ایتا انقدر جدی گرفته که هنوز ویو پیامارو باز نکرده، باز کن بابا دلت خوشه.
دیگه زنگ تفریح نداریم.دیگه نمیتونیم بریم نمازخونه. از اونور کلاس هنر نمیتونم ریحانه رو اذیت کنم وسط کلاس ریاضیش. نمیتونیم وسط حیاط پهن بشیم. من و نارگل نمیتونیم برای یه تیکه خوراکی همو تیکه پاره کنیم. نمیتونیم تخته شاسی نگار رو ازش قرض بگیریم.نمیتونیم پیتزا و غذاهای ریحانه رو تو مدرسه بخوریم. نمیتونیم زیر بارون قهقهه بزنیم و عمو زنجیرباف بازی کنیم.من و کاظم جلسه شورا نداریم.من و نگار جلسه نداریم. نمیتونیم قاچاقی گوشی ببریم.من و نارگل نمیتونیم تو راهرو مثل اسب بدوییم.نمیتونیم سر کلاس ادبیات بخوابیم.نمیتونیم تو راهرو سالن مُد راه بندازیم.نمیتونیم بریم تو دستشویی موهامونو درست کنیم و بلندبلند بخندیم.نمیتونیم سر کلاسا قاچاقی غذا بخوریم. نمیتونیم ادای معلمارو دربیاریم.نمیتونیم با مبینا ریزریز بقیه رو مسخره کنیم. نمیتونیم بریم تو دستشویی و مومنت هامونو برای هم بگیم.نمیتونیم من و نگار بریم رو تخته زبان بنویسیم کولر و یزید و مامی.
چقد دلمون برای همه اینا تنگ میشه:)))