هدایت شده از آوارگیها
تن من فدای جانت سر بنده وآستانت؛
چه مرا به از گدایی چو تو پادشاه دارم!
- دفتـرِ ماه -
#نوا
مردی که همه این دردها را در دل خود حمل کرده است
یکباره دستانش را به سوی آسمان دراز میکند و میگوید:
خدایا راضی شدم بگیر تا زمانی که راضی شوی.
و آن مرد باز دستانش را به سوی آسمان دراز میکند و میگوید:
خدایا راضی شدم، بگیر تا راضی شوی.
اما آن زن، و اینجاست عظمت
و اینجاست شکوه، و اینجاست استثنا.
اما آن زن ـ تصور کن زنی را که برادرانش و فرزندانش و دوستدارانش و عزیزانش کشته شدهاند
و اندکی بعد به اسارت برده خواهد شد
و فریاد یتیمان در گوشهایش و در دلش است کنار مولایش و برادرش اباعبدالله الحسین علیهالسلام نشسته است
پیکری بیسر...
و دستانش را به سوی آسمان بلند میکند
و میگوید:
خدایا این قربانی را از ما بپذیر...