هر چند روز یه بار
هر چند ساعت یه بار
یهو متحیر میشم
انگار که زمان ایستاده باشه،
بعد برای بار هزارم
با خودم میگم یعنی واقعا آقا دیگه نیست؟💔
بیا برات بشمارم چندبار افتادم کسی دستمو نگرفت
قمر بنی هاشم عمو عباس نجاتم داد...
هیچ عقب افتادگیای به اندازه عقب افتادن از نسخه خوب خودت در گذشته دردناک نیست.
امشب، دقیقا همونجا نشسته بودم.
همونجایی که عاشورای سال پیش، وسط سینه زنی مداح گفت:
ای جان... ای جان...
آقا اومدن تو حسینیه امام خمینی برا مجلس روضه ی بیت...
انگار که غبار غمی از چهره ما بلند شد و به جاش اشک شعف اومد رو چشممون و روشنای دیده ی ما شد...
رجز خوندیم، شعار دادیم، دعا کردیم، برا سلامتیش...💔
امشب اما
نمیشد از اون آقایی که زیر بیرق ابالفضل العباس"ع" بود یاد نکرد.
باز مداح از آقا گفت، از اون شب؛
بغض همه شکست...
آقا هم مثل عموش کاشف الکرب ما بود همیشه...
ما خیلی غم داریم.
ما قراره با خیلی چیزا یاد آقا بیفتیم.
ما خیلی حالمون بده...
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اکشف لی کربی بحق اخیک الحسین"ع"❤️🩹
(*عکس از عاشورای سال گذشته)
نمیخوام مقایسه کنم؛
ولی ما هم یه جورایی
نهم/دهم اسفند فهمیدیم یعنی چی عمود خیمه یهو کشیده بشه💔
یار ابالفضل...
بکش دستتو رو سر گرفتار ابالفضل...❤️🩹