eitaa logo
آلاچیق 🏡
1.2هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.8هزار ویدیو
59 فایل
فعالیتهای کانال، به نیت مهدیِ فاطمه عجل الله تعالی فرجه ادمین تبادل، انتقاد-پیشنهاد-مسابقه : @nilofarane56 پ زینب کبری سلام الله علیها کپی مطالب با ذکر صلوات 🙏
مشاهده در ایتا
دانلود
7.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تف به روی بی‌غیرتها! حرف حق جواب ندارد، گرچه علیزاده ِ لندن نشین بگوید که گاهی نقدهایی هم به او واردِ.. علیزاده با اینکه مخالف جدی گشت ارشاد و حجاب اجباری است ولی در فتنه اخیر حرف دل خیلی ها را زد... 🔴 اینکه برخی در اوج فتنه سکوت و برخی حمایت کردند را شاید درک کنم و بگویم این جماعت همیشه اینگونه بودند ولی اینکه بعد اتمام حجت رهبری برای خواص ، هنوز یک عده محکوم نکردند (موضع خودرا مشخص نکردند)قابل تحمل نیست. ... شیخ فرهاد فتحی ✅عالی پیشنهاد ویژه 🎋〰🍂 @Alachiigh
بنازم به این توییت😊 ایول الله داره 🎋〰🍂 @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
👆عکسها باز شوند 👆❌ 🔴بالاخره باید یه چیزی گیر سلبریتی‌ها بیاد 🔴سلبریتی ها در حاشیه امن همچنان در آتش فتنه می دمند ❌❌با وجود انتشار تصاویر دوربین‌های مداربسته و رد ارتباط قتل نیکا شاکرمی به اغتشاشات اخیر، سلبریتی‌های گرین کارتی با این کلیدواژه پروژه‌ی جدیدی را آغاز کرده‌اند! 🔴واقعا زبان ، از بیان اییینهمه وقاحت قاصره 🎋〰🍂 @Alachiigh
🎥 🔴❌کلیپ اول : صحبتهای کامل مادر که در ویدئویی در اختیار رادیو فردا گذاشت ➕ این صحبتها و ادعا هایی که‌ مادر نیکا داشت دارای تناقضات زیادی هست که در پستها بعدی 👇حتما متوجه خواهید شد 🎥🔴❌ کلیپ دوم : چند سوال از تناقضات مادر مرحومه ( والااا بخدا ...🧐😕 ) ✅بزرگواران لطفا هر دو کلیپ رو باهم منتشر کنید ،در تمام گروه هاتون 👌👌 🎋〰🍂 @Alachiigh
آلاچیق 🏡
🔵🔵 توجه 📣 🔵🔵 توجه 📣 😊الوعده وفا از امشب رمان زیبای #علمدار_عشق 💐👇👇👇
⚜علمــدارعشــق قسمت هنوز حرفم تموم نشده بود که نرجس گفت : _مسخره لوس زهه مون ترکید این چه وضع خالی کردن هیجانه گفتم صدهزار شده رتبه ات مثل آدم بلد نیستی هیجانت خالی کنی الان امیرحسین بیدارکردی بااین جیغت منم متحیر خوب چیکار کنم چرا دعوام میکنی نرجس : مامان : نرجس دخترمو دعوا نکن بچه ام نرجس : مامان خانم این همش ۵ دقیقه ازمن کوچکترها مامان: باشه عزیزم تو دیگه متاهلی نباید لوس بشی بعد هم تو لوس بشی همسرت نازت میکشه اما تا نرگس مجرده من باید نازشو بخرم منم باحالت لوس دویدم سمت مامان از گردنش آویزان شدم و لپهاشو دوتا بوس گنده کردم همزمان بااین بحثا صدای دراومد من رفتم در باز کردم زن داداشم رقیه سادات بود رقیه سادات دخترعموم هست و زن داداش کوچکم سیدمجتبی است و حدود دوسال و نیمه ازدواج کردن یه دوقلوی خیلی خوشگلم دارن سیدامیرحسن - سیدامیرحسین منو نرجس دویدیم سمتش _سلام زن داداش رقیه سادات: سلام دخترا من امیرحسن بغل کردم نرجس امیرحسین رو من: جیگر عمه.. نفس عمه.. آقاسید کوچلوی خودم رقیه سادات : _نرگس صبح چرا جیغ زدی دختر؟ نرجس: من: چرا باز شبیه فلفل قرمزشدی رومو کردم سمت رقیه سادات باهیجان _زنداداش زنداداش رقیه سادات : جانم عزیزم - رتبه ام اومد رقیه سادات : ای جانم چند عزیزم ؟ _نود و هشت رقیه سادات رو به مامانم : مامان شام لازم شدا مامان : حتما عزیزم صدای زنگ تلفن خونه بلندشد نرجس: نرگس تو بردار حتما آقاجون هست داداش محمد حجره نبوده زنگ زده خونه رتبه ات بپرسه من : الو بفرمایید آقاجون : سلام بابا خوبی دخترم ؟ من: سلام آقاجون ممنونم آقاجون : باباسیدمحمد هنوز نیومده حجره رتبه ات چندشده دخترم؟ من: آقاجون خیلی خوب شده ۹۸ آقاجون : الحمدالله خداشکر نرگس جان به مادرت بگو زنگ بزنه برای شب همه بچه ها شام بیان خونمون فقط برنج بذاره خورشت میگم بچه ها برن کباب سفارش بدن من : چشمآقاجون دیگه کاری ندارید آقاجون : نه بابا برو به مادرتم سلام برسون من : چشم خداحافظ آقاجون : خداحافظ بابا گوشی تلفن گذاشتم سرجاش و روبه مادرم گفتم : _مامان آقاجون گفتن برای شب همه بچه هارا دعوت کنید خونه بعد فقط برنج بذارید خودش تو حجره به یکی از بچه ها میگن برن کباب سفارش بدن مامان : باشه حتما بعد روش کرد سمت نرجس گفت _مادرجان توام بگو سیدمحسن بیاد مادرشوهرت اینا بگو مهمانی بزرگ گرفتیم... همه فامیل دعوت کردیم اونا دعوت میکنیم نرجس : چشم مامان مامان : چشمت بی بلا.... بچه ها بیاید صبحانه... رقیه سادات دخترم توام صددرصد صبحانه نخوردی مادر بیا بخور ضعف نکنی رقیه سادات : چشم مادرجون نرجس میگم بعداز صبحانه میایی بریم امامزاده حسین ؟ نرجس: امامزاده برای چی؟ - برای ادای نذرم نرجس : باشه صبحونه مون بخوریم.. من هم زنگ بزنم از سیدمحسن اجازه بگیرم هم مهمونی شب بهش بگم - باشه نرجس موبایل برداشت رو به من گفت _تا من با آقاسید حرف بزنم توام حاضرشو بریم - باشه راهی اتاقمون شد همینطورم به خانواده پرجمعیت اما صمیمی خودم فکر میکردم پدرم «حاج سیدحسن موسوی» از بازاری های به نام و دست به خیر قزوینی بود مادرم «زینب السادات طباطبایی» دختر یکی از علمای شهرمون بود ماهم ۸ تا بچه بودیم مادر و پدرم زود ازدواج و بچه دار شده بودند چهارتا دختر چهارتا پسر برادر بزرگم «سیدعلی» مسئول حوزه امام صادق قزوین بود بعدش «سید مجتبی» که پاسدار بود بعد «سیدمصطفی» که رئیس یکی از بانکهای قزوین بود «سیدمحمد» هم داداش کوچکم تو یکی از حجره های فرش آقاجون کار میکرد «مهدیه و محدثه السادات» هم خواهرام بودند جز داداش محمدم بقیه سنشون از ما خیلی بزرگتره حتی چندتاشون داماد و عروس دارند غرق در فکر بودم که یهو صدای جیغ نرجس بلندشود نرجس: تو هنوز آماده نشدی؟ - چته دیونه ترسیدم... داشتم حاضر میشدم نرجس : با سرعت مورچه مگه حاضر میشی آخه خواهرمن؟ - نخیر داشتم فکر میکردم _حالا بدو هردمون حاضرشدیم از خونه زدیم بیرون ادامه دارد... 🎋〰🍂 @Alachiigh
✳️ میدونید چرا تند تند گرسنه میشید ؟👇 🔸 بدنتان کم آب شده 🔸 خوب نخوابیده اید 🔸معده خود را با کربوهیدرات های نشاسته ای پر کرده اید 🔸 دچار استرس هستید 🔸 غذای خود را با سرعت می خورید 🎋〰🍂 @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭐️*بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ* ⭐️صفحه ۵۴۲ مصحف شریف ✨همراه تدبر و چند نکته ⭐️هدیه به امام زمان عجل الله فرجه الشریف❤️🙏 🎋〰🍂 @Alachiigh