ايمان: او به واجبات خود اهميت خاص مي داد. به ويژه نماز جماعت. هميشه نماز خواندن و شركت در نماز جماعت را به همسنگرانش تأكيد مي كرد. ايشان مداح اهل بيت عليهم السلام بودند. بسيار خوش برخورد بود و هميشه چهره اي خندان داشت. مديريت: ايشان باتوجه به اينكه فرمانده گروه شناسايي رزم بودند به آموزش نيروها بسيار اهميت مي داد. هميشه در ايام فراغت براي نيروهايش جلسه مي گذاشت و پيرامون نحوه گزارش نويسي، حركت و شناسايي منطقه دائم آموزش مي داد و تجربه هايش را به برادران انتقال مي داد.
شب سوم عمليات « والفجر مقدماتي» بود. دشمن ديوانه وار منطقه را زير آتش گرفته بود. شهيد يوسفي مي گفت: « امشب بايد معبر باز شود وگرنه فردا شب گردان ها زمين گير مي شوند.» با وجود آتش شديد دشمن ، كار خوب پيش مي رفت. تخريب چي ها با مهارت و سريع كار مي كردند. همه نوع مانعي وجود داشت. انواع سيم خاردار؛ از قبيل حلقوي، خورشيدي و فرشي. انواع مين؛ ضدنفر، ضد نفرات، ضد خودرو و... به قدري جلو رفته بوديم كه حالا علاوه بر روبه رو از طرفين نيز تيربارهاي دشمن شليك مي كردند.
احتمال اينكه دشمن به حضور ما پي برده باشد زياد بود. برادر يوسفي خودش را پهلوي من كشاند و با همان لهجه خاص و صادقانه اش گفت: «برادر آتيش خيلي سنگينه! دعا كن خدا كمكمون كنه!»
حالا ديگر تيربارهاي دشمن سي سانتي زمين را مي زدند و گلوله ها از چپ و راست صفيركشان از بالاي سرمان مي گذشتند. در اين وضعيت، برادر محمد كريمي- كه بعدا در عمليات بدر به درجه شهادت رسيد- از ناحيه زانو تير خورد و درد زيادي را تحمل مي كرد. يك نفر پيشنهاد داد كه برگرديم و مي گفت ادامه كار ممكن نيست. شهيد يوسفي به شدت مخالفت كرد و با ناراحتي گفت: «فردا شب بچه هاي مردم روي مين مي روند!» بالاخره معبر را تا لب كانال باز كرديم و برادر كريمي را هم سينه خيز به عقب انتقال داديم. فردا شب هم عمليات با موفقيت انجام شد. خدا رحمتش كند.
قبل از مرحله سوم «عمليات والفجر چهار» در جريان شناسايي منطقه، تيري به پاي برادر يوسفي اصابت كرد. هرچه به او اصرار مي كرديم كه براي استراحت و مداوا به عقب برگردد قبول نمي كرد. او با كمك چوبدستي كارهاي شناسايي را انجام مي داد.وقتي به ايشان گفتم برادر يوسفي پايت عفونت مي كند بهتر است به پشت جبهه بروي، صادقانه مي گفت: «برادر..! حاج غلامرضا- فرمانده وقت لشكر 17 علي بن ابي طالب (عليه السلام) هفت تركش خورده و عقب نمي رود، من به خاطر يك تير عقب بروم؟!»
يك روز با برادر شهيدم جواد فخاري شهيد يوسفي را ديديم. بعد از سلام و احوالپرسي، شهيد يوسفي رفتند. شهيد فخاري به من سفارش كردند كه احترام به اين شخص خيلي واجب است. چون در عمليات والفجر مقدماتي من كاري از اين آقا- شهيد يوسفي- ديده ام كه كم كسي پيدا مي شود اينگونه فداكاري كند. مصطفي يوسفي مسئول بوده است كه گردان را از ميدان مين و محور عملياتي عبور دهد. بچه ها در حال عبور از آخرين موانع بوده اند كه دشمن مي فهمد و تيربارها شروع به شليك مي كنند. بچه ها زمين گير شدند و از بس آتش دشمن زياد بود هيچ كاري نمي شد كرد. تخريب چي شهيد مي شود. مصطفي چاره اي نداشت و مسئوليت سنگيني به دوشش بوده است. گويا آخرين مانع سيم خاردار دشمن بوده است. يك مرتبه مصطفي خودش را روي سيم خاردارها مي اندازد و به بچه ها مي گويد كه از روي او ردشوند و جلو بروند. چون چاره اي نبوده و خط مي بايست شكسته مي شد. بعد از آن شب مصطفي به شدت مجروح مي شود.
مصطفي مي دانست كه من چقدر با شهيد سعادتمند دوست هستم. يك روز به من گفت: «هرقدر مي خواهي با ابوالفضل سعادتمند شوخي كني بكن. چون ابوالفضل جواز شهادت را گرفته است.» گفتم: «مصطفي! من چه طور؟!» مكثي كرد و گفت: «محسن جان! تو هم مسئوليت سنگيني را بايد به دوش بكشي.» همان هم شد. من جانباز شدم و آنها شهيد.
