تا زمستان نگذرد گندم نمیروید ز خاک
قد کشیدن های ما، پاداش جان فرسودن است.
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است؟
نگاهت خندهای پاشید روی دشت گندمزار
از آن پس دانههای تلخ گندم، نان قندی شد:)
نامت را پنهان کردم، مبادا کسی رازِ دلم را بخواند؛
غافل از اینکه چشمهایم، همیشه رسواتر از زبانم بودند.
درد دل با کس نگفتم درد من گفتن نداشت
خنده بر لب میزدم هرچند خندیدن نداشت . . .