علویهٔ کاتب.
ما راهی جز مدام بهتر و بهتر و بهتر شدن نداریم.
یکی از غصه هایی که رواست انسان داشته باشه، برای زمانیه که یه نگاه به الان میکنه، یه نگاه به نسخه خوبی از خودش که چقدر براش زحمت کشیده بود. مثل این میمونه از نردهبون بری بالای یه بلندی و اونجا برسی به پله ها... اما پله ها رو که ببینی اون زجر نرده ها و ترس سقوط رو فراموش کنی و مست و سرخوش فقط بالا بری. یهو دنیا یه سنگ جلوی پات میندازه و از پله ها پرت میشی. میرسی به نقطه اول. همون نرده بون ها و همون پله ها. نباید انتظار داشته باشی آسانسور بیاد و سوارت کنه. و نباید اونقدر ناامید باشی که حتی از روی زمین هم سقوط کنی توی چاله عمیق. وقتی قبلا این راهها رو رفتی یه قدم نزدیک تری به قله. راه بلدی! میخوام بگم چی؟
آدمیزاد کلا باید درحال حرکت باشه. بدون غرّه شدن. بدون جا زدن و بدون این که فکر کنه رسیده به نقطه پایان.
وگرنه بدجور جا میمونه. نه از دیگران. بلکه از خودش و از بهترین نسخه های خودش...
#جستار_شبنامه
آرزو داشت
آنقدر مجنون شود
که هرگاه پرسیدند از دلت چه خبر؛
بگوید:
در سینه دلی نیست
لیلا ربوده...