حالش را میدیدم اما نمیتوانستم کاری کنم و این دردناک ترین بخش خواهر بودن بود
دیدن اینکه برادرت جلوی چشمانت آب شود
وقتی پست میزاری و یهو با دهم مرداد رو به رو میشی حق داشتم نخوابم
امروز دقیقا حدود یکسالو پنج ماه پیش تا شش صبح باهات حرف میزدم
ماهگردمون مبارک عزیز از دست رفته
اون کسی که همیشه میتونه ادا کنه دوسم داشته بابامه که چهار صبح بخاطرم میره سرکار تا هفت شب
برای اینکه از چشم بیوفتی نیازی نیست کاری کنی یک خطا و بی اعتمادی منو هزار کیلومتر ازت دور میکنه
هیچوقت با کسی که دوسش دارین آهنگ گوش ندین یا عطر مورد علاقه اش رو بو نکنید
این پروسه از چشم افتادن هم واقعا ترسناکه، با یه رفتار یا یه حرف یهو کل بتهایی که ازش ساختی میشکنه و همهچیز تموم میشه.