eitaa logo
Bride of the Enemy 🖤زاپاس
5 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
عروس دشمن فصل اول/سایه دشمن پارت:۴ دریا چیزی نگفت به اتاقش رفت و در را بست اما خواب از سرش پریده بود. روی تخت نشست و گوشیش رو برداشت نامی که چند دقیقه قبل براش کاملا غریبه بود حالا مدام در ذهنش تکرار میشد حامی صالحی دریا با خودش گفت: _تو کی هستی؟ همان لحظه گوشیش لرزید یک شماره ناشناس پیام فقط یک جمله داشت: اگه میخوای بدونی پدرت واقعا کیه،فردا ساعت پنج کافه‌ی روبروی پارک دستش روی صفحه خشک شد پیام دوم اومد: تنها بیا دریا به در اتاق نگاه کرد بعد دوباره به گوشی نمی‌دانست که این تصمیم ساده،قراره مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد.. ----------------------------------------------- 🖤 عروس دشمن فصل دوم | قرار ناشناس دریا تا چند دقیقه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره مانده بود. پیام هنوز همان‌جا بود. «اگه می‌خوای بدونی پدرت واقعاً کیه، فردا ساعت پنج، کافه‌ی روبه‌روی پارک. تنها بیا.» انگشتش روی صفحه حرکت کرد. پیام را پاک نکرد. حتی جرئت نکرد جواب بدهد. از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت. منصور پشت میز نشسته بود و فنجان چای سردشده‌ای جلویش بود. دریا چند ثانیه ایستاد. ـ بابا؟ منصور سرش را بالا آورد. ـ جانم؟ ـ امروز... کسی باهات تماس گرفت؟ چشم‌های منصور برای لحظه‌ای تغییر کرد. ـ چرا می‌پرسی؟ ـ همین‌طوری. ـ دریا، چیزی شده؟ دریا نگاهش را دزدید. ـ نه. منصور از جا بلند شد. ـ مطمئنی؟ دریا سر تکان داد. ـ آره. اما خودش هم می‌دانست که دروغ گفته. آن شب تا صبح خوابش نبرد. ساعت چهار و چهل دقیقه‌ی عصر، دریا روبه‌روی کافه ایستاده بود. با خودش قرار گذاشته بود فقط پنج دقیقه بماند. اگر کسی نیامد، برمی‌گردد. و اگر هم کسی آمد... حداقل حقیقت را می‌فهمید. وارد کافه شد. چشم‌هایش تمام میزها را جست‌وجو کرد. مردی در گوشه‌ی کافه نشسته بود. با دیدن دریا از جا بلند شد. ـ خانم احمدی؟ دریا با احتیاط گفت: ـ بله. مرد صندلی روبه‌رو را نشان داد. ـ بشین. ـ اول بگید کی هستید. مرد لبخند کمرنگی زد. ـ اسم من مهم نیست. ـ برای من مهمه. ـ باشه. اسمم کاوهست. دریا نشست، اما کیفش را محکم در دست نگه داشت. ـ چی درباره‌ی پدرم می‌دونید؟ کاوه چند لحظه سکوت کرد. بعد پوشه‌ای باریک روی میز گذاشت. ـ اینو ببین. دریا پوشه را باز کرد. چند عکس قدیمی داخلش بود. یکی از عکس‌ها منصور را نشان می‌داد. اما کنار او مرد جوان دیگری ایستاده بود. دریا به عکس خیره شد. ـ این... حامیه؟ کاوه سر تکان داد. ـ آره. دریا عکس دیگری برداشت. ـ اینا همدیگه رو می‌شناختن؟ ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. دریا به عکس خیره ماند. ـ پس چرا پدرم گفت دشمنشن؟ کاوه آرام گفت: ـ چون بعضی دشمنی‌ها از یه دوستی شروع می‌شن. دریا سرش را بالا آورد. اما قبل از اینکه سؤال دیگری بپرسد، صدای زنگ در کافه بلند شد. کاوه ناگهان ساکت شد. نگاهش به سمت در رفت. دریا هم برگشت. مردی با کت مشکی وارد کافه شد. قدم‌هایش آرام بود. نگاهش مستقیم روی آن‌ها ثابت ماند. حامی. دریا او را نمی‌شناخت، اما به طرز عجیبی می‌دانست خودش است. حامی چند قدم جلو آمد. کاوه زیر لب گفت: ـ نباید می‌اومدی. حامی بدون اینکه نگاهش را از دریا بردارد، جواب داد: ـ اون نباید می‌اومد. دریا از جا بلند شد. ـ شما حامی صالحی هستید؟ حامی برای اولین بار مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد. ـ آره. دریا چیزی نگفت. حامی هم لبخند نزد. فقط گفت: ـ بهتره از پدرت درباره‌ی گذشته سؤال نکنی. دریا با عصبانیت جواب داد: ـ چرا؟ چون چیزی برای پنهان کردن داره؟ حامی مکث کرد. ـ چون ممکنه چیزی که می‌شنوی، زندگی‌ت رو عوض کنه... No copying whatsoever❌ Written by Ala ✨
عروس دشمن فصل دوم/قرار ناشناس دریا پوشه را برداشت _شاید همین الان هم عوض شده حامی نگاه کوتاهی به پوشه انداخت _هنوز هیچ چیز نمیدونی +پس شما بگید حامی چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت: نه اینجا و از کنارشان رد شد دریا با تعجب نگاهش کرد +پس کجا؟ حامی بدون برگشتن گفت: وقتی وقتش برسه و از کافه خارج شد دریا هنوز به در خیره مانده بود نمی‌دانست چرا،اما احساس میکرد ورود حامی به زندگی اش،دیگر قابل برگشت نیست و چیزی که نمیدانست این به که این فقط آغاز ماجرا بود.. کاوه پوشه را برداشت وآن را بست +بهتره توهم بری دریا با عصبانیت برگشت. چرا همه میگن برم؟چرا هیچ‌کس جواب درست نمیده؟ کاوه چیزی نگفت ـ شما منو به اینجا کشوندید. گفتید درباره‌ی پدرم حقیقت رو می‌گید. حالا فقط چند تا عکس نشونم دادید و یکی هم اومد که حتی حاضر نیست جوابم رو بده! کشید. ـ چون جواب بعضی سؤال‌ها خطرناک ـ من از خطر نمی‌ترسم. کاوه نگاهش کرد ـ هنوز نمی‌دونی از چی حرف می‌زنی دریا پوشه را از دستش گرفت ـ پس خودم می‌فهمم. دریا پوشه را در دستش گرفت. ـ پس خودم می‌فهمم. بلند شد و بدون خداحافظی از کافه بیرون رفت. وقتی به خانه رسید، چراغ‌های سالن خاموش بود. ـ بابا؟ جوابی نیامد. دریا چراغ را روشن کرد. خانه خالی بود گوشی اش را برداشت و به پدرش تماس گرفت یک بار دوبار سه بار پاسخ نداد دریا آرام گفت: این دیگه چه وضعیه... همان لحظه صدای باز شدن در آمد منصور وارد شد همین که چشمش به پوشه دست دخترش افتاد،متوقف شد _اینو از کجا اوردی؟ دریا آرام جواب داد: از جایی که تو هیچ وقت دربارش بهم نگفتی منصور نزدیک آماد _دریا... +اسم حامی صالحی رو میارم میترسی. منصور سکوت کرد +عکس شما دوتارو دیدم چهره‌ی منصور درهم رفت +مهمه؟ _خیلی دریا برای اولین بار صدای لرزش پدرش را شنید. +شما قبلا با حامی دوست بودید؟ منصور جواب نداد +بابا! _آره دریا خشکش زد +چی؟ منصور روی مبل نشست _سال ها پیش...قبل از اینکه تو به دنیا بیای،منو حامی همدیگه رو می‌شناختیم +پس چرا گفتی دشمنته؟ منصور نگاهش را پایین انداخت _چون یه اتفاق همه چیز رو تغییر داد +چه اتفاقی؟ منصور میخواست جواب بدهد،اما صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد صفحه را نگاه کرد شماره ناشناس بود تماس را جواب داد _الو؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. چند ثانیه بعد، صورت منصور کاملاً بی‌رنگ شد. ـ نه... دریا نزدیک‌تر رفت. ـ چی شده؟ منصور تماس را قطع کرد. ـ باید از اینجا بری. دریا با تعجب گفت: ـ کجا؟ عروس دشمن فصل دوم/قرار ناشناس دریا پوشه را برداشت _شاید همین الان هم عوض شده حامی نگاه کوتاهی به پوشه انداخت _هنوز هیچ چیز نمیدونی +پس شما بگید حامی چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت: نه اینجا و از کنارشان رد شد دریا با تعجب نگاهش کرد +پس کجا؟ حامی بدون برگشتن گفت: وقتی وقتش برسه و از کافه خارج شد دریا هنوز به در خیره مانده بود نمی‌دانست چرا،اما احساس میکرد ورود حامی به زندگی اش،دیگر قابل برگشت نیست و چیزی که نمیدانست این به که این فقط آغاز ماجرا بود.. کاوه پوشه را برداشت وآن را بست +بهتره توهم بری دریا با عصبانیت برگشت. چرا همه میگن برم؟چرا هیچ‌کس جواب درست نمیده؟ کاوه چیزی نگفت ـ شما منو به اینجا کشوندید. گفتید درباره‌ی پدرم حقیقت رو می‌گید. حالا فقط چند تا عکس نشونم دادید و یکی هم اومد که حتی حاضر نیست جوابم رو بده! کشید. ـ چون جواب بعضی سؤال‌ها خطرناک ـ من از خطر نمی‌ترسم. کاوه نگاهش کرد ـ هنوز نمی‌دونی از چی حرف می‌زنی دریا پوشه را از دستش گرفت ـ پس خودم می‌فهمم. دریا پوشه را در دستش گرفت. ـ پس خودم می‌فهمم. بلند شد و بدون خداحافظی از کافه بیرون رفت. وقتی به خانه رسید، چراغ‌های سالن خاموش بود. ـ بابا؟ جوابی نیامد. دریا چراغ را روشن کرد. خانه خالی بود گوشی اش را برداشت و به پدرش تماس گرفت یک بار دوبار سه بار پاسخ نداد دریا آرام گفت: این دیگه چه وضعیه... همان لحظه صدای باز شدن در آمد منصور وارد شد همین که چشمش به پوشه دست دخترش افتاد،متوقف شد _اینو از کجا اوردی؟ دریا آرام جواب داد: از جایی که تو هیچ وقت دربارش بهم نگفتی منصور نزدیک آماد _دریا... +اسم حامی صالحی رو میارم میترسی. منصور سکوت کرد +عکس شما دوتارو دیدم چهره‌ی منصور درهم رفت +مهمه؟ _خیلی دریا برای اولین بار صدای لرزش پدرش را شنید. +شما قبلا با حامی دوست بودید؟ منصور جواب نداد +بابا! _آره دریا خشکش زد +چی؟ منصور روی مبل نشست _سال ها پیش...قبل از اینکه تو به دنیا بیای،منو حامی همدیگه رو می‌شناختیم +پس چرا گفتی دشمنته؟ منصور نگاهش را پایین انداخت _چون یه اتفاق همه چیز رو تغییر داد +چه اتفاقی؟ منصور میخواست جواب بدهد،اما صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد
صفحه را نگاه کرد. شماره ناشناس بود. _الو؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. چند ثانیه بعد،صورت منصور کاملا بی رنگ شد. _نه... دریا نزدیک تر رفت. +چیشده؟ منصور تماس را قط کرد _باید از اینجا بری دریا با تعجب گفت: کجا؟ _هرجا که امن باشه +بابا،داری منو میترسونی! منصور دستی به صورتش کشید. _اون برگشته +کی؟ منصور آرام سرش را آورد بالا کسی که بیست سال منتظره فرصته منصور ادامه داد: اما اینبار هدفش من نیستم دریا آهسته پرسید، پس کیه؟ منصور نگاهش کرد تو در همان لحظه صدای ترمز یک ماشین از بیرون خانه شنیده شد. هردو به سمت پنجره برگشتند یک ماشین مشکی جلوی خانه توقف کرد بود. در ماشین باز شد منصور با دیدنش زیر لب گفت: نه... دریا پرسید: +کیه؟ منصور فقط یک جمله گفت: حامی دریا نفسش را حبس کرد حامی وارد حیاط شد اما این بار تنها نبود در دستش چیزی بود که می‌توانست تمام زندگی دریا را زیر‌رو کند..... No copying whatsoever.❌ Written by Ala ✨