در منطقه مهران، شهيد يوسفي به همراه شهيد حاج حسين صبوري برنامه اي طرح ريزي كردند كه كليه بچه هاي اطلاعات هرشب، نماز شب را در يك مكان و به صورت جماعت مي خواندند و هرروز بعد از نماز صبح، زيارت عاشورا خوانده مي شد. كليه بچه ها ازنظر معنوي اشباع شده بودند، به همين خاطر هم بود كه اكثر آنها در عمليات خيبر شهيد شدند. خوشا به حال همه آنها و بدا به حال من كه از قافله دوستانم بازماندم.
ايشان عجيب به آيه و «جعلنا...» دل بسته بود. در منطقه طلائيه بنده با شهيد يوسفي از جزيره آمديم كه از منطقه خبر ببريم. كنار آب گرفتگي خيلي از نظر جمعيت شلوغ بود ولي ما متوجه نشديم كه لشكر حضرت رسول(ص) عقب نشيني كرده است. ما به راه خودمان ادامه داديم و به سمت خط مقدم پيش رفتيم. منطقه خيلي ساكت بود. من گفتم: «مصطفي نكند بچه هاي حضرت رسول(ص) عقب رفته اند!» گفت: «برو.» شايد باورتان نشود به ارواح خودش قسم من جلو بودم و مصطفي ترك موتور من. حدوداً ساعت چهار بعدازظهر بود. من دژبان عراقي را ديدم كه بسيار به ما نزديك است. گفتم: «مصطفي اينها عراقي هستند.» گفت: «و جعلنا بخوان!» من به اتفاق او شروع به خواندن آيه «و جعلنا» كرديم و از فاصله حدوداً بيست متري عراقي ها دور زديم و آنها ما را نديدند. در راه برگشت هم يك رزمنده كه سخت مجروح شده و مانده بود را با خودمان آورديم. شهيد يوسفي مي گفت: «خداوند ما را مأمور كرد كه اين برادر را نجات دهيم.»
مصطفي به لحاظ شجاعت، يك شاخص بود. اشاره اي مي كنم به حديث مولا علي(ع) كه مي فرمايند: «شجاع ترين افراد كساني هستند كه بر هواي نفس خود غلبه كنند» مصطفي واقعاً علاوه بر شجاعت باطني (غلبه بر هواي نفس) از شجاعت ظاهري نيز برخوردار بود. او هر دو شجاعت ظاهري و باطني را توأمان دارا بود. نيرويي قابل اتكاء، شجاع و قوي. چنانچه در لشكر وقتي مي خواستند شجاعت كسي را توصيف كنند با شجاعت مصطفي قياس مي كردند.
او خودش را آماده شهادت كرده بود. در آخرين مرخصي اي كه آمده بود، با صراحت به مادرم گفته بود كه اين بار من شهيد مي شوم. تمام عكس هايي را كه داشت با خودش برده بود تا اثري از او نماند و بي نام و نشان باشد.
بعد از عمليات «خيبر» به شهيد يوسفي رسيدم. محزون و دل شكسته بود. گفت برادر...! بيشتر فرماندهان لشكر شهيد شده اند و تعدادي نيز مجروح هستند. آقامهدي- شهيد زين الدين- تنها مانده است. غم ها را درون خودش مي ريزد. از همه ناراحت تر است. بعد گفت: «خوش به حال شهدا» چند روز بعد در كنار منبع آب هنگام وضو و آماده شدن براي نماز پركشيد.
او ارادت زيادي به ساحت مقدس امام زمان(عج) داشت. اسم آقا را كه مي شنيد اشكش سرازير مي شد. در آخرين ساعاتي كه در جزيره با هم بوديم دعاي فرج را مي خواند و اشك مي ريخت. من احساس مي كنم كه با ذكر دعاي فرج به سوي خدا رفت.
پاسدار شهید «مصطفی یوسفی»در وصیتنامهاش نوشته است:«درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران خمینی کبیر و درود بر شهیدانی که به خاطر اسلام و میهن مقدسشان جان خویش را ایثار کردند و اجازه ندادند که قدرتهای خارجی بر خاک پاک میهنمان تجاوز کنند.
من از مردم ایران میخواهم که اگر همه کشته شدند بجز یک نفر، آن یک نفر هم تسلیم دشمن نشود. تسلیم در برابر خدا و ملت باید فقط متکی به خدا و قوانین خداوند اسلام باشد.»
شهید یوسفی در مدت حضور در جبهه پنج بار مجروح شد اما این جراحتها کمترین خللی را در ارادهاش ایجاد نکرد. سرانجام او در جریان عملیات «خیبر» در حالی که «مسئولیت اطلاعات محور2 لشکر17علی ابن ابی طالب(ع)» را برعهده داشت، در روز شانزدهم اسفند سال 1362 به شهادت رسید.