امشب، بلاخره، آخرین کتاب مجموعه بر جاده های آبی سرخ رو هم تموم کردم.
حسی که دارم، مثل زمانیه که یه سریال رو تموم میکنی.
این هفتصد و چند صفحه رو، با تک تک شخصیت ها زندگی کردم.
روی ساحلِ داغ بندرِ ریگ نشستم و یواشکی به عاشقانه های میرمهنا و سلیمه بانو گوش کردم.
برای عشق آسیه و فضل الله اضطراب کشیدم.
از خباثت وطن فروش های اون روزها میخوندم و تطبیق میدادم به امروز و آه میکشیدم.
به کاخ پر گل کریم خان، با پنچره های شیشه ای رنگی رفتم و با عطر بهارنارنج مست شدم.
به قصر سیاه شاهرخ خانِ سراپا حماقت رفتم و وحشت زده برگشتم.
با خوندن این شاهکار، حالا هم بیشتر نادر رو تحسین میکنم و هم یک اسطوره دیگهای به اسم میرمهنا وارد مجموعه اساطیری که در قلبم جا دارن شده...🌊
#یادداشتی_بر_کتاب
جمعیت امشب، عالی
ترکیب پرچم ایران و حزبالله، چشم نواز
روحیه: هزار از هزار
💛🇮🇷
علویهٔ کاتب.
🔴 منابع عبری از صدای انفجار در «نهاریا» و «طبریا» خبر میدهند.
موسیقی مورد علاقم: