلمین امام خامنه ای عزیز ۱۴ صلوات هدیه بفرمایید اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم @Alachiigh
⭕️عمداً در دولت روحانی نه ساخته اند نه دو قورت و نیمشان هم باقی است و مردم را تنبیه می کنند.... @Alachiigh
آلاچیق 🏡
کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق #قسمت‌۶۸-۷۰ جگر خانواده هاشون رو با این حرفا آتیش نزنیم:) نفس در حالی که آب د
راستش منم کمی از اونا رو همون شب خوندم تو هم وقتی حق داری بخونیشون که من کنارت باشم بعد دستش را به نشان قول جلوی نفس آورد و گفت قول میدی؟ نفس سریع دستش را درون دست او قرار داد .محمد حسین خندید و گفت : میگم نفس اگه میدونستم گرفتن اون کتابا آنقدر اذیتت می‌کنه به عنوان تنبیهت ازش استفاده میکردم نفس مشت محکمی روانه ی بازویش کرد و گفت :بدجنس محمد حسین: آخخخ آیییی دستممم نفس: حقته آدم زورگووو محمد حسین: نفس کاری نکن تو امتحان های دانشگاه به خاطر این کارات ازت نمره کم کنما نفس: باشه پس منم ظرفا رو میدم به تو بشوری محمدحسین: بعد به من میگی بدجنس نفس :خودت خواستی استاددد به خانه رسیدند. زینب خانوم در را باز کرد و نفس در آغوشش افتاد . نفس:سلام زینب جووونم خوبی دورت بگردم؟زینب جون دیدی هیکلم چطور شده این محمد حسین هیچی درست نمیکنه من بخورم! همه خندیدند که زهرا خانوم گفت : وا دخترم تو باید غذا درست کنی نه محمدحسین بیچاره محمدحسین خودش را در آغوش حاج محسن انداخت و گفت : خدایا شکرت بابت این مادر زن تازه مامان زهرا این نفس خانوم تمام بدنمو سیاه و کبود کرده خیلی دست به زن داره ها بعد هم همگی باهم احوال پرسی کردند و در پذیرایی نشستند نفس در کنار پریناز محمد حسین در کنار محمد مهدی و حاج محسن و زهرا خانوم در کنار زینب خانوم محمد حسین بحث را باز کرد:میگم آقاجون من یه ماموریت سه روزه دارم پریناز: حق با شماست ولی این کار نفس دل و جرات میخواد نفس گردن من حق داره نمی‌خوام تنها زندگی کنه آقا نمی‌خوام خودش تک و تنها سختیارو تحمل کنه نفس مثل خواهر مه نمی‌خوام با دست خودش خودشو بدبخت کنه و سپس اتاق را ترک کرد و به سمت نفس رفت . محمد حسین: نفسم بغض نکن اگه میخوای گریه کنی بکن تو خودت نگه ندار. نفس هق هق کنان گفت : ببین چه خوش خیال شدم ز تو جدا نمی شوم غزل چه کرده با دلم ز تو رها نمی شوم در این سرای بی کسی به درد ما نمی رسی؟ پناه آخرم تویی بی تو ترا نمی شوم خدا خدا خدا کنم چه عصر پر ملامتی مرا ز خود جدا کنی همی نوا نمی شوم‌ محمد حسین نفسش را در آغوشش کشید و گفت: که جہان رنج بزرگی‌ست! نگارا تو بخند ،، عزیز دلم مگه ما با هم صحبت نکردیم؟ گویا حرف های پریناز همچون نمک بود که روی زخم پاشیده میشد برای نفسی که فردا نفسش میرود ولی نفس اطمینان داشت به آن خانوم سبز پوش همان که محمد حسین را به او داد او هیچگاه دروغ نمی‌گوید خیال نفس از این بابت راحت بود اشک هایش را پاک کرد و گفت : چرا صحبت کردیم ببخشید که اینطور شد محمد حسین بوسه ای بر سر نفس زد و گفت : نفس من تو رو از حضرت زینب دارم نمیدونی وقتی تو دانشگاه میدیدمت چه حالی میشدم نذر کردم اگه بهت رسیدم برم سوریه . -نذر‌کردم‌کہ‌اگر‌سهمِ‌من‌از‌عشق‌شدۍ. دو‌سه‌رکعت‌‌غزل‌شاد‌بخوانم‌،‌ هر‌ روز وقتش نبود نفس اعتراف کند به اینکه این علاقه دو طرفس؟وقتش نبود نفس لب بزند دوستت دارم؟چرا وقتش بود چرا که چه بسا علاقه ی طرف نفس بیشتر باشد. نفس : محمدحسین؟ محمدحسین لبخندی زد و گفت: چه جون هایی که به لب نرسید تا اینطوری صدام کنی جانم جانانم؟ نفس: م ..من خییییلی دوستت دارم زهرا خانوم: خدا نکنه پسرم سفره را که جمع کردند زینب خانوم شروع به جمع سفره کرد که نفس گفت : نه عزیزم بزار منو پریناز جمع می‌کنیم زمان خوبی نبود برای تنبیه محمد حسین ساعت تقریبا 5 غروب بود. محمد حسین: نفس جان بلند شو بریم نفس: چشم محمد حسین: چشمت سلامت محمد مهدی: پریناز یاد بگیرررر چقد نفس حرف گوش کنه سریع میگه چشم محمد حسین خندید و گفت:داداش نمیدونی من چه خدمات شایانی بهش میکنم که اینطور رفتار کنه نفس و پریناز :ایششش و همه خندیدند. راهی ماشین شدند. محمد حسین: دلبرم باشی جهانم را فدایت میکنم نفس: با نگاهی از تو جانم را فدایت میکنم محمد حسین: بیخیال زهره و کیوان و کل کهکشان نفس: ماه من شو آسمانم را فدایت میکنم میگم محمد حسین کی بر میگردی؟ محمد حسین:3 روز دیگه نفس دارم بهت میگم که بعداً نگی نگفتم تو این سه روز بلایی سر خودت نمیاری ،غذاتو میخوری،درساتو میخونی و .. وخیلی مهم سمت اون چند کتاب نمیری. نفس:محمد حسین مگه من بچم؟ بعد ادای محمد حسین را درآورد و گفت: غذاتو بخور،مقشاتو بنویس ایش محمد حسین خندید و گفت : قوربونت برم نه شما تاج سری ولی چیکارکنم دل نگرونت میشم نفس: خب پس زود برگرد محمد حسین:چشم به در خانه رسیدند عمه ها و خاله ها و عمو ها و دایی های محمد حسین همگی بودند. شیدا خانم در را باز کرد و نفس را در آغوش کشید. 👇👇👇