Amir Empire
#Ashitaka "𝗝𝗈𝗂𝗇 📽 • @THE_MOViES⤸"
انیمه با کیفیتیه یه قسمت دیدم ازش
هدایت شده از ⸤𝐓𝐨𝐩⸣ Edit
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
➣ 𝗦𝘂𝗯𝗷𝗲𝗰𝘁 ~ ⸤#Edit #Anime #AOT⸣
➣ 𝗔𝗱𝗺𝗶𝗻 ~ ⸤#FlAmE⸣
•═══════⟡✦⟡═══════•
𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂𝘀 ☞ https://eitaa.com/from4xx
نمیدانم برای بار چندم است که شماره سامان را میگیرم، این دفعه هم خاموش است مثل دفعات قبل، موزیک آسانسور دیوانهام میکند و هزار جور فکر مختلف در مغزم پرواز میکند، نمیدانم این پسر چه بلایی سر خودش آورده؟ درب آسانسور باز میشود و من مانند دیوانه ها از آسانسور بیرون میپرم و به سمت واحد سامان میروم، کفش هایش دم در است. درب را میکوبم و صدای قدم هایش را که به سمت در میآیند میشنوم. درب را باز میکند و چشم هایم به چشم هایش گره میخورد، چیز عجیبی در آن چشم ها میبینم که بعد این همه سال ندیده بودم چشم هایش سرخی عجیبی داشت و انگار درحال سوختن بود. لحظه ای به چشمانم خیره شد و بعد بدون هیچ حرفی از راهرو گذشت و به سمت آشپزخانه رفت. من هم راهرو را طی کردم و اولین چیزی که حس کردم بوی شدید سیگار بود، اما سامان هیچوقت سیگار نمیکشید، نمیدانم این ۳ روز که از هم دور بودیم چه بر سرش آمده. خانه مانند بازار شام از هم پاچیده بود و هرچیزی به طرفی پرتاب شده بود، خانه انگار روحاش را از دست داده بود و همه چراغ های خانه به جز یک لامپ خورشیدی در آشپزخانه خاموش بودند. روبهروی اوپن آشپزخانه میایستم، سامان روی صندلی میز ناهارخوری نشسته بود و روی میز یک لیوان قهوه بود که اگر داغ بود باید در مقابل سردی خانه بخار میکرد اما خیلی سردتر بود. از حال نزارش معلوم بود که تمام آرزوهایش در لجن ناامیدی فرو رفته و او، جز غرق شدن، راه دیگری نمیدید. نیم ساعت داشتم دیوانهوار زنگ میزدم، مبادا که کار دست خودش داده باشد. ولی وقتی وارد شدم، دیدم نه، فقط مشغول رنج بردن از خودش است. تیپ و قیافهاش… آه، چه تصویری از فروپاشی!
میخواستم جوری از خلسهای که در آن فرو رفته بیرون بکشمش با تندی گفتم:«سامان! باز چه مرگته؟ نیم ساعت دارم دیوونه میشم از پشت تلفن!»
سرش را به سختی بلند کرد. چشمهایش… گود افتاده، خسته، اما در عمقشان شعلهای خاموش از دردی کهنه موج میزد. انگار که جهانی در آن زندانی شده بود و منتظر فریاد بود. به نقطهای نامعلوم خیره شد، انگار که دنبال چیزی میگشت که دیگر وجود نداشت.
صدایش، آهنگی خفه و بریده بود، انگار که از اعماق چاه بیرون میآمد. به سختی جواب داد: «… هیچی.»
دروغ! نفس کشیدن او هم دروغ بود در آن لحظه. این اتاق، این قرصهای پخش و پلا… قشنگ فریاد میزدند که او در آستانهیِ سقوط است.
من:« هیچی؟ این ریخت و پاش دور و برت یعنی “هیچی”؟»
با دست به اطراف اشاره کردم، انگار که میخواستم واقعیت تلخ را به رویش بکشم «این قرصها… فکر کردی من نمیفهمم داری چه غلطی میکنی؟»
1#