🖤 عروس دشمن فصل سوم | پیشنهادی که همه‌چیز را تغییر داد دریا پشت سر پدرش ایستاده بود و از پنجره به حیاط نگاه می‌کرد. حامی از ماشین پیاده شد. چهره‌اش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که انگار اتفاقی نیفتاده. اما مردی که همراهش بود، چند قدم عقب‌تر ایستاد و اطراف را زیر نظر گرفت. منصور به سمت در رفت. ـ اینجا چی کار می‌کنی؟ حامی دست‌هایش را داخل جیب کتش گذاشت. ـ اومدم حرف بزنیم. ـ من با تو حرفی ندارم. حامی نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت. ـ ولی من دارم. منصور در را کمی بیشتر بست. ـ درباره‌ی چی؟ حامی این بار مستقیم به دریا نگاه کرد. ـ درباره‌ی دخترت. دریا با شنیدن این جمله جلو آمد. ـ درباره‌ی من؟ منصور برگشت. ـ دریا، برو بالا. ـ نه. برای اولین بار، حامی کمی ابروهایش را بالا برد. دریا مقابلش ایستاد. ـ همه درباره‌ی من تصمیم می‌گیرن، ولی هیچ‌کس حاضر نیست چیزی بهم بگه. من می‌خوام بدونم چه خبره. حامی چند ثانیه ساکت ماند. بعد گفت: ـ پس بهتره بشینی. منصور با عصبانیت گفت: ـ حامی! ـ منصور، این بار دیگه انتخاب با تو نیست. دریا با تعجب به پدرش نگاه کرد. ـ انتخاب چی؟ حامی نگاهش را از منصور گرفت و به دریا دوخت. ـ پدرت یه بدهی قدیمی داره. ـ چه بدهی‌ای؟ ـ بدهی‌ای که من می‌تونم ازش بگذرم. منصور خندید؛ خنده‌ای کوتاه و تلخ. ـ تو هیچ‌وقت اهل گذشت نبودی. حامی جواب داد: ـ درست می‌گی. سپس مکث کرد. ـ اما یه راه دیگه هم هست. دریا به چهره‌ی سردش خیره شد. ـ چه راهی؟ حامی آرام گفت: ـ ازدواج. سکوت سنگینی خانه را گرفت. دریا حتی برای چند ثانیه نتوانست حرف بزند. ـ چی...؟ منصور با عصبانیت جلو آمد. ـ از خونه‌ی من برو بیرون! اما حامی تکان نخورد. ـ این پیشنهاد فقط برای نجات تو نیست، منصور. برای نجات دخترته. دریا با ناباوری گفت: ـ من با تو ازدواج کنم؟ حامی نگاهش کرد. ـ بله. ـ ولی من حتی تو رو نمی‌شناسم! ـ لازم نیست بشناسی. دریا با عصبانیت خندید. ـ پس چرا فکر می‌کنی قبول می‌کنم؟ حامی چند لحظه سکوت کرد. ـ چون اگر قبول نکنی، آدم‌های دیگه‌ای وارد این ماجرا می‌شن که ممکنه خیلی خطرناک‌تر از من باشن. دریا به پدرش نگاه کرد. منصور سرش پایین بود. همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ترساندش. ـ بابا... این حقیقت داره؟ منصور چیزی نگفت. دریا آهسته عقب رفت. حامی هنوز همان‌جا ایستاده بود؛ سرد، آرام و غیرقابل‌خواندن. ـ من برای جواب دادن فقط سه روز وقت می‌دم. دریا با ناراحتی گفت: ـ و اگه جوابم نه باشه؟ حامی نگاهش کرد . ـ اون وقت... هرکدوم راه خودمون رو می‌ریم. مکثی کرد. ـ ولی عواقبش دیگه دست من نیست. حامی برگشت و از خانه خارج شد. دریا پشت سرش به در بسته خیره ماند. سه روز. فقط سه روز تا تصمیمی که می‌توانست تمام آینده‌اش را عوض کند... No copying whatsoever.❌ Written by Ala✨