بلاخره منم امروز آقا رو دیدم...
همیشه فکر میکردم روزی که باهاشون دیدار کنم بهترین و شیرینترین روز زندگیم میشه اما آه ثم آه ثم آه...
تا ابد غم امروز رو دلم هست...
وقتی آقا سید مصطفی گفتن اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا؛
احساس کردم دنیا یه لحظه ایستاد و قلبم دیگه نزد؛
اهل حرم همه یکپارچه گریه شدن...
ما با دیدن اشک آقا سر نماز حاج قاسم گریهمون میگرفت، کی به اومدن چنین روزی و تکرار اون جمله برا نماز آقا فکر میکرد...
موقع نماز وقتی تو تلویزیونِ حرم پسرای حضرت آقا رو نشون دادن، چشمام با یکم امید دنبال حضرت آقا سید مجتبی میگشت...
چقدر جای خالی ایشون پررنگ بود و چقدر مظلومن و چقدر بمیرم الهی برای قلبشون❤️🩹
تو صحن غدیر با یه خانم لبنانی همصحبت شدم؛
یکم عربی دست و پا شکسته حرف زدم و ایشونم یکم فارسی بلد بودن.
اهل جنوب لبنان بود.
فیلم خونهشون رو نشونم داد. خونه ای که از شدت تخریب دیگه نمیشد اسمش رو گذاشت خونه؛
تو ذهنم داشتم جمله بندی میکردم که اظهار همدردی کنم که گفتن الحمدلله...
و غبطه خوردم که چه ایمان و صبری دارن این لبنانی ها...
چقدر نسبت به ایران حس خوب و نزدیک بودن داشت. و چقدر من حس کردم صدساله میشناسمشون.
آخر سر به عنوان یادگاری این عکس رو دادم بهشون و خیلی خوشحال شد و چند بار پرسید برای خودمه؟
وقتی گفتم بله، به عربی کلی اظهار محبت کرد و گذاشت پشت قاب شفاف گوشیش و حالا یک قطعه یادگاری از من به لبنان میره(: