مثل باران بهاری که نمی گوید کی
بی خبر در بزن و سرزده از راه برس . .
#حسینمنزوی
از خون دل نوشتم، نزدیک دوست نامه
«اِنّی رَأیتُ دَهراً، مِن هَجْرِکَ القیامه»
دارم من از فراقش، در دیده صد علامت
لَیسَت دُموعُ عَینی، هٰذا لَنا العلامه؟
هر چند کآزمودم، از وی نبود سودم
مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت به الندامه
پرسیدم از طبیبی، احوال دوست گفتا
«فی بُعدها عذابٌ، فی قُربها السلامه»
گفتم «ملامت آید، گر گِرد دوست گردم»
و اللهِ ما رَأینا، حُباً بِلا ملامه
#حافظ .
چنین کَز بازگشتِ نوبهاران، شد جوان عالم
چه می شد گر بهارِ عمرِ ما هم باز می آمد
#صائب_تبریزی
هدایت شده از اَلَست
ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی
باز احوال دل غم پرورم آمد به یاد
-بیدلِدهلوی
مرهمی نیست که این زخم مداوا بکند
کاشکی با جگرش زهر، مدارا بکند
زهر آهسته تمام جگرش را سوزاند
حق بده اینهمه از درد تقلا بکند..
چند روزی است که کارش شده از بستر مرگ
خانه ای سوخته را خوب تماشا بکند
غربت این است که در شهر مدینه هرشب
باید او با در آتش زده احیا بکند
رسم این است در این شهر که حرمت شکنند
چقدر روضه مهیاست که برپا بکند ،
این حرامی که رسیده است که اورا بکشد
از زن و بچهاش ای کاش که پروا بکند
پیرمرد است، عصا یا که عبا یا نعلین
فرصتی حیف ندادند که مهیا بکند..
عادتش بود که در آخر هر مجلس درس
روی زانو بزند وای حسینا بکند ؛
عمهاش تا دل گودال ندارد راهی
بابد او داد زند باهمه دعوا بکند
تا مگر بعد سه ساعت برسید پیش حسین
قبل از اینکه بر آن سینه کسی جا بکند..
بعد از آن هم بدود خیمه به خیمه تنها
تا مگر دختر آتش زده پیدا بکند..