متاسفانه هیچوقت نتونستم اینو درک
کنم که چرا باید تو این سن انقد بیذوق
و انگیزه باشیم.
مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه
میگذرد، عاشق آن خاطراتی هستم که
تصادفی از ذهنم عبور میکنند و باعث
لبخندم میشوند :)
گلوله رو به سمت پیشونیم نشونه گرفته بود.
درحالی که من داشتم به این فکر میکردم چرا
چشماش از همیشه مهربون تر بنظر میرسه.
دلممیخواد گوشیم رو برای یه مدتِ کوتاهم
که شده خاموش کنم و بندازم کنار و یکم با
خودم خلوت کنم ببینم چه بلایی دارم سر
زندگیم میارم.
دفعه ی بعدی که یکی بهم بگه آخه کی
دلش میاد تو رو اذیت کنه ؟ میگم تو.
زمان بده، خودِ تو.
سوالی که باید در مواجهه با ناملایمات
زندگی از خودت بپرسی :
واقعا مهمه یا بیخود گندهش کردم :| ؟